بنام خدا
به سکوت تن ندادم که سکوت عادتم شد
برو ای اسیر جنگی که رها شدی تو
ازاد شدم من لیک زندان هویت تنم شد
من و ما بختیاری با سخاوت و گذشتیم
اما این غریبه امد صاحب خانه دلم شد
فصل رقص و باد و باران فصل شکفتن من بود
همه جوانه ام سوخت همه جوانیم فت
به حسادت تو اما دلیل سوختنم شد
شاید این مسافر کوچ برود به سمت ییلاق
همه انچه کشیدم تاریخ قشقایی ام شد
فرشاد جهانبخشی
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 9:17 توسط فرشاد جهانبخشی
|