بنام خدا
فصل اول: گونهای گرفتار و قلبهای عاشق
فرشاد جهانبخش پسری از روستای دهکهنه هلوسعد بود. او ۱۸ سال داشت و همراه خانوادهاش در مراتع ییلاقی پهلک، نزدیک کارون زندگی میکرد. این مراتع، گسترهای بیانتها از چمنزارهای سبز، درختان بلوط قطور و بوتههای گون بود که با بوی عطرآگینشان همه فضا را پر میکردند. نور صبحگاهی از لابلای شاخهها به شکل لکههای طلایی روی زمین میتابید و نسیم خنکی که از کنار رودخانه کارون میوزید، برگها را به رقص وامیداشت. صدای جریان آب، پرندگان و وزش باد، هماهنگی دلنشینی ایجاد کرده بود که دل هر انسانی را به آرامش میکشاند.
فرشاد با چند بره کوچک و اسب سپیدش در این طبیعت خوشآبوهوا قدم میزد و زیر سایه درختان بلوط، به افکار خود غرق بود. ناگهان، صدایی ضعیف اما پر از التماس از لابلای بوتههای گون به گوشش رسید. صدایی که قلبش را لرزاند و به سوی آن حرکت کرد.
لابهلای بوتههای پرگل و سبز گون، دختری زیبا و خسته را دید. موهایش به هم ریخته و چشمانش پر از وحشت و امید بود. صورتش از خستگی و درد پر شده و بدنش به شیره گون چسبیده بود.
— من گیر افتادم… لطفاً مرا نجات بده! — صدای لرزان مویرام از میان بوتهها شنیده شد.
فرشاد آرام نزدیک شد و گفت:
— مشکل چیست، ای زیبا روی؟ چرا در میان این گونها ماندهای؟ تو باید در میدان بزم باشی، نه اینجا…
مویرام با نگاهی ملتمسانه و کمی ترسناک پاسخ داد:
— من توسط شیره گون به این بوته چسبیدهام و نمیتوانم جدا شوم… یک ماه است که اینجا گیر افتادهام. فقط یک روز وقت دارم، والا بهرام، رئیس قبیلهام، وقتی از رهایی من ناامید شود مرا خواهد کشت. اگر سالها اینجا بمانم، منطق ایل حکم میکند که مرا بکشند تا در دورهای دیگر دوباره متولد شوم…
فرشاد نزدیکتر رفت، دستش را به سوی او دراز کرد و دید که بدن مویرام آرام آرام از گینه و گون جدا میشود. احتمال مرگش زیاد بود و قلب فرشاد از نگرانی به شدت میتپید.
— چه کنم؟ چگونه میتوانم تو را نجات دهم؟ — با اضطراب پرسید.
مویرام با صدای لرزان گفت:
— برو نزد خاور، پیر و طالع نویس روستا، و از او بپرس که سرکتاب را برای تو باز کند. تنها او میتواند راه نجات مرا نشان دهد.
فرشاد سوار اسب شد و بسمت روستا حرکت کرد. نسیم، با بوی خاک تازه و عطر گونهای وحشی همراه بود و در موهایش میرقصید. در مسیر، سایهها و نورها، شکلهای کوچک و نورانی جنها را نشان میدادند که در میان بوتهها میدرخشیدند و فضایی جادویی و وهمآلود به مراتع بخشیده بودند. جنها با بالهای نورانی و چشمهای درخشانشان، حرکات آرام و اسرارآمیزی داشتند و گویی مراقب بودند که فرشاد به سلامت به مقصد برسد.
وقتی به روستا رسید، نزد خاور، پیر و طالع نویس بزرگ رفت. خاور در میان دودی که از شمعها بلند میشد نشسته بود و چشمهایش برق جادویی داشت.
فرشاد با اضطراب گفت:
— ای خاور بزرگ، به من بگو طلسم این دختر چیست؟ چگونه میتوانم او را نجات دهم؟
خاور با آرامشی عمیق پاسخ داد:
— مویرام از طایفه بهرام و قبیله جنان است. شیره گون و گینه نقطه ضعف اوست. دختران برای بو کردن گلهای گون میروند و عاشق این عطر هستند. وقتی گرفتار میشوند، تنها راه نجات حل کردن شیره گون با شیر گاو است.
فرشاد نفسش را حبس کرد و پرسید:
— اما آیا بهرام گناهکار است؟
خاور سر تکان داد:
— نه، او برای رهایی تو هیچ راهی ندارد. تنها با اجازه پدر و مادر مویرام میتوان این کار را انجام داد.
فرشاد دوباره به سوی مراتع حرکت کرد. تصویر مویرام در میان شاخههای گون، با چشمانی پر از اشک اما لبخندی محزون، در ذهنش نقش بسته بود.
— مویرام، تو باید بدانی که من هر کاری میکنم تا تو را نجات دهم. — آرام زمزمه کرد.
مویرام با صدایی لرزان و قلبی پر از امید و عشق پاسخ داد:
— فرشاد… اگر نجات پیدا کنم، شاید دیگر هیچ وقت نتوانم کسی را به اندازه تو باور کنم…
فرشاد، با شجاعت، قمقمه شیر گاو را برداشت و بسمت مویرام دوید. وقتی رسید، لشکر بهرام با چوبهای ارژن آماده مراسم سوزاندن بودند. اما فرشاد فریاد زد:
— دست نگه دارید! من چاره کار را میدانم!
مردان و زنان طایفه، با حیرت کنار رفتند. مادر مویرام، آبراهام، با چشمانی پر از امید گفت:
— دخترم را نجات بده… اگر او را نجات دهی، او را به تو میسپارم.
فرشاد شیر را روی شیره گون ریخت و مویرام آرام آرام آزاد شد. با چشمانی پر از اشک و لبخندی عاشقانه، گفت:
— تو… تو جان مرا نجات دادی…
سازها و توشمالها جای خود را به رقص و شادی دادند. مردان و زنان طایفه دور فرشاد و مویرام حلقه زدند و ساعتها به شادی و جشن پرداختند. اما ناگهان، همان گونه که جادوی جنان بود، همه چیز ناپدید شد؛ انگار هیچ چیز واقعیت نداشت. فرشاد و مویرام در میان مه و نور، فقط یکدیگر را دیدند و دلهایشان پر از عشق و امید باقی ماند.
💛 اشاره عاشقانه و نجواگونه در متن:
«ای گونهای وحشی، ای بوی زندگی،
دل او در میان شیرهات گیر کرده، اما عشق من راه را پیدا خواهد کرد…»
((فرشاد و موی یرام ))
از ان دور دستان قصه نویس
فرشاد و موی یرام هيس
بگویند موی یرام جن بود
زادگاه فرشاد از رفن بود
روز گرم و عطش های اب
اسمان بی ابر و تابش آفتاب
شهرام در میان کورو سوط
به حال و هوای زیر بلوط
برگ بلوطی وزیدن چو باد
گاه گا ه سوتکی اهنگ شاد
دو بزغاله و یک میش لری
ز گرما، ی را از جان میخری
جوانی رشید، ، فرشاد جهان
از قامت اش بود جهان را جوان
کمر با دوالش محکم چو بست
بلند قامتی چون رستم بدست
هلوسعد بود بهشت روی زمین
همان سرزمین اهورایی آرمین
گویند خدا برای خود افرید
بهشتی که ادم انجا ندید
هلوسعد و بلوط و جویبار
سراسر درخت و کوهسار
سراسر چشمه و رود آبشار
خدا را در اینجا به دل سپار
هوای عشق در اینجا دمید
عشق را اینجا امد پدید
عشق در اینجا خوش است
دل ادم در ارامش است
طبیعت دل را در ابنجا می خرید
صدای دل از هرجا می رسید
فرشاد تنها اینجا نشسته بود
نگاهی به جویبار بسته بود
صدای که از اطراف می پرید
فرشاد صدای کبک ها می شنید
به اب خیره می شد سنگی بدست
سکوت آب با پرتابی می شکست
رودخانه بود را چو ماری بلند
کل و آهوی و بز و اسبهای سمند
هلوسعد بگویم خود ش گواست
تاریخ بختیاری اینجا بناست
نسیمش اگر چه بهاری بود
نسل بر نسل بختیاری بود
هلوسعد نقش بهشت بر زمین
سفره اش رنگین بود برین
خدا را گوا بگیرم روبرو
صدای که می زد مرا زکوه
ناله ای می امد از ان روبرو
صدای که می زد مرا دامان کوه
شهرام می شنید صدای ناله ای
از ان دامن کوه پای ان گینه ای
ناله ای از یکنفر امده بر ستو ه
صدای شبیهه جیغ یک زن کوه
دویدن و بیامد پی ان صدا
بگشتن رسید پی ان ندا
ز ان دور می دید زنی خسته است
تو گویی به بندی نخی بسته است
جلو رفت و بدید زنی سفید روی
گویی همه زیبا رویان عالم آبرو.
دو. جشمان آبی خطی بر دولب
نگارش شده گونه های از رطب
موهای بافته چون شاخه گندمی
دو خال لبی پریوش های ادمی
سفیدی مو رنگ نقاشی شده
از زلتلی رنگ اب رنگ آسمانی شده