نادر و تصرف بخارا بازگشت از هند

➰➰➰➰➰➰➰➰

*🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار*


*🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*


*قسمت چهل و نهم*

بازگشت از هند به ایران

*روز هشتم ماه صفر 1152 شاهنشاه ایران پس از 58 روز ماندن در دهلی با کاروان غنایم خود به سوی ایران رهسپار گردید.*

ارمغان جنگی هند را در 13000 صندوق بسته و بار کردند و چون چارپایان باری کم و بارها بر زمین مانده بود. ناچار یک روز در دشت شلیمار مانده به سان ارتش پرداخت. گرمای هوا تا 50 درجه می‌رسید.

*تا رود چناب (635 کیلومتری دهلی) گرمای هوا سخت و راه‌پیمایی اردو بسیار دشوار بود ولی از آن‌جا بارندگی‌های پی در پی گرمای هوا را درهم شکست. آب رودخانه چناب چنان طغیان نموده بود که گذشتن اردو را تا چند روزی جلوگیری نمود. ذکریاخان با کوشش و جانفشانی بسیار به*

هر گونه بود اردو را با همه بار و بنه و صندوق‌ها از رودخانه سالم گذرانده و پادشاه را از خود خشنود نمود

*در میان راه به نادرشاه گزارش رسید که دسته‌های چندی از تیره یوسف زای نزدیک تنگ خیبر به اندیشه دستبرد زدن به بار و بنه و دره‌های آن سامان کمین نموده‌اند. برای سرکوبی آن‌ها دو هنگ سوار نظام از پیش فرستاده شد و آن‌ها راهزنان را در دره‌های بیرون تنگ خیبر غافلگیر نمودند و چند دسته از آن‌ها هم به سوی کوهستان شمالی گریختند*.

به محض این که نادرشاه به کابل رسید فرمان داد تا گنجینه‌های هند را به هرات ببرند و در آن‌جا منتظر بمانند. در این میان از استان سند گزارش
رسید که خدایارخان عباسی استاندار سند شورش و سرکشی آغاز نموده از پرداخت باج به گماشتگان کشور شاهنشاهی خودداری می‌نماید.

*همین که نادرشاه این گزارش را دریافت نمود با 50000 سوار و تفنگدار به سوی استان سند رهسپار گردید تا او را گوشمالی دهد.*
روز 14 ذیقعده نادرشاه از راه دره غازی‌خان به لارکانه رسید ولی خدایارخان با سپاهیان خود به سوی گجرات گریخت و از برخورد با سپاه ایران خودداری نمود. خدایارخان هرگز گمان نمی‌برد که نادرشاه تا گجرات و سند جنوبی او را دنبال نماید و به همین اندیشه می‌پنداشت که از چنگ او به در رفته است.

*ولی نادرشاه روز 21 ذیقعده از رود سند گذشته از میان جنگل و نیزار به شهدادپور رسید.*
خدایارخان چون چنین دید به عمرکوت گریخت ولی باز هم نادرشاه از او دست برنداشت و این بار با پیمودن 180 کیلومتر راه در یک راه‌پیمایی
یکسره به عمرکوت رسیده و مانند شهبازی که پس از هزاران پیچ و خم بر سر شکارش فرود آید، خدایارخان را از چهار سو محاصره نمود.
خدایارخان که هیچ چاره‌ای جز تسلیم نداشت از رفتار گذشته خود پوزش خواسته و درخواست بخشایش نمود و همه اندوخته خود که برابر با 5000000 ریال جواهر بود به نادرشاه تقدیم کرد.

*نادرشاه نیز از گناه او گذشته استان سند را به سه شهرستان درآورده* *شهرستان بزرگ جنوبی را به خدایارخان سپرد و او را شاه‌قلی‌خان نامید*
*شهرستان دوم را به امیر محبت‌خان استاندار بلوچستان و شهرستان سوم یا سند شمالی را با شهرستان شکارپور به سران دودمان داود پوترا که از نامی‌ترین خانواده سند بالا بودند سپرد*

آن روزها بهترین ارمغانی که مردم بلخ و هرات برای نادرشاه آوردند اسب‌های بسیار خوب راهوار و خربزه‌های بلخی بود. شاهزاده رضا قلی میرزا نیز چندین بار از خربزه‌های شیرین بلخ برای نادرشاه فرستاده بود.

(نادرشاه خربزه را بسیار دوست می‌داشت چنان‌که در جنگ‌های بغداد و بین‌النهرین از هرات و افغانستان شمالی برای او خربزه می‌آوردند یعنی از 2600 کیلومتر راه.)

*پس از آرامش سند نادرشاه در روز 7 صفر 1153 به نادرآباد رسید*

نادرشاه پس از رسیدن به نادرآباد 10 روز در آن‌جا به سر برده و سپس به سوی هرات رفت و در کهدستان6 کیلومتری بیرون شهر پیاده شده فرمان داد تا همه جواهر و غنایم هند را به لشکریان نشان بدهند

*تخت طاووس از گران‌بهاترین ارمغان‌های هند بود ولی چون چندان آرایش نداشت از این رو هنگامی که شاهنشاه ایران از هند به کابل بازگشت فرمان داد تا گروهی از بهترین جواهرسازان و هنرمندان هندی و ایرانی از هر گوشه و کنار در هرات گرد آمده و به آرایش تخت بپردازند و سراپرده برازنده‌ای برای تخت آماده نمایند*.

استادان هنرمند در مدت یک سال تخت طاووس را با دانه‌های الماس کوچک و بزرگ، لعل، یاقوت، زمرد و دیگر سنگ‌های نایاب و گران بها بیاراستند که مانند پارچه نوری درخشان شده بود

*سپس آن تخت بی‌مانند را در سراپرده باشکوهی گذارده و این دستگاه را به نام «تخت و بارگاه نادری» نامیدند.*

نادرشاه فرمان داد تا جشن بسیار بزرگی برپا دارند و خود با شکوه بی‌مانندی بر تخت طاووس نشست.

همگی شاهزادگان، سپهسالاران، سرداران و افسران ارتش شادباش گفتند. شاهنشاه با چهره گشاده آن‌ها را نوازش فرموده به دست خود به هریک از افسران انبوه ارتش شاهنشاهی انعام شاهانه داد.

*پس از این جشن بزرگ 15 روز به همه سپاهیان آسایش داده شد و همگی برای یک شاهکار دیگری آماده میشدند*

لشکرکشی نادرشاه به خاک توران

سرزمینی که به نام ترکستان یا توران نامیده می‌شود دشت پهناوری است در آسیای مرکزی

دشت توران دارای دو رودخانه بزرگ است که یکی در شمال آن به نام سیردریا (سیحون) از کوه‌های «تی‌ین‌شان» در چین از نزدیکی شهر نارین سرچشمه گرفته و به همین نام تا استان سمرقند رسیده و از آن‌جا به سمت شمال غرب رفته در نزدیکی شهر کازالینسک از شرق به دریاچه آرال می‌ریزد.

*رودخانه دوم یا «آمودریا» از کوه‌های پامیر و هندوکش در شمال غربی هند سرچشمه گرفته، شهرستان‌های بدخشان و غوندوز افغانستان را از خاک توران جدا کرده سپس در نزدیکی آبادی اولام به سوی شمال غرب رفته و در درون خاک توران استان‌های بخارا و خوارزم را از هم جدا و از جنوب به دریاچه آرال می‌ریزد.*

بیشتر دشت‌های توران به سبب نداشتن آب و گرمای سوزان آفتاب سرزمینی خشک، بیابان، ریگستان و وادی‌هایی است که هیچ‌گونه گیاه در آن‌ها نمی‌روید و بزرگ‌ترین بیابان‌های آن بیابان

*کیزیل کوم در شمال بخارا و سمرقند و دیگر کاراکوم در جنوب آن است*

چنان که تاریخ نشان می‌دهد کشور ایران در همه ادوار تاریخی خود با مردم این دشت دست به گریبان بوده و همواره کشمکش داشته است.

هنگام جهانداری نادرشاه افشار چون امپراتوری روسیه به این خاک چشم دوخته و دست‌ اندازی‌هایی به خاک توران نموده بود از این رو نادرشاه برای جلوگیری از پیشرفت آن‌ها و هم برای سرکوبی مردم دشت که همواره استان‌های شمالی کشور را میدان‌گاه تاخت و تاز خود قرار می‌دادند، لازم دید کار تورانیان را نیز یکسره کرده به این مردم خودسر و نافرمان نیز چشم زخمی برساند. به همین اندیشه بود که پس از پایان کار

هند ؛ ارتش نیرومندی بسیج نموده به توران زمین رو آورد

*بزرگ‌ترین خان‌های آن سرزمین ابوالفیض‌خان از دودمان چنگیز بود که بر همه این شهرستان‌ها فرمانفرمایی می‌کرد*.

استان دوم یا خوارزم در دست خان‌های ازبک و مرکزشان خیوه بود.

روی هم رفته در خاک توران هریک از سران ایلات چادرنشین که می‌توانستند نیرویی فراهم آورند بر یکی از بخش‌های دشت فرمانروایی نموده و بیشتر کاراشان تاخت و تاز به همسایگان و غارت کاروانان بود.

یکی از استان‌هایی که بیشتر میدان تاخ و تاز این چپاولگران بود استان خراسان بود چنان‌که در پیش گفتیم پادشاهان ایران برای جلوگیری از هجوم تورانیان همیشه بهترین سربازان و ایلات خود را در شمال خراسان متمرکز می‌نمودند.

*اکنون که اندکی به چگونگی این سرزمین آشنایی یافتیم خوب است به ادامه زندگینامه نادر شاه بازگردیم.*

نادرشاه افشار پس از این که عبدالغنی‌خان ابدالی فرماندار نادرآباد و فتحعلی‌خان افشار را با 15000 سپاهی برای سرکوبی داغستانیان فرستاد، فرمانی به نام همه شاهزادگان افشار نوشته و دستور داد تا هریک با نیروی خود به سوی خراسان رهسپار گردند.

*روز یکشنبه بود که  نادرشاه ارتش بزرگ خود را در میدان قراتپه بادغیس (نزدیک مرز خراسان و افغانستان) سان دید. ارتش ایران از سوار و پیاده و*

توپخانه به شماره 150/000 تن در اردوگاه بزرگ گرد آمده سراسر دشت‌های قره تپه را فراگرفته بودند. اسب، اسلحه، خواربار و سازمان ارتش شاهنشاهی ایران بسیار خوب و نادرشاه از داشتن چنین سپاه نیرومندی خشنود بود.

بیشتر شاهزادگان مانند رضا قلی میرزا و فرزند کوچکش شاهرخ میرزا، امام قلی میرزا، علی قلی‌خان (فرزند ابراهیم‌خان ظهیرالدوله) فرماندهی لشکرهای این سپاه بزرگ را داشتند.

*پس از سان و بازدید سپاه، شاهنشاه ایران فرمان پیشروی به سوی بلخ را داد.*

به سوی بخارا

 نادرشاه با ارتش بزرگ خود از راه ماروچاک و چیچکتو به سوی بلخ به راه افتاد. فرمانداری بلخ را به نیازمحمد سرپرست بازهای شکاری دربار که برادرش در رکاب شاهزاده رضا قلی میرزا در جنگ با نیروی‌خان

*بخارا کشته شده بود، سپرده و خود به سوی شمال رهسپار گردید. کنار رودخانه آمودریا نیروی دریایی ارتش را که دارای 1100 فروند کشتی هر یک به گنجایش 3000 کیلوگرم بوده و از پیش در کنار رودخانه ساخته و پرداخته بودند بازدید فرمود. پس از بازدید کشتی‌ها فرمان داد توپخانه و خواربار ارتش را در کشتی‌ها جای داده به سوی چهارجوی پیشروی نمایند.*

 ارتش ایران از کنار رودخانه و نیروی دریایی و توپخانه از روی آب به سوی چهارجوی به راه افتاد.

شاهزاده رضا قلی میرزا از پیش با 8000 سوار روانه شد و علی قلی‌خان نیز با یک لشکر سوار و پیاده از آب رودخانه گذشته در کناره راست رودخانه پیشروی آغاز نمود. نزدیک آبادی کوکی نماینده‌خان بخارا رحیم‌خان پسر حکیم اتالیق که از بستگان نزدیک ابوالفیض‌خان بود با گروهی از

*بزرگان بخارا به پیشواز آمد و نادرشاه او را پذیرفت. علی‌قلی‌خان در راه خود با دسته‌هایی چند از ایلات کنار رودخانه برخورد نموده پس از سرکوبی آنان همچنان پیش رفت. ایلات میان راه چون از رسیدن نیروی بزرگ آگاه شدند با همه کسانشان کوچیده به سوی بخارا و خوارزم گریختند. بدین‌گونه ارتش ایران با یک سازمان جنگی بسیار خوبی پیش می‌رفت تا اینکه به چهارجوی رسید و اردوگاه در همان جا بر پا شد.*

نادرشاه فرمان داد بدون درنگ پلی بر روی رودخانه انداخته برای گذشتن اردو آماده نمایند.

پس از سه روز پل بزرگی بر روی آب انداخته شد و نادرشاه با درباریان خود و رحیم‌خان اتالیق فرستاده‌خان بخارا از آب گذشته کناره راست رود پیاده شد. در دنبال شاه

دسته‌های سوار و پیاده و توپخانه نیز با همه ساز و برگ و بنه از آب گذشتند

*نادرشاه رحیم‌خان و همراهان او را به خوشی و خوشدلی روانه بخارا نموده به ابوالفیض‌خان پیغام داد که برای تسلیم شهر آماده باشد. پس از رفتن رحیم‌خان نادرشاه فرمان پیشروی داد و از راه کاراکول به سوی بخارا حرکت کرد. برای نگاهداری راه بخارا ـ‌خوارزم یک تیپ از سپاهیان را در چهارجوی به پادگان گذاشت و به توپخانه دستور داد تا بازگشت اردو در روی آب منتظر بماند*.

ارتش ایران از چهار جوی سبکبار پیش می‌رفت در همین حال خبر آمد که خان بخارا حاضر به تسلیم شهر شده است . با این همه نادرشاه احتیاط را از دست نداده و بهترین سپاهیانش را با خود همراه برداشت که اگر پیشامدی نماید به قدر کافی سپاه همراه داشته باشد.

پایان قسمت چهل و نهم

➰➰➰➰

نبرد کارانال از نوشته های هندی ترجمه شده به فارسی

 

 

[۷/۲۲،‏ ۱۵:۲۹] فرشادجهانبخشی: مقالات جهانی ویکی هند را بخوانید

 
نبرد کارنال
نبرد کارنال (24 فوریه 1739)، [20] پیروزی قاطع نادارشاه ، بنیانگذار سلسله افشاریان ایران ، در جریان حمله به هند بود. ارتش نادر ظرف سه ساعت ارتش محمدشاه را شکست داد [21] و راه را برای غارت دهلی توسط ایرانیان هموار کرد. نامزدی مهم‌ترین گوهر در دوران سربازی نادر و همچنین یک شاهکار تاکتیکی محسوب می‌شود. [12] [22] [23] نبرد در نزدیکی کارنال، 110 کیلومتری (68 مایلی) شمال دهلی، هند رخ داد. [1]

نبرد کارنال
بخشی از حمله نادرشاه به هند
نادرشاه در غارت دهلی - صحنه نبرد با نادرشاه سوار بر اسب، احتمالاً محمد علی بن عبدالبیگ گنور علی قلی جبدار، اواسط قرن 18، موزه هنرهای زیبا، بوستون.  jpg
پرتره نادرشاه روی گونی دهلی پس از پیروزی در کارنال
تاریخ    24 فوریه 1739
محل    
کارنال ، منطقه پنجاب ، شمال هند
29°43'36.5 اینچ 77°04'00.7 اینچ شرقیمختصات : 29°43′36.5″ شمالی 77°04′00.7″ شرقی
نتیجه    پیروزی قاطع پارسی [1]

تغییر منطقه ای    پایتخت مغول دهلی تسخیر و سپس غارت شد. تمام قلمروهای مغول در شمال رود سند با امپراتوری ایران مرتبط است.
جنگ طلب
استاندارد شاهنشاهی افشارید (3 راه راه).svg امپراطوری پارسی    علم امپراتوری مغول.  svg امپراتوری مغول
فرمانده و رهبر
نادر شاه flag.svg نادرشاه
( شاهنشاه )

افسر فارسی
نادر شاه flag.svg
[۷/۲۲،‏ ۱۵:۳۳] فرشادجهانبخشی: فرمانده و رهبر
نادر شاه flag.svg نادرشاه
( شاهنشاه )

افسر فارسی
نادر شاه flag.svg نصرالله میرزا افشاری
نادر شاه flag.svg تهماسپ خان جلیر
نادر شاه flag.svg فتعلی خان افشاری
نادر شاه flag.svgلطفعلی خان افشاری
نشان باغشنی مخرانی.  svg آرکل دوم گرجستان [2] [3]
استاندارد شاهنشاهی افشارید (3 راه راه).svgاحمد شاه درانی
علم امپراتوری مغول.  svgمحمد شاه
(امپراتور مغول)

مقامات مغول
نظام الملک
سعادت خان (اسرا)
خان دوران (DOW)
سعد الدین خان
نثار محمد خان
خواجه عاشورا
مظفرخان
علی حمید خان
محضرم
اصل خان
علی احمد خان
شهداد افغان
یادگار حسن کوکا
اشرف خان
ایتیبار خان
عقیل  بیگ کمبالپوش
میر کالو
جان نثار خان
راتان چاند
قدرت
55000 نفر با اردوگاه جنگی 160000 نفری ( سواره نظام و مسلح) [4] [5] [6] [7]

صدها توپ و زامبوراکس
75000 (احتمالا) [8] [9] [10] [11] تا 300000 (شامل غیر رزمندگان) [7] [12] [13] [14]

2000 فیل جنگی
3000 اسلحه
تلفات و خسارات وارده
1100 تا 2500 با 5000 مجروح [15] [16] [17]    8,000-10,000 [18] [19] تا 20,000-30,000 [12]
این نبرد نقطه اوج حمله نادرشاه به امپراتوری مغول بود. ندار پس از فتح شرق افغانستان و تهاجماتش از کابل و پیشاور

 

[۷/۲۲،‏ ۱۵:۳۴] فرشادجهانبخشی: 7]    8,000-10,000 [18] [19] تا 20,000-30,000 [12]
این نبرد نقطه اوج حمله نادرشاه به امپراتوری مغول بود. ندار پس از فتح شرق افغانستان و تهاجماتش از کابل و پیشاور، ارتش خود را به سمت جنوب به سمت پایتخت مغول حرکت داد. در دهلی، محمد شاه ارتش بسیار بزرگی را جمع آوری کرد و با آنها به سمت شمال پیش از زمین سنگین ارتش خود در کارنال حرکت کرد. نادر دست به مبارزه زد و پیروز شد. در مذاکرات پس از شکست فاجعه بار، محمد شاه پذیرفت که در ازای حفظ امپراتوری خود در سرزمین خود غرامت بزرگی بپردازد. با این حال، نادر امپراتور مغول را مجبور به تسلیم کامل کرد و او را به پایتخت خود دهلی برد. جایی که خزانه مغول غارت شد. شورش شهروندان دهلی علیه سپاهیان نادر به کشتار خونینی ختم شد که در آن تمام شهر غارت و غارت شد. به دلیل غارت سنگین دهلی، نادر فرمان سلطنتی را صادر کرد که کل مالیات ها را به مدت سه سال حذف کرد. ارتش ایران به زودی رفت و 30000 کشته بر جای گذاشت. محمد شاه نیز مجبور شد به تمام سرزمین های خود در غرب سند که توسط نادرشاه ضمیمه شده بود، بپیوندد.

در نتیجه شکست عظیم امپراتوری مغول در کارنال، سلسله مغول که در حال سقوط بود، به شدت تضعیف شد تا حدی که زوال آن شتاب گرفت. به گفته Exworthy، همچنین ممکن است بدون تأثیرات فاجعه بار حمله نادر به هند، تسلط استعماری اروپا بر شبه قاره هند به شکل دیگری یا شاید اصلاً رخ نمی داد. [12]

مورد نادر بیلی
یک مقصد محبوب برای مزدوران و سرداران افغان، که در لشکرکشی های متعدد نادر علیه پادشاهی های مختلف در افغانستان شکست خوردند، مناطق مرزی شمالی امپراتوری مغول بود. نادر درخواست های متعددی را به فرمانداران محلی و سیاستمداران شمال هند ارسال کرد تا این فراریان دستگیر و به آنها تحویل داده شوند. نادر پس از فتح افغانستان به دنبال بهانه ای برای حمله به امپراتوری مغول بود. طبیعتاً آنها از این فرصت استفاده کردند و حمله خود را به عنوان طعمه جنگجویان افغان که در زمین ناهموار شمال امپراتوری مغول پناه گرفته بودند، پنهان کردند. [24]

همچنین قابل توجه است که نادار با یکی از وزیران ارشد مغول به نام نظام الملک که در آن زمان او را به خیانت علیه امپراتور مغول متهم کرده بود در تماس بود. در حالی که ممکن است نظام الملک واقعاً تحریک نادار به امپراتوری مغول بوده باشد، این یک حدس غیرقابل تصور است.


 
اینکه آیا امپراتوری مغول می توانست از طریق دیپلماتیک از این وضعیت اجتناب کند یا نه، هنوز موضوع بحث است. توانایی دولت مغول برای یافتن و زندانی کردن فراریان افغان در نواحی مرزی خود یک موضوع کاملاً مشکوک است، همانطور که تعداد واقعی فراریان واقعاً از این مناطق فرار می کنند. این کاملاً ممکن است که تعداد آنها ناکافی باشد. قصد نادرشاه برای حمله به هند مغول ادامه داشت، خواه مقامات مغول به درخواست او برای ردیابی و تحویل فراریان تن دهند یا خیر. محتمل است که نادرشاه از تقاضای فراریان و برآورده نشدن کامل خواسته، بهانه ای برای هجوم و غارت استفاده کرده باشد.

ورود نادار به امپراتوری مغول
[۷/۲۲،‏ ۱۵:۳۵] فرشادجهانبخشی: ادار به امپراتوری مغول
هنگامی که نادر به قلمرو مغول ها نقل مکان کرد، اتباع گرجی خود و پادشاه آینده گرجستان شرقی، آرکال دوم، که یک گروه گرجی را در ارتش شاهنشاهی ایران رهبری می کرد، همراهی می شد. [2] [3]با شنیدن نزدیک شدن نادرشاه از قندهار، والیان پشاور و کابل لشکری ​​متشکل از 20000 مرد که اکثراً مزدوران افغان از قبایل شرق افغانستان بودند، تشکیل دادند تا پیشروی ایرانیان را بررسی کنند. موضعی که برای مقابله با ارتش ایران انتخاب شد، به سختی می‌توانست بهتر از این انتخاب شود، زیرا تنها می‌توان انتظار داشت که ستون کوچکی از مردان از گذرگاه باریک خیبر عبور کنند و هیچ کس در گروه‌های جنگی وجود نداشته باشد. نادر که از بیهودگی درگیری یک به یک متقاعد شده بود، در عوض یک رویکرد جایگزین را انتخاب کرد. یکی از راهنمایان محلی به او از یک گردنه صعب العبور اما قابل عبور گفت که به موازات خیبر امتداد دارد، به نام گردنه چاچوبی.

در 26 آبان ماه از جلال آباد حرکت کرد، سپاه ایران به باریکاب (33 کیلومتری گردنه خیبر) رسید و نادار نیروهای خود را تقسیم کرد و مرتضی میرزا را با تعداد زیادی نیرو و 12000 نفر پشت سر گذاشت.خبر فرستاد. نصرالله از زیر کولی گذشت و او 10000 سوار سبک منتخب را تحت فرماندهی مستقیم خود جمع کرد. یک راهپیمایی حماسی جناحی به طول بیش از 80 کیلومتر از برخی از صعب العبورترین مناطق آسیا شروع شد تا به مسجد علی برسد، از آنجا 10000 نفر راهپیمایی خود را به سمت شمال و شرق به سمت گردنه خیبر طی کردند. [25]


 
ظهور ناگهانی گروهی قوی از سواره نظام در پشت سر آنان، سپاه والی را در موقعیت دشواری قرار داد، هر چند توانستند مدتی مقاومت کنند، پیش از آنکه سواران سبک نادر آنها را کاملاً شکست دهند. بدین ترتیب راه شمال امپراتوری مغول باز شد و بدنه اصلی ارتش شاهنشاهی ایران توانست به داخل مغول وارد شود.


 
در 16 نوامبر 1739، نادر گارد پیشروی خود را از پیشاور به سمت جنوب به سمت رودخانه سند در پنجاب پیش برد. لشکر پارسی هنگام عبور از رودخانه در راه لاهور بر روستای بی دفاع افتاد و در راه سوخت. فرماندار لاهور به امید مقاومت شروع به تشدید جنگ های خود کرد. نادر سرعت خود را افزایش داد و از جهتی غیرمنتظره با چنان قدرتی حمله کرد که تنها پس از گذشت یک روز، فرماندار تسلیم خواست شاه شد. هدیه دو میلیون روپیه ای به شاه، موقعیت فرماندار را به عنوان حاکم لاهور تضمین کرد.

محمد شاه نیروی عظیمی را جمع آوری می کند
خبر پیروزی های پیاپی ارتش متجاوز نادار در دربار مغولان محمدشاه مقیم دهلی وحشت ایجاد کرد. نظام الملک در حضور امپراتور احضار شد و احضارهای متعددی به سراسر شمال هند برای کمک به نیروهای نظامی فرستاده شد. در 13 دسامبر، ارتش مغول خروج خود را از دهلی دید تا با نیروهای مهاجم در شمال روبرو شود. بزرگی اندازه آن به حدی بود که طول ستون 25 کیلومتر و عرض آن 3 کیلومتر بود. خود محمد شاه به این ارتش پیوست. به دلیل وسعت دست و پا گیر ارتش مغول، محمد شاه نتوانست ارتش خود را فراتر از کارنال در حدود 120 کیلومتری شمال دهلی حرکت دهد.

توپخانه مغول قدیمی تر از توپخانه ایرانی بداهه نادر بود.
در مجموع، محمدشاه فرماندهی یک اردوگاه جنگی متشکل از 300000 سرباز، از جمله افراد غیر جنگنده مجهز به 3000 اسلحه، همراه با 2000 فیل جنگی را بر عهده داشت. از این تعداد، نیروی مستقر در میدان 75000 نفر بود. [26] [27]علیرغم اینکه مغول ها تعداد زیادی داشتند، آنها از مواد جنگی منسوخ و سیستم های استراتژیک باستانی رنج می بردند. تقریباً همه اسلحه‌های ارتش به قدری بزرگ بودند که نمی‌توان آنها را توپخانه میدانی در نظر گرفت زیرا عملاً مانور دادن آنها در طول نبرد غیرممکن بود و بارگیری مجدد آنقدر طول کشید که حتی در موارد استفاده صحیح حداقل تأثیر را داشتند. در مقابل، بیشتر اسلحه‌های نادر سبک‌تر و قابل مانورتر از همتایان مغول خود بودند، و همچنین زامبوراک که قدرت شلیک متحرک بیشتری را فراهم می‌کرد. بر خلاف پیاده نظام ارتش مغول، 20000 تفنگچی ایرانی (جزرهچی) همگی یونیفرم پوش، حفاری و سازماندهی همگن بودند. اگرچه 50000 سواره نظام در ارتش مغول از کیفیت عالی برخوردار بودند. اما هیچ چیزی وجود نداشت که نشان دهد یک ساختار نظامی مشترک و منسجم برای استقرار و استفاده از آنها تنظیم شده بود. سواره نظام ایرانی از دو قسمت تشکیل شده بود. سربازان دولتی که از طریق سیستم مشابهی آموزش دیده و تمرین می کردند و سربازان کمکی که پس از فتح سرزمین خود در ارتش امپراتوری استخدام شدند.[28]

نادار یک گروه هجومی متشکل از 6000 سوار کرد را با هدف جمع آوری اطلاعات و بازگرداندن زندانیان به منظور بازجویی فرستاد. گروه حمله به یک دسته توپخانه مغول کمین کرد و چندین زندانی را بیرون آورد و آنها را به اردوگاه بازگرداند. نادار با خروج از بدنه اصلی ارتش خود به فرماندهی پسرش مرتضی میرزا، نیروهای کوچکی را جمع آوری کرد و به سمت عظیم آباد، قلعه قدیمی در 32 کیلومتری کارنال پیش رفت. عظیم آباد پس از وارد شدن توپ های ایرانی به استحکامات آن به راحتی تسلیم شد. [29]


 
در اینجا نادر با رهبر لشکر 6000 پیشاهنگی کردها ملاقات کرد. او از جغرافیای اطراف کارنال و قدرت تقسیم اردوگاه مغول مطلع شد. او بی سر و صدا تصمیم گرفت ارتش خود را در شرق اردوگاه مغول مستقر کند و محمدشاه را در مکانی که انتخاب کرده بود به جنگ بکشاند.

جنگ
ترتیبات
[۷/۲۲،‏ ۱۵:۳۷] فرشادجهانبخشی: بود به جنگ بکشاند.

جنگ
ترتیبات و استقرار
در 23 بهمن، سپاه پارس اردوگاه را شکست و وارد دره بین رودخانه علیمردان و جمنا شد. خود نادر با اردو زدن در شمال روستای کنجپورا برای بازرسی موقعیت دشمن به راه افتاد. نادر پس از بازگشت به اردوگاه، همه افسران ارتش را برای سخنرانی فراخواند. بعداً در همان روز، خبر از لشکر کشی گروه بزرگی از مغولان از طریق پانیپات با هدف پیوستن به ارتش محمدشاه به نادر رسید. مردی که این حزب را رهبری کرد، سعادت خان، از معتمدین محمد شاه و از سیاستمداران بلندپایه امپراتوری مغول بود. نادر شروع به طراحی استراتژی کرد بر اساس رویکرد سعادت خان برای فریب دادن ارتش اصلی مغول از رودخانه علیمردان و به دره قبل از روستای کنجپورا، جایی که او قصد داشت نبرد را از موقعیتی سودمند برساند. سعادت خان که مدتها منتظرش بود با شادی فراوان وارد کانتون مغول شد.

تصویری از کل نبرد کارنال، بر اساس شمشیر ایرانی اثر Exworthy .
در صبح روز 24 فوریه، نادر افراد خود را به سه بدن اصلی تقسیم کرد. مرکز ارتش در شمال روستای کنجپورا در ضلع غربی قرار داشت و گروهی از مشاوران ارشد به فرماندهی مرتضی میرزا پسر نادر (که بعداً به افتخار دستاوردهای او در نبرد بعدی به نصراله کولی تغییر نام داد) داشت. دفع آن در شمال مرتضی کولی، تهماسپ خان جلیر فرماندهی جناح راست ارتش در جنوب را بر عهده داشت و فرماندهی مشترک چپ به فتحعلی خان کیانی و لطفعلی خان افشار داده شد.

در این هنگام به سعادت خان اطلاع دادند که عقبه ستون او مورد حمله قرار گرفته و کالاها به دست دشمن گرفته و با خود برده شده است. گرچه سعادت خان در اواخر شب قبل توانسته بود خود را به اردوگاه مغول برساند، اما در هنگام ورود بخش بزرگی از سپاه او، حدود بیست یا سی هزار نفر، هنوز در راه بودند. [30]سعادت خان بدون مشورت یا تماس با محمدشاه یا دیگر فرماندهان، فوراً بر فیل جنگی خود سوار شد و به محل درگیری رفت. تعدادی از یگان های توپخانه و همچنین 2000 سواره و پیاده که پشت سر او بودند او را همراهی می کردند. تعداد بیشتری از مردانش به زودی پس از ترک اردوگاه به او خواهند پیوست. سعادت خان با یگان‌های سواره نظام پارسی مستقر در مجاورت منطقه وارد عمل شد که قبل از تظاهر به مسیری به سمت شرق، مقاومت نشان دادند. سعادت خان با ارسال گزارش فوری به اردوگاه دست بالا که دریافت کرده بود، برای تکمیل پیروزی درخواست کمک کرد.


 
همانطور که گزارش ها به فرماندهی عالی مغول رسید، اختلاف نظرهایی در مورد اینکه آیا این درخواست ها برای تقویت باید پاسخ داده شود یا خیر، به وجود آمد. محمدشاه مشتاق بود که به سعادت خان در این مبارزه بپیوندد، در حالی که دو تن از مشاوران ارشد او، نظام الملک و خان ​​دوران، در برابر تصمیمات عجولانه احتیاط را توصیه می کردند. محمد شاه ناامید اتهاماتی را در مورد شخصیت رزمی خان دوران مطرح کرد، که او با ذوق زدگی با پوشیدن زره و به دست گرفتن فیل جنگی خود برای آماده شدن برای نبرد پاسخ داد. مجموع اولیه مردانی که اردوگاه مغول را به همراه خان دوران ترک کردند، بیش از 8000 تا 9000 نفر نبود که بیشتر آنها سواره نظام و تعدادی پیاده نظام مسلح بودند. یک جریان پیوسته از نیروهای کمکی پادگان مغول را ترک کرد تا از رودخانه علیمردان عبور کند و در طول روز درگیر نبرد شود. اما هیچ تلاشی برای قرار دادن این تعداد زیاد در شرق رودخانه علیمردان برای حمایت از واحدهای مغول که قبلاً درگیر بودند، انجام نشد. در عوض، مغول‌ها در جبهه، یک خط تقویت مداوم دریافت می‌کردند، بدون هیچ برنامه استراتژیک بزرگی که به هدایت آنها کمک کند.[31]

نادر مغول ها را به مرکز تقسیم کرد و رفت
وقتی نادار پیشرفت سعادت خان را به سمت مرکز ایران دید، دستور داد تا زامبورک را به جلو ببرند تا قدرت آتش را در تبادل اولیه به حداکثر برسانند. وی شخصاً به فرماندهی یک نیروی منتخب متشکل از 1000 سوار برگزیده از صفوف طایفه افشار، سه یگان زبده سواره نظام مسلح به تفنگ جاجایارچی را در مجاورت روستای کنجپورا مستقر کرد. این واحدها (هر یک هزار نیرو) با استقرار زامبورک توسط نادر نیز پشتیبانی شدند. نادر با فرستادن دو یگان جزایرچی اشرافی خود به کوهستان با هدف انحراف مغول ها به مرکز ایران، واحد دیگری را فرستاد تا خان دوران را در مسیری متفاوت قرار دهد و سرانجام او را به جناح چپ ارتش که منتظر بود جذب کرد. کمین در اطراف کانجپورا

صحنه ای دراماتیک از نبردی که در یک قالیچه ایرانی بافته شده است (نگاه کنید به شترهایی که در گوشه بالای فرش آتش می زنند و به افسانه ارتش ایرانی اشاره می کند که از این تاکتیک برای ترساندن فیل های جنگی مغول استفاده می کند). [32]
اگرچه سعادت خان به دلیل تاکتیک های انحرافی درخشان نادر عملاً به طور موقت پیشروی خود را متوقف کرد، اما در انتظار تقویت خان دورهان، خان دوران از ارتش سعادت خان رانده شد و خود سعادت خان بدون پیشروی او مورد کنایه قرار گرفت تا پیشروی را از سر بگیرد. برای تثبیت با تقویت های بعدی. نظام الملک در تلاشی کند برای پیشروی برای حمایت از عناصر کلیدی ارتش شروع به تشکیل افراد خود در پشت رودخانه علیمردان کرد.

مرکز فارس مشتاقانه منتظر آمدن افراد سعادت خان بود که تفنگ و تفنگ پر کرده بودند. با آمدن تفنگداران مغول به تیراندازی، نیروی غربالگری سواره نظام از هم پاشید تا صفی از جزایرچی با تفنگ های مسطح آشکار شود. رگبار مشابهی نیز به سمت دشمن پیش رو شلیک شد. گواه بزرگی بر دلاوری مردان سعادت خان، مغولان آتش تنبیهی از خط پارسی گرفتند و گرفتند. آنها همچنین توانستند مرکز را ببندند و درگیری عمومی به وجود آمد که فشار زیادی بر مرکز فارس وارد کرد. [7
[۷/۲۲،‏ ۱۵:۳۸] فرشادجهانبخشی: مقالات جهانی ویکی هند را بخوانید

 
نبرد کارنال
نبرد کارنال (24 فوریه 1739)، [20] پیروزی قاطع نادارشاه ، بنیانگذار سلسله افشاریان ایران ، در جریان حمله به هند بود. ارتش نادر ظرف سه ساعت ارتش محمدشاه را شکست داد [21] و راه را برای غارت دهلی توسط ایرانیان هموار کرد. نامزدی مهم‌ترین گوهر در دوران سربازی نادر و همچنین یک شاهکار تاکتیکی محسوب می‌شود. [12] [22] [23] نبرد در نزدیکی کارنال، 110 کیلومتری (68 مایلی) شمال دهلی، هند رخ داد. [1]

نبرد کارنال
بخشی از حمله نادرشاه به هند
نادرشاه در غارت دهلی - صحنه نبرد با نادرشاه سوار بر اسب، احتمالاً محمد علی بن عبدالبیگ گنور علی قلی جبدار، اواسط قرن 18، موزه هنرهای زیبا، بوستون.  jpg
پرتره نادرشاه روی گونی دهلی پس از پیروزی در کارنال
تاریخ    24 فوریه 1739
محل    
کارنال ، منطقه پنجاب ، شمال هند
29°43'36.5 اینچ 77°04'00.7 اینچ شرقیمختصات : 29°43′36.5″ شمالی 77°04′00.7″ شرقی
نتیجه    پیروزی قاطع پارسی [1]

تغییر منطقه ای    پایتخت مغول دهلی تسخیر و سپس غارت شد. تمام قلمروهای مغول در شمال رود سند با امپراتوری ایران مرتبط است.
جنگ طلب
استاندارد شاهنشاهی افشارید (3 راه راه).svg امپراطوری پارسی    علم امپراتوری مغول.  svg امپراتوری مغول
فرمانده و رهبر
نادر شاه flag.svg نادرشاه
( شاهنشاه )

افسر فارسی
نادر شاه flag.svg نصرالله میرزا افشاری
نادر شاه flag.svg تهماسپ خان جلیر
نادر شاه flag.svg فتعلی خان افشاری
نادر شاه flag.svgلطفعلی خان افشاری
نشان باغشنی مخرانی.  svg آرکل دوم گرجستان [2] [3]
استاندارد شاهنشاهی افشارید (3 راه راه).svgاحمد شاه درانی
علم امپراتوری مغول.  svgمحمد شاه
(امپراتور مغول)

مقامات مغول
نظام الملک
سعادت خان (اسرا)
خان دوران (DOW)
سعد الدین خان
نثار محمد خان
خواجه عاشورا
مظفرخان
علی حمید خان
محضرم
اصل خان
علی احمد خان
شهداد افغان
یادگار حسن کوکا
اشرف خان
ایتیبار خان
عقیل  بیگ کمبالپوش
میر کالو
جان نثار خان
راتان چاند
قدرت
55000 نفر با اردوگاه جنگی 160000 نفری ( سواره نظام و مسلح) [4] [5] [6] [7]

صدها توپ و زامبوراکس
75000 (احتمالا) [8] [9] [10] [11] تا 300000 (شامل غیر رزمندگان) [7] [12] [13] [14]

2000 فیل جنگی
3000 اسلحه
تلفات و خسارات وارده
1100 تا 2500 با 5000 مجروح [15] [16] [17]    8,000-10,000 [18] [19] تا 20,000-30,000 [12]
این نبرد نقطه اوج حمله نادرشاه به امپراتوری مغول بود. ندار پس از فتح شرق افغانستان و تهاجماتش از کابل و پیشاور، ارتش خود را به سمت جنوب به سمت پایتخت مغول حرکت داد. در دهلی، محمد شاه ارتش بسیار بزرگی را جمع آوری کرد و با آنها به سمت شمال پیش از زمین سنگین ارتش خود در کارنال حرکت کرد. نادر دست به مبارزه زد و پیروز شد. در مذاکرات پس از شکست فاجعه بار، محمد شاه پذیرفت که در ازای حفظ امپراتوری خود در سرزمین خود غرامت بزرگی بپردازد. با این حال، نادر امپراتور مغول را مجبور به تسلیم کامل کرد و او را به پایتخت خود دهلی برد. جایی که خزانه مغول غارت شد. شورش شهروندان دهلی علیه سپاهیان نادر به کشتار خونینی ختم شد که در آن تمام شهر غارت و غارت شد. به دلیل غارت سنگین دهلی، نادر فرمان سلطنتی را صادر کرد که کل مالیات ها را به مدت سه سال حذف کرد. ارتش ایران به زودی رفت و 30000 کشته بر جای گذاشت. محمد شاه نیز مجبور شد به تمام سرزمین های خود در غرب سند که توسط نادرشاه ضمیمه شده بود، بپیوندد.

در نتیجه شکست عظیم امپراتوری مغول در کارنال، سلسله مغول که در حال سقوط بود، به شدت تضعیف شد تا حدی که زوال آن شتاب گرفت. به گفته Exworthy، همچنین ممکن است بدون تأثیرات فاجعه بار حمله نادر به هند، تسلط استعماری اروپا بر شبه قاره هند به شکل دیگری یا شاید اصلاً رخ نمی داد. [12]

مورد نادر بیلی
یک مقصد محبوب برای مزدوران و سرداران افغان، که در لشکرکشی های متعدد نادر علیه پادشاهی های مختلف در افغانستان شکست خوردند، مناطق مرزی شمالی امپراتوری مغول بود. نادر درخواست های متعددی را به فرمانداران محلی و سیاستمداران شمال هند ارسال کرد تا این فراریان دستگیر و به آنها تحویل داده شوند. نادر پس از فتح افغانستان به دنبال بهانه ای برای حمله به امپراتوری مغول بود. طبیعتاً آنها از این فرصت استفاده کردند و حمله خود را به عنوان طعمه جنگجویان افغان که در زمین ناهموار شمال امپراتوری مغول پناه گرفته بودند، پنهان کردند. [24]

همچنین قابل توجه است که نادار با یکی از وزیران ارشد مغول به نام نظام الملک که در آن زمان او را به خیانت علیه امپراتور مغول متهم کرده بود در تماس بود. در حالی که ممکن است نظام الملک واقعاً تحریک نادار به امپراتوری مغول بوده باشد، این یک حدس غیرقابل تصور است.


 
اینکه آیا امپراتوری مغول می توانست از طریق دیپلماتیک از این وضعیت اجتناب کند یا نه، هنوز موضوع بحث است. توانایی دولت مغول برای یافتن و زندانی کردن فراریان افغان در نواحی مرزی خود یک موضوع کاملاً مشکوک است، همانطور که تعداد واقعی فراریان واقعاً از این مناطق فرار می کنند. این کاملاً ممکن است که تعداد آنها ناکافی باشد. قصد نادرشاه برای حمله به هند مغول ادامه داشت، خواه مقامات مغول به درخواست او برای ردیابی و تحویل فراریان تن دهند یا خیر. محتمل است که نادرشاه از تقاضای فراریان و برآورده نشدن کامل خواسته، بهانه ای برای هجوم و غارت استفاده کرده باشد.

ورود نادار به امپراتوری مغول
هنگامی که نادر به قلمرو مغول ها نقل مکان کرد، اتباع گرجی خود و پادشاه آینده گرجستان شرقی، آرکال دوم، که یک گروه گرجی را در ارتش شاهنشاهی ایران رهبری می کرد، همراهی می شد. [2] [3]با شنیدن نزدیک شدن نادرشاه از قندهار، والیان پشاور و کابل لشکری ​​متشکل از 20000 مرد که اکثراً مزدوران افغان از قبایل شرق افغانستان بودند، تشکیل دادند تا پیشروی ایرانیان را بررسی کنند. موضعی که برای مقابله با ارتش ایران انتخاب شد، به سختی می‌توانست بهتر از این انتخاب شود، زیرا تنها می‌توان انتظار داشت که ستون کوچکی از مردان از گذرگاه باریک خیبر عبور کنند و هیچ کس در گروه‌های جنگی وجود نداشته باشد. نادر که از بیهودگی درگیری یک به یک متقاعد شده بود، در عوض یک رویکرد جایگزین را انتخاب کرد. یکی از راهنمایان محلی به او از یک گردنه صعب العبور اما قابل عبور گفت که به موازات خیبر امتداد دارد، به نام گردنه چاچوبی.

در 26 آبان ماه از جلال آباد حرکت کرد، سپاه ایران به باریکاب (33 کیلومتری گردنه خیبر) رسید و نادار نیروهای خود را تقسیم کرد و مرتضی میرزا را با تعداد زیادی نیرو و 12000 نفر پشت سر گذاشت.خبر فرستاد. نصرالله از زیر کولی گذشت و او 10000 سوار سبک منتخب را تحت فرماندهی مستقیم خود جمع کرد. یک راهپیمایی حماسی جناحی به طول بیش از 80 کیلومتر از برخی از صعب العبورترین مناطق آسیا شروع شد تا به مسجد علی برسد، از آنجا 10000 نفر راهپیمایی خود را به سمت شمال و شرق به سمت گردنه خیبر طی کردند. [25]


 
ظهور ناگهانی گروهی قوی از سواره نظام در پشت سر آنان، سپاه والی را در موقعیت دشواری قرار داد، هر چند توانستند مدتی مقاومت کنند، پیش از آنکه سواران سبک نادر آنها را کاملاً شکست دهند. بدین ترتیب راه شمال امپراتوری مغول باز شد و بدنه اصلی ارتش شاهنشاهی ایران توانست به داخل مغول وارد شود.


 
در 16 نوامبر 1739، نادر گارد پیشروی خود را از پیشاور به سمت جنوب به سمت رودخانه سند در پنجاب پیش برد. لشکر پارسی هنگام عبور از رودخانه در راه لاهور بر روستای بی دفاع افتاد و در راه سوخت. فرماندار لاهور به امید مقاومت شروع به تشدید جنگ های خود کرد. نادر سرعت خود را افزایش داد و از جهتی غیرمنتظره با چنان قدرتی حمله کرد که تنها پس از گذشت یک روز، فرماندار تسلیم خواست شاه شد. هدیه دو میلیون روپیه ای به شاه، موقعیت فرماندار را به عنوان حاکم لاهور تضمین کرد.

محمد شاه نیروی عظیمی را جمع آوری می کند
خبر پیروزی های پیاپی ارتش متجاوز نادار در دربار مغولان محمدشاه مقیم دهلی وحشت ایجاد کرد. نظام الملک در حضور امپراتور احضار شد و احضارهای متعددی به سراسر شمال هند برای کمک به نیروهای نظامی فرستاده شد. در 13 دسامبر، ارتش مغول خروج خود را از دهلی دید تا با نیروهای مهاجم در شمال روبرو شود. بزرگی اندازه آن به حدی بود که طول ستون 25 کیلومتر و عرض آن 3 کیلومتر بود. خود محمد شاه به این ارتش پیوست. به دلیل وسعت دست و پا گیر ارتش مغول، محمد شاه نتوانست ارتش خود را فراتر از کارنال در حدود 120 کیلومتری شمال دهلی حرکت دهد.

توپخانه مغول قدیمی تر از توپخانه ایرانی بداهه نادر بود.
در مجموع، محمدشاه فرماندهی یک اردوگاه جنگی متشکل از 300000 سرباز، از جمله افراد غیر جنگنده مجهز به 3000 اسلحه، همراه با 2000 فیل جنگی را بر عهده داشت. از این تعداد، نیروی مستقر در میدان 75000 نفر بود. [26] [27]علیرغم اینکه مغول ها تعداد زیادی داشتند، آنها از مواد جنگی منسوخ و سیستم های استراتژیک باستانی رنج می بردند. تقریباً همه اسلحه‌های ارتش به قدری بزرگ بودند که نمی‌توان آنها را توپخانه میدانی در نظر گرفت زیرا عملاً مانور دادن آنها در طول نبرد غیرممکن بود و بارگیری مجدد آنقدر طول کشید که حتی در موارد استفاده صحیح حداقل تأثیر را داشتند. در مقابل، بیشتر اسلحه‌های نادر سبک‌تر و قابل مانورتر از همتایان مغول خود بودند، و همچنین زامبوراک که قدرت شلیک متحرک بیشتری را فراهم می‌کرد. بر خلاف پیاده نظام ارتش مغول، 20000 تفنگچی ایرانی (جزرهچی) همگی یونیفرم پوش، حفاری و سازماندهی همگن بودند. اگرچه 50000 سواره نظام در ارتش مغول از کیفیت عالی برخوردار بودند. اما هیچ چیزی وجود نداشت که نشان دهد یک ساختار نظامی مشترک و منسجم برای استقرار و استفاده از آنها تنظیم شده بود. سواره نظام ایرانی از دو قسمت تشکیل شده بود. سربازان دولتی که از طریق سیستم مشابهی آموزش دیده و تمرین می کردند و سربازان کمکی که پس از فتح سرزمین خود در ارتش امپراتوری استخدام شدند.[28]

نادار یک گروه هجومی متشکل از 6000 سوار کرد را با هدف جمع آوری اطلاعات و بازگرداندن زندانیان به منظور بازجویی فرستاد. گروه حمله به یک دسته توپخانه مغول کمین کرد و چندین زندانی را بیرون آورد و آنها را به اردوگاه بازگرداند. نادار با خروج از بدنه اصلی ارتش خود به فرماندهی پسرش مرتضی میرزا، نیروهای کوچکی را جمع آوری کرد و به سمت عظیم آباد، قلعه قدیمی در 32 کیلومتری کارنال پیش رفت. عظیم آباد پس از وارد شدن توپ های ایرانی به استحکامات آن به راحتی تسلیم شد. [29]


 
در اینجا نادر با رهبر لشکر 6000 پیشاهنگی کردها ملاقات کرد. او از جغرافیای اطراف کارنال و قدرت تقسیم اردوگاه مغول مطلع شد. او بی سر و صدا تصمیم گرفت ارتش خود را در شرق اردوگاه مغول مستقر کند و محمدشاه را در مکانی که انتخاب کرده بود به جنگ بکشاند.

جنگ
ترتیبات و استقرار
در 23 بهمن، سپاه پارس اردوگاه را شکست و وارد دره بین رودخانه علیمردان و جمنا شد. خود نادر با اردو زدن در شمال روستای کنجپورا برای بازرسی موقعیت دشمن به راه افتاد. نادر پس از بازگشت به اردوگاه، همه افسران ارتش را برای سخنرانی فراخواند. بعداً در همان روز، خبر از لشکر کشی گروه بزرگی از مغولان از طریق پانیپات با هدف پیوستن به ارتش محمدشاه به نادر رسید. مردی که این حزب را رهبری کرد، سعادت خان، از معتمدین محمد شاه و از سیاستمداران بلندپایه امپراتوری مغول بود. نادر شروع به طراحی استراتژی کرد بر اساس رویکرد سعادت خان برای فریب دادن ارتش اصلی مغول از رودخانه علیمردان و به دره قبل از روستای کنجپورا، جایی که او قصد داشت نبرد را از موقعیتی سودمند برساند. سعادت خان که مدتها منتظرش بود با شادی فراوان وارد کانتون مغول شد.

تصویری از کل نبرد کارنال، بر اساس شمشیر ایرانی اثر Exworthy .
در صبح روز 24 فوریه، نادر افراد خود را به سه بدن اصلی تقسیم کرد. مرکز ارتش در شمال روستای کنجپورا در ضلع غربی قرار داشت و گروهی از مشاوران ارشد به فرماندهی مرتضی میرزا پسر نادر (که بعداً به افتخار دستاوردهای او در نبرد بعدی به نصراله کولی تغییر نام داد) داشت. دفع آن در شمال مرتضی کولی، تهماسپ خان جلیر فرماندهی جناح راست ارتش در جنوب را بر عهده داشت و فرماندهی مشترک چپ به فتحعلی خان کیانی و لطفعلی خان افشار داده شد.

در این هنگام به سعادت خان اطلاع دادند که عقبه ستون او مورد حمله قرار گرفته و کالاها به دست دشمن گرفته و با خود برده شده است. گرچه سعادت خان در اواخر شب قبل توانسته بود خود را به اردوگاه مغول برساند، اما در هنگام ورود بخش بزرگی از سپاه او، حدود بیست یا سی هزار نفر، هنوز در راه بودند. [30]سعادت خان بدون مشورت یا تماس با محمدشاه یا دیگر فرماندهان، فوراً بر فیل جنگی خود سوار شد و به محل درگیری رفت. تعدادی از یگان های توپخانه و همچنین 2000 سواره و پیاده که پشت سر او بودند او را همراهی می کردند. تعداد بیشتری از مردانش به زودی پس از ترک اردوگاه به او خواهند پیوست. سعادت خان با یگان‌های سواره نظام پارسی مستقر در مجاورت منطقه وارد عمل شد که قبل از تظاهر به مسیری به سمت شرق، مقاومت نشان دادند. سعادت خان با ارسال گزارش فوری به اردوگاه دست بالا که دریافت کرده بود، برای تکمیل پیروزی درخواست کمک کرد.


 
همانطور که گزارش ها به فرماندهی عالی مغول رسید، اختلاف نظرهایی در مورد اینکه آیا این درخواست ها برای تقویت باید پاسخ داده شود یا خیر، به وجود آمد. محمدشاه مشتاق بود که به سعادت خان در این مبارزه بپیوندد، در حالی که دو تن از مشاوران ارشد او، نظام الملک و خان ​​دوران، در برابر تصمیمات عجولانه احتیاط را توصیه می کردند. محمد شاه ناامید اتهاماتی را در مورد شخصیت رزمی خان دوران مطرح کرد، که او با ذوق زدگی با پوشیدن زره و به دست گرفتن فیل جنگی خود برای آماده شدن برای نبرد پاسخ داد. مجموع اولیه مردانی که اردوگاه مغول را به همراه خان دوران ترک کردند، بیش از 8000 تا 9000 نفر نبود که بیشتر آنها سواره نظام و تعدادی پیاده نظام مسلح بودند. یک جریان پیوسته از نیروهای کمکی پادگان مغول را ترک کرد تا از رودخانه علیمردان عبور کند و در طول روز درگیر نبرد شود. اما هیچ تلاشی برای قرار دادن این تعداد زیاد در شرق رودخانه علیمردان برای حمایت از واحدهای مغول که قبلاً درگیر بودند، انجام نشد. در عوض، مغول‌ها در جبهه، یک خط تقویت مداوم دریافت می‌کردند، بدون هیچ برنامه استراتژیک بزرگی که به هدایت آنها کمک کند.[31]

نادر مغول ها را به مرکز تقسیم کرد و رفت
وقتی نادار پیشرفت سعادت خان را به سمت مرکز ایران دید، دستور داد تا زامبورک را به جلو ببرند تا قدرت آتش را در تبادل اولیه به حداکثر برسانند. وی شخصاً به فرماندهی یک نیروی منتخب متشکل از 1000 سوار برگزیده از صفوف طایفه افشار، سه یگان زبده سواره نظام مسلح به تفنگ جاجایارچی را در مجاورت روستای کنجپورا مستقر کرد. این واحدها (هر یک هزار نیرو) با استقرار زامبورک توسط نادر نیز پشتیبانی شدند. نادر با فرستادن دو یگان جزایرچی اشرافی خود به کوهستان با هدف انحراف مغول ها به مرکز ایران، واحد دیگری را فرستاد تا خان دوران را در مسیری متفاوت قرار دهد و سرانجام او را به جناح چپ ارتش که منتظر بود جذب کرد. کمین در اطراف کانجپورا

صحنه ای دراماتیک از نبردی که در یک قالیچه ایرانی بافته شده است (نگاه کنید به شترهایی که در گوشه بالای فرش آتش می زنند و به افسانه ارتش ایرانی اشاره می کند که از این تاکتیک برای ترساندن فیل های جنگی مغول استفاده می کند). [32]
اگرچه سعادت خان به دلیل تاکتیک های انحرافی درخشان نادر عملاً به طور موقت پیشروی خود را متوقف کرد، اما در انتظار تقویت خان دورهان، خان دوران از ارتش سعادت خان رانده شد و خود سعادت خان بدون پیشروی او مورد کنایه قرار گرفت تا پیشروی را از سر بگیرد. برای تثبیت با تقویت های بعدی. نظام الملک در تلاشی کند برای پیشروی برای حمایت از عناصر کلیدی ارتش شروع به تشکیل افراد خود در پشت رودخانه علیمردان کرد.

مرکز فارس مشتاقانه منتظر آمدن افراد سعادت خان بود که تفنگ و تفنگ پر کرده بودند. با آمدن تفنگداران مغول به تیراندازی، نیروی غربالگری سواره نظام از هم پاشید تا صفی از جزایرچی با تفنگ های مسطح آشکار شود. رگبار مشابهی نیز به سمت دشمن پیش رو شلیک شد. گواه بزرگی بر دلاوری مردان سعادت خان، مغولان آتش تنبیهی از خط پارسی گرفتند و گرفتند. آنها همچنین توانستند مرکز را ببندند و درگیری عمومی به وجود آمد که فشار زیادی بر مرکز فارس وارد کرد. [7]

کمین در کنجپور
تصویری از تسلیم شدن سعادت خان پس از کمین در کنجپورا، در حالی که او را سوار فیل خود نزد نادرشاه می آورند.
در جنوب، جایی که کرانه چپ پارسی در کنجپورا قرار داشت، خان دیران درست در دستان نادر بازی کرد که تعقیب او ناگهان به یک کمین خونین تبدیل شد. ظهور ناگهانی سربازان ایرانی از اطراف کنجپورا مغولان را فلج کرد. حجم عظیم آتش جزایرچی و زامبوراکس ویرانی باورنکردنی بر سربازان بدبخت مغول که در ویرانی هولناک نادر گرفتار شده بودند، وارد کرد.

نادر از پشت خط اصلی جزایرچی قتل عام را تماشا می کرد و او رگبار به سمت دشمن در حال چرخش روبروی خود شلیک می کرد. گلوله های سنگین جزایر کاستوری به راحتی به زره فیل های جنگی نفوذ کرد و بزرگان زیادی در میان مغول ها کشته و اسیر شدند. خود خان دوران کشته شد. او که به شدت زخمی شده بود، از روی فیلش افتاد که خون خودش روی آن ریخته شد و باعث شد بقیه نگهدارنده هایش برای کمک به او تلاش کنند. [33]


 
طهماسب خان ژالیر به فرماندهی راست پارس تا این مرحله در جنگ شرکت نکرد و از شمال شروع به پیچیدن لشکریان خود به دور جناح چپ افراد سعادت خان کرد. پس از دو ساعت درگیری شدید در مرکز، فیل جنگی سعادت خان با فیل دیگری گرفتار شد و یک سرباز ایرانی دیوانه وار به سمت حیوان خان رفت و از او خواست که تسلیم شود. سعادت خان که در شرایط ناممکنی گرفتار شده بود تصمیم گرفت اسلحه خود را زمین بگذارد. چند سرباز دیگر مغول از این راه پیروی کردند در حالی که برخی دیگر جدا شدند و به سمت غرب گریختند. خامه لشکر دشمن به کلی منهدم شد و بقیه از رودخانه علیمردان فرار کردند. ایرانیان در تعقیب سازمان یافته نیروهای خود را فراتر از محدوده خط جنگ مغول که در پشت رودخانه در امتداد نادر کشیده شده بود متوقف کردند. نادر که تمایلی به درگیری با مغول ها در زمین های متخاصم نداشت، خطوط خود را در دره شرق دوباره برقرار کرد. تعداد زیادی از سپاهیان مغول که در پشت رودخانه به فرماندهی نظام الملک مستقر بودند، نمی توانستند از نظر کمک به نتیجه نبردی که برای آنها فاجعه بار بود، انجام دهند.[23]

نادر بعداً نیروهایی را به اطراف کانتون مغول فرستاد تا با قطع خطوط لجستیکی منتهی به اردوگاه محمدشاه، محاصره کنند. خبر دستگیری سعادت خان و شایعه مرگ خان دوران به همراه چند تن دیگر از افسران بلندپایه مغول باعث افت روحیه ارتش شد. از دست دادن امید در برخی موارد منجر به شورش شد و گروه هایی از سربازان شروع به غارت اردوگاه کردند.

خسارات و عواقب
آثار هنری سقف در کاخ چهال ستون. توجه داشته باشید که اثر هنری سمت راست نبرد کارنال را به تصویر می کشد.
مغول ها خسارات بسیار سنگین تری نسبت به ایرانی ها متحمل شدند. ارقام دقیق نامشخص است زیرا گزارش‌های مربوط به آن دوره احتمالاً بمب‌گذاری بوده است. مفسران مختلف معاصر تلفات مغول را تا 30000 نفر تخمین زده اند که اکثر آنها بر روی رقم 20000 موافق هستند و Exworthy تلفات را حدود 10000 سرباز مغول تخمین زده است. خود نادار ادعا کرد که ارتش او 20000 مرد را کشت و "بسیاری دیگر" را زندانی کرد. [34] تعداد افسران مغول کشته شده 400 نفر بود. [35] اگرچه تلفات واقعی به نسبت کل ارتش مغول زیاد نبود، اما این واقعیت را پنهان می کند که تلفات در میان نیروهای مغول بهترین بودند. که تعداد زیادی از رهبران آن نیز شامل می شوند.

مغول ها به دلیل اسلحه های قدیمی خود تا حدی شکست خوردند. علاوه بر این، فیل‌های هندی هدف راحت‌تری برای توپخانه ایرانی بودند و سربازان ایرانی در استفاده از تفنگ مهارت بیشتری داشتند. [36]


 
ماهیت تلفات باعث ناامیدی شدید در میان مغولان باقیمانده شد که در نتیجه شکست سخت نتوانستند نظم خود را حفظ کنند. بلافاصله پس از افت روحیه، سربازان اردوگاه خود را غارت کردند، بسیاری ترک کردند و تمایل خود را برای جنگیدن دوباره از دست دادند. یکی از دردناک ترین ضایعات ضایعه خان دوران بود. او را مجروح مرگبار برگرداندند و پیروان وفادارش حتی جایی برای استراحت بر سر او پیدا نکردند. نظام الملک بر اثر دشمنی دیرینه به طرف خان دوران آمد که در حال جان دادن بود تا پیش از مرگ او را مسخره کند. مرگ خان در آن شب توسط برخی از پیروان بازمانده او محاصره شد.

مطالعات اخیر کل تلفات ایرانی را شامل 400 کشته و 700 زخمی برآورد می کند. [17] این تعداد شامل بخش کوچکی از ارتش ایران بود که بسیار ناچیز بود.

ملاقات امپراتور نادار شاه و امپراتور مغول محمد شاه.
عصر همان روز سعادت خان را نزد نادر بردند. خان به شاه توصیه کرد که نظام الملک را احضار کند، زیرا او «کلید امپراتوری» است. اندکی بعد، نظام الملک و دیگر همجویان مغول به اردوگاه نادر رسیدند.

اگرچه جلسه در ابتدا پر تنش بود و نمایندگان تام الاختیار مغول به جای لباس شخصی با زره وارد شدند، نادار به زودی درخواست کرد که او و نظام الملک را به حال خود رها کنند تا بتوانند آزادانه تری در مورد مسائل گفتگو کنند. زمانی که نظام الملک با شاه خلوت کرد، متواضعانه ادعا کرد که زندگی او کاملاً در رحمت اوست. نادار اهمیت موافقت با پرداخت غرامت برای تاج محمد شاه را بر او متذکر شد. نادار پس از متقاعد کردن نظام الملک به درخواست حضور شخصی امپراتور مغول در اردوگاه ایرانیان، او را به بیرون فرستاد.

در 26 فوریه امپراتور مغول با آب و تاب فراوان برای دیدار با همتای ایرانی خود سفر کرد. نادار به محمدشاه احترامی در خور یک شاهنشاه داد و به زبان ترکی با او مذاکره کرد. پس از پایان مذاکرات، حزب مغول به کانتون خود در غرب رودخانه علیمردان بازگشت.

جنجال داغی در مورد اینکه چه کسی جایگزین خان دوران در دفتر او خواهد شد، درگرفت. محمد شاه از طرف نظام الملک مداخله کرد که باعث خشم چند نفر دیگر از سرشناسان از جمله سعادت خان شد. ادعا می شود که سعادت خان با نادار مکاتبه ای مخفیانه انجام داد و شاه را متقاعد کرد که برای گرفتن غرامت هنگفت از محمد شاه به دهلی برود.

انقیاد مغول و الحاق دهلی
نادرشاه پس از پیروزی در جنگ کارنال بر تخت طاووس نشست. تخت طاووس پس از آن به ایران بازگردانده شد و به نماد قدرت شاهنشاهی ایران تبدیل شد.
در اوایل ماه مارس، نادار یک بار دیگر نظام الملک را احضار کرد و به طور یکجانبه قراردادهای قبلی را باطل اعلام کرد. نظام الملک با این امر مخالفت کرد، اما مجبور شد از محمد شاه بخواهد که بار دیگر از اردوگاه ایرانیان بازدید کند. محمدشاه تمکین کرد و پس از آن برای همیشه در حضور (و بازداشت) نادر ماند. نادر در اقدامی رحمت‌آمیز به سربازان مغول که هنوز در اردوگاه او بودند اجازه داد تا کوه‌ها و چهارپایان خود را همراهی کنند و همچنین به همه سربازانش به جز پیروان اردوگاه ایرانی پیش پرداخت پرداخت کرد. [ نیاز به منبع ] تهماسپ خان ژالیر، یکی از معتمدترین ستوان های نادر، مأمور پیشروی در گروهان سعادت خان در راه دهلی شد.

تصرف دهلی توسط پارسیان
نادر در 20 مارس 1739 با محمدشاه به عنوان دست نشانده وارد دهلی شد. شخص شاه را 20000 سواران سلطانی (نگهبانان سلطنتی) و 100 فیل جنگی سوار جزایرچی او همراهی می کردند. با ورود فاتحان دهلی، استحکامات شهر تفنگ های خود را به نشانه سلام شلیک کردند. ایرانیان در کاخ محمدشاه مورد استقبال باشکوه قرار گرفتند. سعادت خان از سوی نادر وظیفه اخذ مالیات از شهروندان دهلی را به عهده گرفت و تمام تلاش خود را برای جلب رضایت شاه به کار گرفت تا بتواند خود را تحت تأثیر رفتار خود قرار دهد. با این حال، هنگامی که سعادت خان به دنبال ملاقات با نادر بود، شاه او را به دلیل عدم دریافت مالیات با سرعت رضایت بخشی مجازات کرد. پس از شکست تحقیرآمیز سعادت خان در کارنال، خیانت آشکار او به امپراتورش، شکست ظالمانه او در جانبداری از مردی که معتقد بود حامی جدیدش بود. یک میزبان مهاجم خارجی مجبور شد ثروت مردم خود را بشوید. ، به حدی سربار شد که چند روز پس از ورود به آن شهر در دهلی درگذشت.

نادرشاه قصد داشت از طریق رعیت جدید خود، محمدشاه، کنترل خود را برقرار کند و قصد خود را برای نشاندن او بر تاج و تخت نشان داد. به این ترتیب، انضباط شدید نظامی حفظ شد و یک فرمان هرگونه آزار و اذیت غیرنظامیان را با قطع عضو تعیین کرد. نادر نخبگان مغول را نرم و ضعیف می دانست. در ملاقات با وزیر مغول، نادار از وی پرسید که چند زن در حرمسرای خود دارد، وزیر پاسخ داد: 850 نادار به طعنه گفت که 150 کنیز دیگر را اضافه خواهد کرد تا او را به درجه ویل
[۷/۲۲،‏ ۱۵:۴۱] فرشادجهانبخشی: مینباشی (فرمانده) ارتقاء دهد. یک هزار). در 21 مارس، نادر سال نو ایرانی را جشن گرفت و به بسیاری از ژنرال ها و افسران هدایا و ترفیعاتی داده شد.


نادرشاه در راه رفتن به مسجد روشن الدوله با اجساد سربازان مرده ایرانی روبرو می شود.
شایعاتی در میان مردم دهلی منتشر شد مبنی بر اینکه هزینه ای غیر ضروری قریب الوقوع است. حکایت هایی نیز وجود داشت که محمدشاه نادر را به اسارت گرفت و او را به هر نحوی کشت. هنگامی که شایعه قتل خود نادار منتشر شد، گروهی از شهروندان دهلی در حالی که گروهی از سربازان ایرانی برای مذاکره در مورد قیمت‌ها فرستاده شده بودند، در اطراف انبار غله تجمع کردند و طرفین پنج سرباز ایرانی را گرفتند که حمله کردند و کشته شدند. این حادثه باعث شورش شد و گروه‌هایی از غیرنظامیان شهر را در نوردیدند و نیروهای ایرانی را هدف قرار دادند. هنگامی که این موضوع به نادر گزارش شد، او را از کار برکنار کردند و معتقد بود که سربازانش به دنبال بهانه ای برای غارت شهر هستند. اما پس از گزارش های مکرر از لینچ، نادار یکی از نگهبانان خود را برای تأیید این ادعاها فرستاد. او همچنین یکی دیگر از اطرافیان خود را فرستاد، اما هر دو توسط اوباش کشته شدند. نادر دارای یکنیروها (یک واحد هزار نفری) را فرستاد، اما به آنها دستور داد که فقط کسانی را که در خشونت دخالت داشتند مهار کنند. [37] [38]

شورش و غارت دهلی
شورش در دهلی شتاب بیشتری گرفت زیرا نیروهای نیرومندی که نادر برای برقراری نظم فرستاده بود با تفنگ و تیر به آتش کشیده شد. چندین واحد مختلف از ارتش ایران در آن شب در مجموعه هایی که در سطح شهر پراکنده بودند به اسارت درآمدند. صبح روز 22 اسفند، نادر از قصری که شب را در آن اقامت کرده بود، خارج شد و به سمت مسجد روشن و دوله حرکت کرد. در راه، یک اسلحه از ساختمان مجاور شلیک شد، نادار به سختی فرار کرد و در عوض یکی از ژنرال هایش کشته شد. هنگامی که بالای پشت بام مسجد بود، نادر به افراد خود دستور داد تا وارد تمام مناطقی شوند که سربازان ایرانی در آن کشته شده بودند و حتی یک نفر زنده نماند. او شمشیر خود را بالا برد که نشان دهنده آغاز یک قتل عام بود.

مسجد روشن الدوله ، جایی که نادار شمشیر را به نشانه آغاز قتل عام بلند کرد.
سه هزار سرباز از صحن مسجد بیرون آمدند و یک قتل عام هولناک و خونین را آغاز کردند. نادرشاه "با شمشیر در دست نشسته بود، چهره ای عبوس آغشته به اندوه و غرق در افکار عمیق داشت. هیچکس جرات شکست سکوت را نداشت." [39] دود بر فراز شهر بلند می‌شد و دائماً صدای غم و اندوه و التماس در اطراف شنیده می‌شد. مقاومت کمی وجود داشت و اکثر مردان بدون فرصت درگیری کشته شدند. چند نفر دستگیر و به رودخانه یامونا منتقل شدند و در آنجا سر همگی بریده شدند. سربازان وارد خانه ها شدند و همه ساکنان را کشتند، آنچه را که پیدا کردند غارت کردند و سپس آنچه را که باقی مانده بود به آتش کشیدند. قتل و تجاوز به گونه‌ای بود که بسیاری از مردان ترجیح دادند هم خود و هم خانواده‌هایشان را بکشند تا اینکه در معرض و سلاخی سربازان ایرانی قرار بگیرند.

دو تن از بزرگان مغول که در تحریک این شورش نقش داشتند، سید نیازخان و شهنواز خان بودند. نیازخان و گروه کوچکی از پیروان گروه کوچکی از سربازان ایرانی را که برای امنیت در بیرون محل اقامت او مستقر بودند غافلگیر کردند و همه را کشتند. سپس به شهنواز خان پیوست و به اصطبل هایی که نادارشاه تمام فیل های جنگی اسیر شده هندی را در آن نگهداری می کرد حمله کرد. اصطبل‌ها به زودی تسخیر شدند و آن دو حتی توانستند در جریان هیاهوی خشونت با فیل‌ها از شهر فرار کنند. او به قلعه ای نزدیک شهر پناه برد. اما سپاهیان پارس آنها را بیرون کردند و وارد قلعه شدند و نیاز خان و شهنواز خان را به همراه چند صد تن از پیروانشان به اسارت گرفتند. همه را نزد نادر نزدیک مسجد بردند. به دستور نادر همه آنها را درجا سر بریدند. تنها گروهی از زندانیان آزاد شده به نادر زنان بودند.

تصویر تاورنیه از کوهنور در زوایای مختلف
این کشتار که از اواخر غروب روز قبل آغاز شد تا سحر روز بعد ادامه یافت تا اینکه نادر افسران و مأموران خود را برای اعلام پایان کشتار فرستاد. پایان سریع خصومت های ارتش ایران قابل توجه بود و بسیاری از مفسران معاصر ارتش نادر را به دلیل نظم و انضباط سخت ستایش می کردند. [40] اگرچه قتل تنها چند ساعت به طول انجامید، اما تعداد کشته شدگان بسیار بیشتر بود. حدود 30000 مرد، زن و کودک به دست سربازان ایرانی کشته شدند. پس از پایان یافتن این ناگوارترین واقعه در تاریخ دهلی، مقامات نادر شروع به اخذ مالیات کردند و حتی عده ای برای انجام این کار نزد نمایندگان دهلی فرستاده شدند. وزرای محمد شاه نیز در امان نبودند و به ویژه یکی مورد شکنجه قرار گرفت و اموالش با زور اسلحه مصادره شد
[۷/۲۲،‏ ۱۵:۴۲] فرشادجهانبخشی: .
نادر 1000 سوار به هر ناحیه از شهر فرستاد تا از اخذ مالیات اطمینان حاصل کند. اما شاید بزرگترین ثروت از خزانه پایتخت سلسله مغول غارت شد. تخت طاووس نیز به تصرف ارتش ایران درآمد و سپس به عنوان نماد قدرت شاهنشاهی ایران خدمت کرد. نادر در میان انبوهی از جواهرات پر زرق و برق، الماس کوهینور (کوه نور) و دریای نور (دریای نور) را نیز به دست آورد. تخمین زده می شود که ارزش کل گنج غارت شده احتمالاً 700 میلیون روپیه باشد. این تقریباً معادل 90 میلیون پوند استرلینگ در آن زمان یا 8.2 میلیارد پوند استرلینگ در آغاز قرن بیست و یکم بود. [41]

امپراتور مغول مجبور به امضای چندین معاهده شد که پادشاهی او را بیشتر ویران کرد. تمام سرزمین های غرب سند به امپراتوری ایران واگذار شد. نادار همچنین به دنبال ایجاد پیوندهای زناشویی بین دو سلسله بود و برای پسران و ژنرال های خود و همچنین برای خود ازدواج کرد. نادر با رسیدن به ثروتی که می‌خواست، آماده رفتن شد.

نیروهای ایرانی در اوایل ماه مه 1739 دهلی را ترک کردند و هزاران فیل، اسب و شتر را با خود بردند که مملو از غنایمی بود که جمع آوری کرده بودند. غنایم مصادره شده از هند به قدری غنی بود که نادار پس از بازگشت به مدت سه سال مالیات را در ایران متوقف کرد. [42]

ارتش ایران به سمت شمال هندوکش حرکت کرد. نادار حضار فرمانداران را از سرزمین تازه تصاحب شده خود در شمال هند فراخوانده بود. همه به جز یکی هدایای وفاداری خود را به ارباب جدید خود آوردند و اعتراض کردند. خدایارخان، والی سند، با رضایت از غارت سنگین و تصرفات ارضی پیشاپیش قابل توجه نادر، با نادر چانه زنی کرده بود و از این رو خود را از دست نادر در امان می دانست. خدایارخان معتقد بود که نادر تا این اواخر در فصل مبارزات انتخاباتی از زمین های ناهموار کوه های هندوکش عبور نخواهد کرد. او اشتباه می کرد.

تاثیر تاریخی
پیروزی نادرشاه در برابر امپراتوری مغول در حال فروپاشی در شرق به این معنی بود که او می‌توانست به غرب بپیوندد و بار دیگر با عثمانی‌ها، یک متعصب ایرانی، روبرو شود. سلطان محمود اول عثمانی جنگ عثمانی و ایران (1743-1746) را آغاز کرد که در آن محمدشاه تا زمان مرگش در سال 1748 در کنار ترکها بود. [43] لشکرکشی هندی نادار به شرکت هند شرقی بریتانیا نسبت به ضعف شدید هشدار داد. امپراتوری مغول و پتانسیل امپریالیسم بریتانیا برای گسترش برای پر کردن جای خالی قدرت. [44]

در نتیجه شکست امپراتوری مغول در کارنال، سلسله مغول در حال انحطاط شدیداً به حدی تضعیف شد که زوال آن شتاب گرفت. به گفته اکسورثی مورخ، همچنین ممکن است که بدون تأثیرات فاجعه بار حمله نادر به هند، تسلط استعمارگران اروپایی بر شبه قاره هند به شکلی متفاوت یا شاید اصلاً تغییری اساسی در تاریخ هندی ها ایجاد نمی کرد. شبه قاره [44]

همه را ببین
سلسله افشاریان ایران
سلسله مغول
سلسله افشاریان
گذرگاه نبرد خیبر
نگین های تاج ایرانی
حمله نادرشاه به هند
نبرد دهلی (1737)
حمله به نادرشاه (1739)
ارجاع
^ A B Dupuy، R. ارنست و ترور ن. دوپوی، دایره المعارف تاریخ نظامی هارپر ، ویرایش چهارم، (ناشران هارپر کالینز، 1993)، 711.
^ a b دیوید مارشال لانگ. روسیه و ارمنستان ماوراء قفقاز، 1797–1889: یک رکورد مستند انتشارات دانشگاه کلمبیا، 1957 (دیجیتال مارس 2009، در اصل از دانشگاه میشیگان) صفحه 142
↑ A. B. Valery Silogva، Kakha Shengelia. "تاریخ گرجستان: از دوران باستان تا "انقلاب رز" انتشارات دانشگاه قفقاز، 2007 ISBN 978-9994086160 ص 158، 278
↑ سرکار، ج.، نادرشاه در هند، ص 38 [1]
↑ فلور، ویلم (2009). ظهور و سقوط نادرشاه: گزارش كمپاني هند شرقي هلند 1730-1747 ، ناشر دانا
↑ فلور، ویلم (1998). حقایق جدید مبارزات انتخاباتی نادرشاه در هند در مطالعات ایران ، ص 198-219
↑ A B C ژاک، تونی (2006)، "کارنال-1739-نادرشاه# حمله به هند"، فرهنگ لغت نبردها و دریاها: راهنمای 8500 نبرد از دوران باستان تا قرن بیست و یکم ، وست پورت، CT: گرین وود، ص. 512
↑ سرکار، ج.، نادرشاه در هند، ص 38 [2]
^ Kaushik Roy, War, Culture and Society in Early Modern South Asia, 1740–1849, page 32 "75000"&hl=en&sa=X&ved=0ahUKEwjWmIXSu-LoAhVI73MBHa7dB_sQuwUIMTAB#v=onepage&q
^ تاریخ جامع هند: 1712-1772، ص 69 "75000"&dq=نبرد+کارنال+"75000"&hl=en&sa=X&ved=0ahUKEwjWmIXSu-LoAhVI73MBHa7dB_sQE6
^ Sinha NK, Banerjee AC, History of India, p.458 "75000"&dq=نبرد+کارنال+"75000"&hl=en&sa=X&ved=0ahUKEwjWmIXSu-LoAhVI73MBHa7dB_sQ6AEI
↑ A B C D Exworthy، مایکل (2009). شمشیر پارس: نادرشاه، از جنگجوی قبیله تا ظالم غلبه ، ص. 254. آی بی توریس
↑ محمدکاظم مروی یزدی، مناظر نادر از جهان»، جلد 3، ادامین ریاحی، تهران، چاپ سوم، 1374.
↑ «تاریخ جنگ‌های نادرشاه» (تاریخ جهانگشای نادری)، 1759، میرزا مهدی خان استرآبادی، (مورخ دربار)
[۷/۲۲،‏ ۱۵:۴۳] فرشادجهانبخشی: ، میرزا مهدی خان استرآبادی، (مورخ دربار)
^ Kaushik Roy, War, Culture and Society in Early Modern South Asia, 1740–1849, page 32 "75000"&hl=en&sa=X&ved=0ahUKEwjWmIXSu-LoAhVI73MBHa7dB_sQuwUIMTAB#v=onepage&q
↑ سرکار، ج.، نادرشاه در هند، ص 51 [3]
↑ A B Exworthy، مایکل (2009). شمشیر پارس: نادرشاه، از جنگجوی قبیله تا ظالم غلبه ، ص. 263. آی بی توریس
^ Kaushik Roy, War, Culture and Society in Early Modern South Asia, 1740–1849, page 32 "75000"&hl=en&sa=X&ved=0ahUKEwjWmIXSu-LoAhVI73MBHa7dB_sQuwUIMTAB#v=onepage&q
↑ سرکار، ج.، نادرشاه در هند، ص 51 [4]
↑ «هند وی. روابط: افشاریه و زند - دایره المعارف ایرانیکا». iranicaonline.org . بازبینی شده در 16 نوامبر 2015 .
↑ سرکار، جگدیش نارایان. مطالعه هند قرن هجدهم: تاریخ سیاسی، 1707-1761 کتابخانه ساراسوات، 1976. (جلد 1 الف) اصل از دانشگاه ویرجینیا. ص 115
↑ نقل شده در کریستوفر بلامی، تکامل جنگ زمینی مدرن: نظریه و عمل (لندن، 1990)، 214.
↑ ا ب مقتدر، غلامحسین (2008). جنگ بزرگ نادرشاه. دنیای کتابی
↑ Exworthy، مایکل، "ایران: امپراتوری ذهن"، کتابهای پنگوئن، 2007. ص158
↑ غفوری، علی (1387). تاریخ جنگ‌های ایران: از مادها تا کنون ، ص. 383. انتشارات آتلات
↑ سرکار، ج.، نادرشاه در هند، ص 38 [5]
^ Kaushik Roy, War, Culture and Society in Early Modern South Asia, 1740–1849, page 32 "75000"&hl=en&sa=X&ved=0ahUKEwjWmIXSu-LoAhVI73MBHa7dB_sQuwUIMTAB#v=onepage&q
↑ غفوری، علی (1387). تاریخ جنگهای ایران: از مادها تا امروز، ص. 383. انتشارات آتلات
↑ Exworthy، Michael (2009). شمشیر پارس: نادرشاه، از جنگجوی قبیله تا ظالم غلبه، ص. 255. آی بی توریس
↑ ارزنده، مایکل، شمشیر ایرانی؛ نادر شاه، از جنگجوی قبیله ای تا فتح تارانت، IB Tauris، 2009. ص 257
↑ مقتدر، غلامحسین (1387). نبرد بزرگ نادرشاه. دنیای کتابی
↑ هانوی، جوناس، گزارش تاریخی تجارت بریتانیا، 1:251–3.
↑ «تاریخ جنگ‌های نادرشاه» (تاریخ جهانگشای نادری)، 1759، میرزا مهدی خان استرآبادی، (مورخ دربار)
↑ سرتیپ سایکس، سر پرسی (1930). «تاریخ ایران، جلد دوم»، چاپ سوم، ص. 260. Macmillan & Co.
↑ «La Strategy Militaire, Les Campagneset Les Batailles de Nader Shah - La Revue de Tehran - Iran». تهران دات آی آر . بازبینی شده در 13 فوریه 2016 .
^ Exorthy 2009
^ ارزش ص.8
↑ «طرح کلی تاریخ ایران در دو قرن اخیر (۱۷۲۲–۱۹۲۲ میلادی)». ادوارد جی براون لندن: موسسه علوم انسانی پاکارد. ص 33 . بازبینی شده در 24 سپتامبر 2010 .
↑ مالکوم، تاریخ ایران ، جلد ۲، صفحه ۸۵
↑ ارزنده، مایکل، شمشیر ایرانی؛ نادرشاه، از جنگجوی قبیله ای تا غلبه بر ظالم ، IB Tauris، 2009.
↑ Exworthy, Michael, Iran: Empire of the Mind , Penguin Books, 2007. p159
↑ کاست، ادوارد، سالنامه جنگ های قرن هجدهم ، (چاپگرهای گیلبرت و ریوینگتون: لندن، 1862)، 228.
↑ نعیمر رحمان فاروقی (۱۹۸۹). روابط مغول و عثمانی: بررسی روابط سیاسی و دیپلماتیک بین هند مغول و امپراتوری عثمانی، 1556-1748. آیداره ادبیات دهلی . بازبینی شده در 6 آوریل 2012 .
^ A B Exworthy p.xvi
کتابشناسی - فهرست کتب
اکسورثی، مایکل، «شمشیر ایران؛ نادرشاه، از جنگجوی قبیله تا ظالم غلبه»، آی بی تائوریس، 2009.
کاست، ادوارد، سالنامه جنگ های قرن هجدهم ، چاپگرهای گیلبرت و ریوینگتون: لندن، 1862.
دوپی، آر. ارنست و ترور ن. دوپوی، دایره المعارف تاریخ نظامی هارپر ، ویرایش چهارم، انتشارات هارپر کالینز، 1993.
محمدکاظم مروی یزدی، اندیشه های نادر جهان ، ج 3، چاپ امین ریاحی، تهران، چاپ سوم، 1374ش.
لینک های خارجی
حمله نادرشاه به هند
نبرد کارنال 1739 - تاریخچه هاریانا

اصل و نسب فرشادجهانبخشی (1)

شاخهای فامیلی باید همیشه محفوط بماند و جدایی و پراکنندگی اقوام می طلبد که جایی شاخهای فامیلی حفظ شود 

_ مادر مرحوم بختیار (نساتا علی باز)، مادر مرحوم امید علی و محمدجعفر (منجافر) ( نسا تا علی باز ) مادر مشهدی عوضعلی ( شاه زینب) دختران علی باز پدر کربلای فرج الله (مرحوم نجف و سیف الله و املا).... فرشاد جهانبخشی نو مرحوم نجف ساکن دهکهنه هلوسعد 

 

پراکندگی بختیاری ها +  مهاجر ت بختیاری ها در کشور

*گستره بختیاریهای تبعیدی از کجا تا کجاست؟*

* هفته نامه تاراز
مدت ها پیرامون بختیاریهای تبعیدی مطالعاتی داشتم که لازم دانستم شما خوبان را در جریان قرار دهم .
کمتر استانی از کشور سراغ دارم که جمعیتی از قوم بختیاری در آن ساکن نباشند.
تعداد زیادی از قوم بختیاری در زمان شاه عباس برای مرزبانی به مرز چالدران منتقل و برای همیشه در آنجا ماندگار میشوند، بنده از نزدیک با بختیاریهای مقیم تبریز صحبت کردم اما متاسفانه زبان خود را از دست داده اند.
پنج روستا اطراف ابهر زنجان بختیاری داریم که سه روستای آن هنوز با گویش بختیاری صحبت می کنند.
در شمال کشور بین گیلان و مازندران بیش از یکصد شهر و روستا بختیاری نشین داریم که توسط ظل السلطان پسر ناصرالدین شاه که حاکم اصفهان بودند به آنجا تبعیدی می شوند با چند نفر از آنها در ارتباطم خیلی دوست دارند بدانند که از کدام طایفه بختیاری هستند البته موطن اولیه خود را دشتی نرسیده به لردگان که احتمالا خونمیرزا باشد می دانند.
جمعی دیگر از قوم بختیاری در شهرستان بابل و شهرستان سوادکوه مازندران ساکن هستند که با بعضی از افراد سرشناس آنان در ارتباط هستم.
چندین روستا اطراف شاهرود از استان سمنان بحتیاری هستند با یکی از دوستان بختیاری این روستاها ارتباط دارم که بیان داشتند گویش بختیاری تا زمان پدرم مرسوم بوده و اظهار کردند که پدرم مرتب برایمان دی بلال می خوندند.
در استان تهران خصوصا شهرستان ورامین بیش از نیمی از جمعیت ورامین 17روستای آن بختیاری بوده همچنین چندین روستا از شهرستان نهاوند و فیروزکوه نیز بختیاری هستند.
در شهر قم محله هایی از این شهر از بختیاریهای تبعیدی از زمان رضاشاه میباشند.
آبگرم محلات استان مرکزی نیز از بختیاریهای مهاجر و از طایفه گمار می باشند.
در استان فارس خصوصا اقلید شهرستان نورآباد و ممسنی تا سرحد خشت و کنارتخته از طایفه کرایی چهارلنگ سکونت دارند که از نزدیک با بعضی از بزدگان آنان ارتباط دارم.
استان بوشهر الا ماشاالله بختیاری داریم شهرگناوه جمعیت زیادی از طایفه خدرسرخ بخش گلدشت یا دشت گور و بخش کلمه و بخش فاریاب و خود شهر برازجان از شهرستان دشتستان پر از جمعیت بختیاری چهارلنگ و هفت لنگ میباشد.
از طرفی شهرستان بوشهر و شهرستان جم و ریز نیز بخش عمده ای از جمعیت بختیاری را در خود جای داده اند.
درکتیبه ای در منزل رییسعلی دلواری که با دست خط اوست خواندم که او نیز از خوانین و بزرگان بختیاری بوده که در دلوار ساکن می شوند و آن حماسه بزرگ را بر علیه انگلیسیها رقم می زنند.
و نماینده فعلی بوشهر و گناوه آقای خدری از همین بختیاریها می باشد.
از دیگر استانهای بختیاری نشین استان کرمان است که جمعیت زیادی از قوم ما را در خود جای داده و در شهرستان های مختلف از جمله کرمان، بافق، سیرجان، جیرفت و...بختیا ریها زندگی می کنند درحال حاضر یکی از نمایندگان مجلس این استان بختیاری می باشد.
خراسان رضوی و جنوبی از دیگر استانهایی هستند که جمعیت عمده ای از قوم بختیاری را درخود جای داده که معمولا در زمان نادرشاه به آنجا تبعید گشتند.
استان سیستان وبلوچستان خصوصا شهرستان زابل تعداد زیادی بختیاری داریم که از زمان نادرشاه اجبارا در آنجا ساکن گشته اند و فامیل خیلی ها هنوز بختیاری می باشد.
حدود یازده هزار خانوار بختیاری مقیم قندهار و چندین هزار دیگر شهرهای افغانستان داریم که در دولت اول حامد کرزای در افغانستان دو وزیر بختیاری داشتیم.
در پیشاور پاکستان حدود ده هزار خانوار بختیاری ساکن داریم.
درکشور بحرین از پنج طایفه بختیاری خصوصا از طایفه میر ململی مکوندی و..جمعیت زیادی ساکن داریم.
درکشور عراق خصوصا اطراف بصره تا استان سلیمانیه تعدادی بختیاری داریم که از زمان زندیه به آنجا منتقل گشته اند. البته خیلی استانهای دیگر بختیاری تبعیدی داریم که بنده دسترسی نداشتم. علی ایحال انتظار است همه دوستان و همتباران عزیزم با رویکردی جدید بتوانیم اتحاد و همدلی این قوم بزرگ اما پراکنده را به منصه ظهور برسانیم.

محقق هفته نامه تاراز

نادرشاه ورود به دهلی  دریای نور و کوه نور

↙️↙️↙️↙️↙️↙️↙️

*🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار*


*🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*


📚 *قسمت چهل و هشتم*

*نیروی پادگان دژ شاه جهان آباد در 6 کیلومتری شمال دهلی هنوز از تسلیم خودداری می‌کرد. پس از این که گزارش سرپیچی دژ داران به نادرشاه رسید فرمان داد سردار تهماسبقلی‌خان جلایر با 4500 سرباز برای سرکوبی سرکشان آن‌جا رهسپار شود.سردار جلایر پس از این که به آن‌جا رسید، گزارش از میزان نیروی دژ برای نادرشاه فرستاد و دستور خواست، روز یکم ماه ذیحجه دو ساعت پیش از آفتاب نادرشاه با 20 هنگ سوار و پیاده به سوی پایتخت رهسپار گردید.* 


پس از نادرشاه محمدشاه و سپس سربلندخان، نظام‌الملک، فخرالدین‌خان در سه کیلومتری اردوی نادرشاه به راه افتادند و برای جلوگیری از به هم پیوستن هر یک از این دسته‌ها، سواران ایران از هر سو آن‌ها را فراگرفته بودند

*دو روز بعد سردار جلایر دژ شاه جهان آباد را گرفت و گشایش دژ را گزارش داد.*

محمدشاه در 18 کیلومتری دهلی با اجازه نادرشاه با گروهی از سران و وزیران و درباریان خود همراه سردار جلایر به پایتخت رفت تا شهر را برای پذیرایی مهمان فاتح و گرامی خود آماده و آرایش نماید.
چند روز بعد  نادرشاه با ستاد ارتش و سپاه سوار خود به باغ شلیمار رسید.

*چون شنیده شده بود که هنوز دو هنگ از سپاهیان هند با 20 عراده توپ در پایتخت هستند از این رو نادرشاه به محمدشاه پیغام فوری فرستاد که پیش از ورود او به شهر توپ‌ها را تسلیم و سربازان را خلع سلاح نمایند و چنین کردند.*

روز آدینه نهم ذیحجه 1151 ه.ق موکب همایون نادرشاه باشکوه و دبدبه بسیاری به همراهی 20

*هنگ سوار نظام و 10 هنگ پیاده نظام به شهر دهلی پایتخت هندوستان درآمد.*

شاهنشاه کامکار ایران سوار بر اسب سپید زیبایی از بهترین نژاد اسب‌های ایران بود و پیشاپیش این سپاه می‌راند.

*همراه او شاهزاده نصراله میرزا و سپس شاهزادگان و فرماندهان بزرگ ارتش شاهنشاهی هر یک با آرایش گوناگون تیره خود و لباس‌های رنگارنگ سوار بر اسبان کوه پیکر با چهره‌های مردانه بر پشت زین جای داشتند.*

پرچم نماینده هر یک از هنگ‌های سوار و پیاده در پهلوی راست دسته‌ها در اهتزاز بود که نام و نشان هنگ‌ها بر آن نوشته شده بود.

*بدین‌گونه موکب شاهنشاه ایران به دروازه غربی شهر (که تنها برای گذشتن پادشاهان باز و بسته می‌شد) رسید. چند تیر توپ شلیک نمودند. خیابان‌های شهر از دروازه شاهی تا ارگ همه با قالی‌های گران بها و شال‌های کشمیر آراسته شده بود. مردم شهر هلهله‌کنان ورود موکب همایون ارتش پیروز ایران را شادباش می‌گفتند.*

بدین‌گونه، موکب همایونی از خیابان‌های شهر گذشته به سوی ارگ رفت

بیرون دروازه ارگ محمدشاه با گروهی از بزرگان لشکر و کشور به پیشواز آمد و به نام مردم شهر شادباش گفت. شاهنشاه ایران در کاخ ارگ پیاده شده و از پذیرایی مردم خشنود گردید. سپس فرمانی به نام همه فرماندهان ارتش و سپاهیان ایران فرستاد که با مردم شهر به خوبی رفتار نمایند. پاداش سرپیچی از این فرمان بسیار سخت بود.

*ارتش ایران آزادانه و بدون اسلحه در شهر به گردش پرداختند. شهر سرتاسر آرام و مردم شهر با مهمانان رشید خود به خوبی و خوشی رفتار می‌نمودند. ولی روز سوم این آرامش بهم خورد.*

سید نیازخان و علی محمدخان از سران هندی که از تسلیم محمدشاه و ورود ارتش ایران به پایتخت هند چندان دلخوش نبودند، چند تن از علمای هند را به دور خود گرد آورده و جلسات

*پنهانی در شهر بر پا ساختند و با گفتارهای بی اساس گروهی از مردم نادان شهر را به شورش واداشتند.*

روز دهم ماه نزدیک شامگاهان شورشیان به دستیاری سربازان هندی بر سر سربازان ایرانی که برای خرید غله و خواربار به شهر آمده بودند ریخته چند تنی را کشتند. سپس بر سر فیلخانه ریخته فیلبانان را از دم تیغ گذرانیدند و فیل‌ها را به چنگ آوردند. همین که نادرشاه از این شورش آگاه شد، نیروی سوار را برای سرکوبی آنان فرستاد و چون شب بود هندی‌ها بسیاری از سربازان ایران را کشتند.

*نادرشاه دستور داده بود که به هر گونه باشد تا بامدادان شهر را آرامش دهند. سپیده دم خود نادرشاه سوار شده به سوی میدان چاندیچوک که مرکز شورشیان بود رفت. در میان راه کشته‌های بسیاری از سربازان ایرانی افتاده بود. با همه*

این ها نادرشاه دستور داد با مردم به مهربانی رفتار کرده و به آن‌هایی که با شورشیان همدست نیستند کاری نداشته باشد و تا لازم نشود دست به شمشیر نبرند ولی بدبختانه پیشامدی نمود که نادرشاه را وادار به خونریزی کرد.

*داستان این که:‌ مردم شهر دست از خیره سری برنداشته بر گستاخی خود افزودند و به سوی سربازان ایرانی تیراندازی آغاز نهادند.*

نادرشاه پس از پراکنده کردن مردم میدان به سوی مسجد روشن‌الدوله که نزدیک دادگاه کوترال بود رفت.

*شورشیان هندی و افغانی از بالای بام‌های خانه‌های روبروی مسجد تیری به سوی نادرشاه انداختند و گلوله تفنگ به افسری که در پهلوی نادرشاه ایستاده بود خورده او را به زمین انداخت. نادرشاه از این گستاخی چنان خشمگین شد که فرمان کشتار همگانی داد.*

خونریزی سواران ایران از بازار صرافان آغاز و تا عیدگاه قدیم درگرفت.

*ساعت یک بعدازظهر نظام‌الملک و قمرالدین وزیر نزد محمدشاه آمده او را وادار کردند که از نادرشاه درخواست بخشش نماید. پادشاه هند به مسجد روشن‌الدوله رفته و از شاهنشاه ایران خواهش کرد که به سپاهیان ایران فرمان بازگشت داده شود. نادرشاه نیز خواهش محمدشاه را پذیرفته دستور داد دهل‌های بازگشت را به صدا درآورند و کشتار به پایان رسید*. 

سران شورشیان (سید نیازخان و علی محمدخان) دستگیر و به مرگ کیفر یافتند. شهر دوباره آرام شد.

*شماره کشتگان هندی روی هم رفته 30000 تن بود.*

روز آدینه 16 ماه محرم 1152 ه.ق نادرشاه یادداشتی برای محمدشاه فرستاد و آگهی داد که

*روز 21 ماه بایستی پیمان صلح را در ساعت یازده در باغ شلیمار امضا نماید و در همین روز به فرمان همایونی، کشور شاهنشاهی ایران تا 3 سال از پرداخت مالیات معاف گردید.*

روز بیست و یکم ماه پیش از سر زدن آفتاب به فرمان نادرشاه همه بزرگان کشوری و لشکری ایران و هند به کاخ محمدشاه آمده در آن‌جا 42 دست خلعتی که نادرشاه برای بزرگان فرستاده بود بر تن نمودند. ساعت 10 محمدشاه با همه وزیران تا کاخ شلیمار (پیاده) آمدند، ساعت یازده و نیم پیمان شلیمار با بودن همگی سران سپاه ایران و هند و وزیران، استانداران و علمای هند امضا شد. همگی شادباش گفتند و مجلس به پایان رسید.


*عروسی شاهزاده نصراله میرزا*

*محمدشاه پس از امضای پیمان «شلیمار» با اجازه نادرشاه دختر یزدان بخش نواده اورنگ زیب شاهزاده خانم هندی را برای شاهزاده نصراله میرزا نامزد نمود و تا یک هفته شهر را آذین بسته چراغانی باشکوهی نمودند. در این جشن فرخنده خود نادرشاه نیز شرکت نمود. محمد شاه به مقدار زیادی  پول و جواهر و سنگ‌های گران‌بها با یک خفتان مروارید، یک زره مرصع، چند دانه الماس، سه زنجیر پیل با تخت‌های زرین و پنج اسب گران‌بها*

از نژاد بهترین اسب‌های هندی با زین و یراق مرصع به داماد پیشکش نمود

*سپاهیان ایران در جشن عروسی شاهنشاه زاده جوانبخت ایران در مدت یک هفته غرق سرور و شادمانی بودند*

پیشکشی محمدشاه:

ـ‌ جواهر و سنگ‌های گران‌بهای پادشاه هند و دیگر شاهزادگان 

ـ تخت طاووس و 9 تخت مرصع دیگر و افزار ساخته از زر و سیم 

ـ موجودی زر و سیم خزانه پادشاهی هند و تقدیمی خود محمدشاه

ظروف زر و سیم (که گداخته و سکه زدند) 

 پارچه‌های زربفت گران بها 

ـ افزار جنگی: توپ، تفنگ، شمشیر

*(درباره ارمغان جنگی هند که نادرشاه به ایران آورده نوشته‌های مورخین با یکدیگر اختلاف بسیار دارد. ولی بی‌گمان برآورد سرجایمس فریزر که همدوره نادرشاه بود و به ویژه چون نوشته‌های او از روی نامه‌هایی بوده که دوستان انگلیسی و هندی و ایرانی وی فهرست داده‌اند، بیشتر قابل اطمینان است از این رو ما هم نوشته‌های او را به درستی و راستی نزدیک‌تر دانسته و در متن آوردیم.)*

در میان سنگ‌های گران‌بهایی که نادرشاه به ایران آورده سه دانه الماس گران‌بها به نام «دریای نور» و «کوه نور» و «ارلوو» از همه سنگین‌تر و پربهاتر بوده که مشخصات و تاریخچه آن‌ها در زیر نوشته می‌شود

۱ـ‌ دریای نور ـ (موزه شاهنشاهی ایران) این الماس چندان خوش آب و رنگ و خوش تراش نیست. اروپایی‌ها آن را «مغول بزرگ Le Grand Mogol» می‌نامند. پیش از تراش دریای نور به سنگینی 780 قیراط بوده، اکنون

280 قیراط سنگینی دارد و مانند نیمی از سیب است.

*پس از کشته شدن نادرشاه (1260 ه.ق) دریای نور به نوه‌اش شاهرخ‌خان پسر رضاقلی‌میرزا رسید. پس از شاهرخ‌خان به دست قاجاریان افتاد. ناصرالدین شاه آن را به کلاه و بند ساعت و گاهی به سینه‌اش می‌زد و برای آن نگهبانی گماشته بود. چنانچه از کتاب (منتظم ناصری) برمی‌آید در سال 1296 ه.ق ناصرالدین شاه نگهبانی آن را به حاجی محمد رحیم‌خان خازن‌الملک سپرده بود.*

پس از ناصرالدین شاه دریای نور به موزه شاهی سپرده شد و تا سال 1326 ه.ق در آن‌جا بود. هنگامی که محمدعلی میرزا به سفارت روس پناهنده شد آن را با خود به سفارت برد و چیزی نمانده بود که از دست برود ولی به کوشش میهن‌پرستان باز پس گرفته شد.

*2ـ‌ کوه نور ـ  کوه نور از الماس‌های نامی جهان است و انگلیسی‌ها آن را «پادشاه الماس‌ها The king of Diamonds» می‌نامند. آب و رنگ و تراش آن بی‌مانند است. چیزی که بیش از همه چیز بر بهای آن می‌افزاید تاریخچه شگفت‌آور است بدین‌گونه:*

از داستان «مهابهارتا» که یکی از افسانه‌های تاریخی و باستانی هند است چنین برمی‌آید که 5000 سال پیش از این «کارنا » پسر خدای آفتاب و پهلوان بزرگ هند (مانند رستم در شاهنامه فردوسی) نخستین کسی بوده که کوه نور را با خود همراه داشته است. این الماس 100 سال پیش از میلاد مسیح در دست «اویه ئین» راجه هندوستان در راجیانا بوده و از سده هشتم ه.ق تاریخ شگفت‌آور آن آغاز می‌شود بدین‌گونه

*در سنه هشتم کوه نور در دست پادشاه «مالوا» از کشورهای شمال غربی هند بوده و در سال 709 هجری پس از شکست یافتن شاه مالوا به دست شاهزاده علاء‌الدین محمد خلجی داماد و برادرزاده جلال‌الدین فیروز شاه افتاد و به دهلی برده شد. در 913 ـ 963 ه.ق همایون پسر بابر بر دهلی چیره شد و آن را به دست آورد. بدین‌گونه تا به اورنگ زیب و شاه جهان و محمدشاه رسید. گویند محمدشاه چون این الماس را بسیار دوست داشت آن را در دستار خود پنهان نموده بود که به دست نادرشاه نیفتد ولی یکی از کنیزان کاخ شاهی،*

نادرشاه را آگاه نمود و نادرشاه دستار محمدشاه را به تعارف و شوخی برداشته بر سر خود گذاشت و بدین‌گونه آن را به دست آورد.

*پس از کشته شدن نادرشاه این الماس هم به شاهرخ رسید. چون شاهرخ دستگیر و نابینا شد احمدخان ابدالی درانی که در افغانستان برای خود دستگاه پادشاهی فراهم نموده بود آن را به دست آورد.*

پس از احمدخان کوه نور به دست شاه جهان نوه‌اش افتاد. دوست محمدخان افغانی که مردم او را به شاهی برگزیده بودند بر شاه شجاع تاخت آورد و او را به کشمیر و لاهور تبعید نمود. (1227 ه.ق) ولی شاه شجاع هنوز کوه نور را با خود همراه داشت. رنجیت سینگ پادشاه خونخوار و بیدادگر سیک‌ها که او را «شیرپنجاب» می‌نامیدند

*در آن هنگام در استان پنجاب پادشاهی داشت و خواهان کوه نور شد. زن شاه شجاع که شوهرش را بی‌اندازه دوست می‌داشت به کمک لرد اکلاند انگلیسی رنجیت سینگ را وادر نمودند که شاه شجاع را در به دست آوردن*

تاج و تخت افغانستان یاری نماید و در برابر کوه نور را بگیرد

پس از این که کوه نور به دست ملکه انگلیس رسید آن را در جواهر سازی دربار به تراش رسانید و اکنون بیش از 106 قیراط سنگینی ندارد.

*درباره این الماس، هندی‌ها می‌گویند که نگاهداشتن آن شگون ندارد زیرا چندین تن از پادشاهان و مردان نامی که آن را داشته‌اند کشته و یا بدبخت شده‌اند بدین‌گونه:*

ـ کارنا ـ پهلوان باستانی هند نخستین دارنده آن کشته شد.

ـ اویه ـ ئین ـ تاج و تخت خود را از دست داد.

راجه مالوا ـ از تخت شاهی برافتاد.

ـ‌ نادرشاه کشته شد.

ـ شاهرخ ـ‌ نابینا و ناچار به تسلیم آن شد.

ـ گرک سینگ ـ از نواده‌های رنجیت سینگ را که دارنده آن بود زهر خورانیدند.

ـ شیرسینگ ـ در هنگام جشن تیر خورد.

 دلپ سینگ ـ‌ از انگلیسی‌ها شکست یافته گنجینه‌های هنگفت و پادشاهی خود را از دست داد.

*ولی اکنون بیش از 90 سال است که در موزه امپراتوری بریتانیا مانده که عاقبت آخرین دارنده آن معلوم نیست.*

هنگام بازگشت نادرشاه به ایران، محمدشاه یک تاج مرصع جواهرنشان، یک سرپیچ جواهر، یک کمربند جواهر نشان، یک بازوبند مرصع، یک شمشیر راست دکنی که مردم دکن آن را «دهوپ» می‌گویند با بند شمشیر مرصع و یک خنجر میناکاری به نام «یادگار هند»‌ به نادرشاه پیشکش نمود.

*در برابر پیشکش‌های محمدشاه که مانند آن به دست هیچ یک از کشورگشایان جهان نیامده است، شاهنشاه ایران نیز تاج و تخت هند را به محمدشاه بخشیدند.*

سپس جشن باشکوهی در کاخ پادشاهی دهلی برپا شد. همگی سران لشکر، وزیران، فرماندهان ارتش، مهاراجه‌ها، استانداران، توانگران و درباریان هند و سران ارتش ایران در این جشن بی‌مانند در پایتخت گرد آمده بودند. محمد شاه در ایوان کاخ ایستاده منتظر موکب شاهنشاه ایران بود.

*البسه گونان و آرایش تالار کاخ، چشم هر بیننده را خیره می‌نمود.*

نادرشاه با شکوه بی‌مانندی همراه شاهزاده نصراله میرزا و در پی شاهزاده نیز سردار جلایر و شاهزادگان دیگر در تالار کاخ نمودار شد. محمدشاه با همه بزرگان هند بر خاک افتادند. نادرشاه، محمدشاه را از زمین بلند کرده نوازش فرمود و به دست خود تاج پادشاهی هند را بر سرش گذاشت و همه شادباش گفتند.

پایان قسمت چهل و هشتم


↙️↙️↙️↙️↙️↙️↙️↙️↙️↙️↙️

نادر شاه افشار نبرد کرنال شکست سپاه هند

☑️☑️☑️☑️☑️☑️
*🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار*


*🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*


📚 *قسمت چهل و ششم*


*جنگ با شدت هر چه تمام تر تا نزدیک نیمروز (ظهر)ادامه یافت و هر دو سوی نبرد ، بی رحمانه و بی باکانه می جنگیدند ، نادر از دور همه پهنه نبرد را زیر نظر داشت ، در آن سوی میدان ، سردار خانِ دوران ، پیاده نظام و فیل های جنگی را آماده نگهداشته بود تا پس از خسته شدن سپاهیان ایران ، که از همه طرف زیر فشارهای طاقت فرسائی بودند ، حمله اصلی را توسط فیل ها ، آغاز کند تا پیادگان هندی پشت سر فیل ها ، زخمی ها و فراریان ایرانی را تار و مار ، و یا به اسارت در آوَرُند*


نادر که از دور تمام تحرکات میدان را زیر نظر داشت به سردار جلایر ، فرمان آماده باش داده بود ، روز به نیمه رسیده بود که سواران هندی در یک اقدام هماهنگ ، ناگهان عقب نشستند و به یکباره ستون فیل های جنگی به حرکت درآمد ، غوغائی دلهره آور به پا شد ، در پشت سر فیل ها ، پیادگان هندی آرام آرام به پیش می آمدند و به خط دفاعی ایران نزدیک و نزدیک تر می شدند ، سواران هندی نیز پشت سر پیادگان ، برای حملات بعدی آماده می شدند


*با هجوم فیل ها بدستور نادر ، توپخانه ایران با شدت شروع به شلیک به ستون فیل ها نمود که اثر چندانی نداشت و دو هزار فیل جنگی جیغ کشان با خرطوم هائی که شمشیرهای دو دم بر آن بسته شده بود به پیش می آمدند*


بدستور نادر غرش توپخانه ایران متوقف و پاتیل های بسته شده بر پشت شتران را که (تشت های بزرگ) مملو از بوته های خشک و هیزم آغشته به نفت و قیر بود را آتش زده و با ایجاد سر و صداهای ناهنجار ، شتران را دنبال کرده و آنها را به سمت جلو و در مقابل فیل های جنگی ، رَم دادند


*فریاد و هلهله سپاهیان ایران بهمراه صدای گوشخراش بوق و کوس و کرنا ، ولوله ای در سراسر دشت کرنا بر پا کرد ، لهیب و گرمای آتش به پشت شتران رسید و آنها را به جست و خیز و نعره کشیدن و این سو و آن سو دویدن واداشت ، سر و صدا ، هلهله مردان جنگی سپاه ایران ، عربده شتران ، بوی نفت و قیر و روغن ، و دود و آتش متحرک بر پشت شتران ، هراسی شدید به جان فیل ها انداخت ، هر چه فیل بانان کوشیدند نتوانستند آن ها را به جلو برانند ، دود و آتش چنان فضای دشت را آکنده کرده بود که فیلبانان نیز به هراس افتاده و آنرا ناشی از جادوی نادر پنداشتند ، هر چه شتران حامل آتش به فیل ها نزدیک تر می شدند بر وحشت آنان افزوده می شد ، تا جائی که از راه رفتن بجلو بازمانده و راه خود را کج ، و رو به سوی نیروهای خودی نهادند و بنا بر غریزه طبیعی که هنگام خطر ، گِرد یکدیگر جمع می شوند به هم نزدیک شده و چند گله بزرگ تشکیل دادند ، درست در همین زمان بدستور نادر ، توپخانه ایران گروه جمع شده فیل ها را زیر آتش شدید قرار داد*


پس از نیم ساعت گلوله باران سخت ، بدستور نادر شیپور تاخت و تاز نیروهای ایران نواخته شد و بدنبال آن ، سیلی خانمان برانداز به حرکت درآمد ، سواره نظام ایران و در پشت سر آنان پیاده نظام ، حمله همه جانبه ای را آغاز کردند ، فیل ها که رسیدن شتران نعره کش را می دیدند رو بسوی پیاده نظام خودی نهادند و از همه سو ، پیاده های هندی را درو کردند ، فیل ها همه چیز را می کوبیدند و پیش می رفتند ، برای آنها سنگر و چادر و توپ و خیمه و خرگاه فرقی نداشت ، همه را لگد کوب می کردند و راه خود را می گشودند و به پیش می رفتند و از دود و آتشی که از پشت شتران زبانه می کشید می گریختند و هزاران هندی را لِه و لگدکوب می کردند


*سپاهیان ایران که از جای کنده شده بودند مانند موج های بی پایان دریا ، بدنبال فیل ها به پیش می رفتند و هنگامی که به خط مقدم هندیان رسیدند ، همه چیز آنها کوفته و درهم کوبیده شده بود مجددا ، جنگ و کشتار بی رحمانه ای آغاز شد ، سواران ایرانی از کشته ، پُشته می ساختند ، محمد شاه گورکانی که از دور با حیرت صحنه نبرد را می نگریست و متوجه شده بود فیل هایش بلای جان نیروهایش شده اند بیدرنگ فرمان داد نیمی از نیروهای ذخیره یکصد هزار نفره سپاهش را وارد میدان نمایند*


نیروهای ذخیره هندی که هرگز تصور نمی کردند نیازی به آنها پیدا شود بدستور محمد شاه رو به سوی میدان نهادند ، آتش جنگ هر لحظه گرم تر می شد و با ورود نیروهای ذخیره هندی ، به نقطه جوش رسید ، نادر پیشاپیش سپاهیان ایران تبرزین به دست به میدان آمد ، وی دستور اکید داده بود سواران ایرانی به هر طریق ممکن ، فرماندهان لشگر هندیان را هدف قرار داده و آنها را از پای درآوَرَند و یا به اسارت بگیرند 


*در میان جنگجویان هندی ، جوانی بسیار دلیر و نیرومند شمشیر می زد ، او فرزند سردار ، خانِ دوران فرمانده کل نیروهای هندی بود ، نادر متوجه او شد و از او خوشش آمد و بدون اینکه بداند او کیست چون دید وی بسیار ماهرانه ، با هر ضربت شمشیر ، سواری را از صدر زین اسب ، سرنگون می کند بیست نفر را مامور محاصره و اسارت او کرد ، گارد ویژه نادر ، جوان یاد شده را محاصره*

کردند ولی او دلیرانه می جنگید و چند تن از افراد نادر را از پای درآورد ، افراد نادر که دیدند نمی توانند او را به اسارت بگیرند نخست دست راستش را از کار انداختند و هنگامی که دیدند با وجود مجروحیت ، باز هم بسوی آنان حمله می کند ، او را از اسب سرنگون و بدنش را آماج شمشیرهای برهنه خود قرار دادند ، خانِ دوران که از دور ، پیوسته متوجه فرزند دلاورش بود هنگامیکه او را در محاصره دید با پسر دیگرش بنام عاشور خان و افراد گارد ویژه اش به کمک پسرش آمد ولی هنگامیکه به معرکه رسید با پیکر تکه تکه شده فرزند برومندش روبرو شد ، مشاهده پیکر بی جان فرزند ، پدر را دیوانه کرد و با سربازان بیشمار خود ، حمله ای سخت را آغاز کرد


*جنگ سخت و انتقامحویانه ای درگرفت ، دم به دم ، گروهی از هر دو طرف به خاک و خون می غلطیدند ، عاشورخان که در کنار پدر می جنگید به تنهائی ، بلای جان سواران ایرانی شده بود ، هندیان که به خشم آمده بودند چنان شمشیر می زدند که تا آنزمان دیده نشده بود ، سواران دو طرف مانند گردابی شتابنده و چرخنده ، در هم می لولیدند و می چرخیدند ، برق شمشیرها چشمان را خیره کرده بود ، از هر دو سو ، جنگاوران از صدر زین سرنگون ، و لگد کوب سم اسب ها می شد ، نادر که در قسمت دیگری در حال نبرد بود متوجه وخامت اوضاع شد و پیشاپش دویست نفر از گارد ویژه خود ، به قلب منطقه درگیری شتافت*


رسیدن نادر و فریادهای دلهره آورش ، توان و روحیه سربازان ایرانی را بالا برد ، نادر و همراهانش ، از میان جنگجویان به خشم آمده هندی ، شمشیر زنان و تبرزین کشان راه گشودند و مستقیما بسوی خانِ دوران و محافظانش حمله کردند ، حملات نادر و فدائیانش چنان شدید بود که لحظه به لحظه به خان دوران نزدیک و نزدیک تر می شدند و در نهایت نیز به او رسیدند و علیرغم محافظت شدید از وی ، چند زخم کاری بر او وارد کردند ، عاشور خان ، جوان شیردل هندی که پیشاپش پدرش شمشیر می زد مورد توجه فدائیان نادر قرار گرفت و یکی از سواران ایرانی کمندی بسوی او انداخت و او را از صدر زین اسب سرنگون ، و با همان حال او را بر روی زمین کشید و از منطقه درگیری دور کرده و در نهایت ، به اسارت نیروهای ایران درآمد ، ستون چهارم نیروهای هندی که نیمی از افرادشان را از دست داده بودند با زحمت زیاد ، خان دوران را که زخم کاری برداشته بود را از مهلکه بدر برده و عقب نشستند


*در این احوالات پر فراز و نشیب ، سعادت خان نیم دیگر نیروهای تازه نفس نیروهای هندی (به استعداد پنجاه هزار نفر) که مجهز به تفنگ بودند را وارد کارزار کرد ، نیروهای ایران که مدت پنج ساعت جنگیده بودند به راستی خسته و فرسوده شده بودند ، نادر با دیدن خیل بی شمار تفنگداران هندی ، و با در نظر گرفتن خستگی بیش از حد افرادش ، دستور عقب نشینی داد* 


حضور تفنگداران بی شمار هندی ، وضع جنگ را عوض کرده بود و بیم شکست سواران ایرانی می رفت ، به فرمان نادر ، ستون تحت فرماندهی نصراله میرزا (پسر دوم نادر) که تا آن هنگام وارد میدان نشده بود به جای سواران خسته ایرانی ، پای بدرون میدان جنگ گذاشت


*حضور نیروهای ذخیره سپاه ایران دوباره کفه ترازو را بسود ارتش ایران دگرگون کرد ، محمد شاه که از دور ، میدان جنگ را زیر نظر داشت دسته دیگری را به میدان فرستاد ، آتش جنگ دوباره شعله کشید و نبردی شگفت آور و سوزنده تر از قبل زبانه کشید* 


محمد شاه و نادر ، مانند دو بازیگر شطرنج ، پیوسته مهره های خود را به میدان میفرستادند ، تا یکی از آنها می رفت که نیرویش بر دیگری بچربد رقیب ، مهره دیگری را میفرستاد ، تا اینکه بعلت کثرت و فزونی نیروهای هندی ، کار برای نیروهای ایران سخت شد و هر لحظه بیم آن می رفت که سد ایجاد شده سربازان ایرانی را بشکند و هندیان مانند سیلی خروشان ، بنیاد ارتش ایران را از بیخ و بن برکنند ، نادر که اینگونه دید آخرین مهره و امید بزرگ خود را ، که گارد ذخیره و ویژه اش بود را در واپسین دقیقه های روز دوم جنگ به میدان فراخواند (گارد ویژه نادر ، دست چینی از زبده ترین و چابک ترین افراد ، از اقوام مختلف ایرانی تشکیل شده بود و یک گروه صد نفره از آنان بر هزار نفر جنگجو و حتی بیشتر ، برتری داشت)

*با ورود گارد ویژه به صحنه نبرد  که با نزدیک شدن به غروب آفتاب همراه شده بود ، زد و خورد دو طرف به اوج خود رسید ، بوی باروت ، جوی خون ، شیهه اسبان ، برق شمشیرها ، نعره دلاوران ، ناله مجروحان سفیر گلوله ها حتی برای یک لحظه قطع نمی شد ، گارد ویژه نادر ، آرام ولی با صلابت و شدتی مثال زدنی ، از میان  هندیان به خشم آمده و انبوهی از جنگ افزارهای ریز و درشت آنان ، تونلی گشودند و خود را به پشت آنها رساندند ، سرعت عمل و نحوه جنگیدن آنان به حدی شدید بود که باعث وحشت هندیان می شد*

در این لحظات حساس و پرهیاهو ، یکی از افراد گارد ویژه نادری بنام حمزه ، بسوی سعادت خان فرمانده کل ستون سوم ارتش هند که بر پشت فیلی سفید ، از داخل هودَجی (هودج اتاقکی بود که بر پشت فیل ها تعبیه و نصب می کردند) افراد خود را رهبری می کرد رفت ، وی ابتدا فیلبان را با پرتاب نیزه ای به هلاکت رسانید و با چابکی تمام سوار بر فیل شد ، حمزه در ابتدا با ضربه شمشیر ، سعادت خان را موقتا از پا انداخته و با تیزهوشی تمام ، در آن هنگامه عظیم و در میان خیل محافظان و سربازان هندی موفق شد ، سعادت خان با فیلش را به اردوی ایران منتقل کند و به اسارت بگیرد ، البته حمزه نمی دانست درون هودج کیست ولی مطمئن بود شخص مهمی را اسیر نموده است ، جنگ با غروب آفتاب موقتا متوقف شد و دو طرف با آماده باش کامل به اردوهای خود بازگشتند


*در دومین روز جنگ ، در میان کشته شدگان هندی ، سردار واصل خان فرمانده گارد ویژه محمد شاه و چند شخصیت مهم نظامی دیگر منجمله ، اشرف خان ، شهداد خان ، یادگارخان ، میرحسین کوکه ، اعتبار خان ، علی احمد خان دیده می شد*


نادر به نزد سعادت خان ، که توسط حمزه زخمی و خون زیادی از او رفته بود رفت و ضمن احترام به وی ، دستور داد پزشک ویژه شاهی را بر بالین وی حاضر نمایند ، عاشور خان و شیر جنگ خان نیز که زخمی بودند نیز مورد تکریم و بزرگداشت نادر قرار گرفتند


*نادر در آن شب تا به صبح نخوابید و لحظه به لحظه گزارش جاسوسان و دیگران را که برای بررسی اوضاع ارتش هند ، در رفت و آمد بودند مطالعه می کرد ، استقامت بدنی و پشتکار نادر ، حتی برای زیر دستانش که سالهای دراز در کنار او بودند شگفتی آور بود*


از آن سو ، محمد شاه سران سپاه را به اردوی خود فراخواند ، نظام المللک سربلند خان باز هم پیشنهاد کرد نیروهای هندی در سنگرهای خود بمانند و به دفاع بپردازند زیرا با توجه به تلفات سنگینی که داده بودند هنوز از لحاظ تعداد نفرات بر سپاه ایران برتری داشتند ، یکی از معتمدین محمد شاه در آن جلسه گفت ، با توجه به اینکه اغلب سرداران و افراد موثر ارتش هند ، کشته و یا اسیر شده اند روحیه سربازان هندی بشدت تضعیف شده و هر لحظه امکان تمرد و نافرمانی ، دور از انتظار نیست ، در آن جلسه قرار بر آن شد سربازان در روز سوم جنگ ، حالت دفاعی بگیرند و به دفاع بپردازند


*سومین روز نبرد دشت کرنال*


*با سر زدن آفتاب روز سوم در حقیقت ، خورشید پیش از تحرکات دو سپاه ، تیرهای زرین و گرما بخش خود را بسوی دو طرف پرتاب میکرد ، با روشن شدن هوا ، فرماندهان هندی با شگفتی تمام دیدند بسیاری از سنگرها خالی است و سربازان هندی شب هنگام ، از تاریکی سود جسته و گریخته اند ، فرماندهان هندی بیدرنگ از نیروهای ذخیره برای پر کردن سنگرها استفاده کردند ، در این اثناء خبر رسید خانِ دوران فرمانده کل ارتش هند ، بعلت زخم های عمیقی که برداشته بود جان به جان آفرین تسلیم کرده است ، انتشار خبر مرگ وی ، اثری ناگوار بر روی همه سپاهیان به ویژه بر محمد شاه گذاشت ، بدستور محمد شاه ، آئین ویژه ای برای تشییع پیکر خان دوران تدارک دیده شد ، نادر علیرغم اصرار سردارانش مبنی بر تاخت و تاز علیه هندیان به آنان گفت ، از جوانمردی به دور است که مراسم مذهبی آنان را بر هم بزنیم ، روز به نیمه رسید و آئین تشییع پیکر خان دوران پایان گرفت ، در این زمان نادر و افرادش آرایش جنگی گرفتند و با دمیدن در بوق های بزرگ و کوس و کرنا ، آماده حمله ای شدید و همه جانبه علیه هندیان شدند*


محمد شاه که یکسره روحیه خود را باخته بود دوباره سردارانش را فرخواند تا پیرامون درخواست متارکه جنگ با آنان به مشورت و رایزنی بپردازد ، در این جلسه محمد شاه لب به سخن گشود و گفت


*به نظر من ، جنگ و ستیز با این گرگ بیابان و پلنگ خونخوار ، بجز از میان رفتن جوانان و سربازان ما سودی ندارد ، ما در یک روز هشت سردار دلاور خود را از دست دادیم لذا پیشنهاد می کنم که درخواست متارکه جنگ بنمائیم ، چهره سرداران هندی با شنیدن این سخن از هم شکفت و جملگی پیشنهاد محمد شاه را به صلاح ملت هند دانستند ، لحظات چندانی از این فرمان نگذشته بود که نظام الملک ، وزیر محمد شاه از سرا پرده شاهی بیرون آمد و قبل از حمله نادر ، با شتاب چندین پرچم سفید برافراشته و بهمراه چند افسر بلندمرتبه بسوی اردگاه نادر براه افتاد*

*پایان قسمت چهل و ششم*

↙️↙️↙️↙️↙️↙️↙️

*🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار*


*🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*


*قسمت چهل و هفتم*


*روز 17 ذیقعده نظام‌الملک و عظیم‌الدوله وزیران هند به دستور محمدشاه برای بستن پیمان متارکه جنگ به اردوی ایران آمدند و 6 ساعت در آن‌جا بودند ولی نتوانستند نتیجه بگیرند زیرا پیشنهاد نادرشاه بسیار سنگین بود.*
 *روز دیگر با اجازه محمدشاه نمایندگان همه پیشنهادات نادرشاه را پذیرفتند و پیمان متارکه بسته شد.*

پیشنهادات نادرشاه دارای پنج بند بود؛ بدین‌گونه:

*1ـ پادشاه هند باید به اردوگاه ایران آمده پیمان نامه متارکه جنگ را شخصاً امضا نماید.*

*2ـ پس از امضای پیمان نامه، سربازان هند خلع سلاح شوند و پی کار خود بروند.*

*3ـ توپخانه و مهمات جنگی ارتش هند به ارتش ایران تسلیم شود.*

*4ـ چون ارتش ایران در راه‌پیمایی‌ها خسته شده باید به پایتخت هند رفته چندی آسایش نماید.*

*5ـ گفتگوی صلح پس از امضای پیمان نامه در شهر دهلی پایتخت هند آغاز و انجام داده شود.*

 پادشاه هند به عظیم‌الملک دستور داد سربازان هند را خلع سلاح نموده، اسلحه آنان را در یک جا گرد آورند و به نمایندگان ارتش ایران تسلیم نمایند. سپس خود محمدشاه در تخت روان شاهی که چتری زرین بالای سرداشت نشسته به سوی اردوی ایران رهسپار گردید.
 همراهان محمدشاه غازی‌الدین‌خان وعظیم‌اله‌خان (پسر وزیر جنگ) با چند خواجه و دویست سوار گارد شاهی او بودند. همین که به اردوگاه ایران رسیدند محمدشاه با همراهانش پیاده شده رو به سراپرده نادرشاه رفت. در میان راه تهماسب قلی‌خان وکیل جلایر سردار ایران با گروهی از سواران به پیشواز محمدشاه آمد. سپس شاهزاده نصراله میرزا با یکی از سواران از گارد شاهی رسیده پیاده شد و به شاه خوش‌آمد گفت. محمدشاه نصراله میرزا را در آغوش گرفته سپس با او به راه افتاد تا به قرارگاه توپخانه اردو رسیدند.

*ارتش ایران همه جا احترام گذاشت و شاد باش گفت. در قرارگاه توپخانه از نوکران و همراهان محمدشاه جلوگیری شد. جنگجویان ایران همگی خاموش بودند و محمدشاه را می‌نگریستند.*

 همین که محمدشاه به سراپرده شاهنشاه ایران رسید، نادرشاه برخاسته چند گامی پیش آمد. دو پادشاه یکدیگر را دوستانه در آغوش گرفتند و نادرشاه مهمان گرامی خود را روی مسندی کنار خود نشانده پس از تعارفات معموله چنین فرمود:

*«شگفت است که شما این همه در کار خود بی‌قید و بی‌اعتنا باشید. بارها به شما نامه نوشتم؛*
*نماینده فرستادم، اظهار دوستی کردم، وزیران شما روا ندانستند پاسخ کافی برای من بفرستند.»*

«به واسطه عدم انتظامات، یکی از نمایندگان من، برخلاف همه قوانین در کشور شما کشته شد.
 سهل است، هنگامی که داخل کشور شما شدم، گویا اعتنایی به کار خود نداشتید که اقلاً بفرستید بپرسید من کیستم، و مرادم چیست
هنگامی که به لاهور رسیدم، یک تن از جانب شما پیامی و سلامی نیاورد و گذشته از این پاسخ پیام و سلام مرا هم ندادید. پس از این که گماشتگان شما از خواب غفلت و نادانی بیدار شدند و همه راه‌های چاره و اصلاح مسدود شد، با کمال بی‌نظمی پیش آمدند، که جلو ارتش مرا بگیرند و همه راه‌های چاره و اصلاح مسدود شد، با کمال بی‌نظمی پیش آمدند، که جلو ارتش مرا بگیرند و همه راه‌های چاره و اصلاح مسدود شد، و همه خود را نزدیک دام آوردند. اینقدر عقل و احتیاط نداشتند، که اقلاً برخی را بر جای بگذارند، تا اگر پیش آمدی رخ نماید، بتوانند کاری بکنند و امور را اصلاح نمایند. گذشته از این که با کمال بی‌عقلی در میان سنگرهای خود گرد آمدید، تصور نمی‌کنید که اگر دشمن از شما نیرومندتر باشد، شما نمی‌توانیدبدون آب و خواربار در آن‌جا به سر برید و اگرناتوان‌تر از شما باشد، غیرلازم بلکه ناشایسته بود، که خود را محصور نمایید.»

*«اگر به دشمن اعتنایی نداشتید و او را بی‌ملاحظه می‌پنداشتید، نمی‌بایستی خود را به خطر اندازید، یک سردار کارآزموده و کاردان را می‌فرستادید که در مدت کمی او را بیچاره و نابود نماید. ولی اگر از تجربه و رفتار به قاعده نیز می‌ترسیدید، به طریق اولی نمی‌بایستی پس از این که او را بدین‌گونه به جنگ واداشتید، همه چیز خود را یکباره به مهلکه بیندازید.»*

 وانگهی پس از این که خود را بدین‌گونه گرفتار کردید و تکلیف صلح کردم شما به تصورات کودکانه و عزم جاهلانه چنان مغرور بودید که گوش به هیچ نوع مذاکره ندادید و صلاح کار خود را ندانستید، تا این که سرانجام به یاری خداوند هر دو جهان و به زور شمشیر جنگجویان پیروز ایران، دیدید چه روی داد! نیاکان شما کشور را خوب نگاهداری می‌کردند، ولی در دوره شما خراب شد و ما را وادار نمودید که متحمل زیان‌های جنگ و اردوکشی بشویم. اما چون تاکنون از دودمان تیمور نسبت به کشور شاهنشاهی و توده ایران آزار و زیانی نرسیده، من پادشاهی هندوستان را از شما نخواهم گرفت ولی چون بی‌قیدی و خودخواهی شما مرا وادار کرده که راه درازی را پیموده هزینه گزاف بنمایم و ارتش ما هم به واسطه راه‌پیمایی بسیار خسته و از خواربار و ملزومات دست تنگ هستند باید به پایتخت هند بیایم و در آن‌جا چند روزی بمانم، تا

*ارتش نیز خستگی بگیرد و خسارات جنگ که با نظام‌الملک قرار داده شده تسلیم شود. پس از آن شما را به حال خود خواهم گذاشت تا به کار خویش پردازید.»*

 عصر روز 20 ذیقعده محمدشاه به اردوگاه خود برگشت. شب به همه اردو آگهی داده شد که با ارتش ایران صلح شده و همگی سپاهیان به جز سواران گارد شاهی پی کار خود خواهند رفت.

*شب به آرامی گذشت ولی ارتش ایران هوشیار به سر می‌برد.*

آن شب در اردوگاه ایران جشن باشکوهی به افتخار این پیروزی نمایان برپا شد و تا نیمه شب دنباله داشت.
فردای آن روز افسران هندی با تصمیم محمدشاه و پیشنهادات نادرشاه مخالفت آغاز نمودند و به همین سبب ارتش ایران ناگزیر شد همه روز را آماده به جنگ باشد. برای ترسانیدن هندی‌ها دستور داده شد که ستون‌های ارتش با سازمان جنگی خود اندکی پیشروی نمایند. محمدشاه چون از سرپیچی افسران خود آگاه شد آن‌ها را پیش خوانده گفت: اختیار کار از دست من به در رفته و ناگزیرم یکی از این سه کار را بکنم:

*یا با همین نیرویی که دارم جنگ کنم و درنتیجه به کلی نابود شویم.*

یا همه پیشنهادات دشمن را بپذیرم.

یا زهر خورده کار را یکسره کنم.

*سرانجام چنین رأی داده شد که یک دسته از نمایندگان ارتش را به پیشگاه نادرشاه فرستاده درخواست نمایند که چون آمدن ارتش ایران به دهلی موجب بروز اغتشاش و هرج و مرج خواهد شد از این رو در همین جا پیمان نامه صلح را امضا نمایند و غرامت جنگ نیز پس از یک ماه در لاهور تسلیم خواهد شد.*

بامدادان روز دیگر نظام‌الملک و عظیم‌اله‌خان به اردوی ایران آمدند و پیام محمدشاه را رسانیدند. ولی نادرشاه در پاسخ آن‌ها فرمود:چنانچه مایل به صلح باشید باید شرایط پیشنهادی ما را بدون هیچ‌گونه گفتگو بپذیرید.»

*سه ساعت از شب رفته نمایندگان به اردوی هند برگشته پاسخ نادرشاه را ابلاغ نمودند.*

محمدشاه سه ساعت پیش از ظهر روز دیگر دوباره به اردوگاه ایران آمد و همه پیشنهادات را پذیرفته به اردوگاه خود برگشت. ارتش ایران توپخانه محمدشاه و دارایی او و افسران و سردارانش را تحویل گرفت. همۀ پیل‌های جنگی با 200 عراده توپ دیگر تسلیم ارتش ایران گردید. ستاد ارتش هند منحل و جزو ارتش ایران شد.

 *غنایم جنگی و خزانه ارتش را به کابل گسیل داشتند و به همه سپاهیان ایران به اندازه حقوق سه ماه انعام داده شد.*


پایان قسمت چهل و هفتم

شروع جنگ کرنال

🌐🌐🌐🌐🌐🌐🌐

*🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار*


*🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*


*قسمت چهل و پنجم*🔍


*نادر پس از شکست سپاه چهل هزار نفره هندیان در میان شادی و هلهله سربازان ، به اردوی خود مراجعه کرد ، ولی همگان مشاهده می کردند هیچ اثری از شادی و تغییر روحیه در نادر دیده نمی شود ، سرداران نادر به روحیات او آشنا بودند و می دانستند پیروزی و شکست ها ، تغییر چندانی در رفتار او ایجاد نمی کند ، او مانند کوهی استوار ، که نه هوای پاک ، نه هوای آفتابی و نه هوای توفانی و بارانی ، کوچکترین تکانی به آن نمی دهد بود ، نادر متفکر و اندیشمند به چادر خود رفت ، وجود بیش از دو هزار فیل جنگی در سپاه هندیان ، که برای سپاه ایران ، یک جنگ افزار ناشناخته و در عین حال بسیار مهلک بود ، نادر را سخت به خود مشغول کرده بود و بدنبال راهی می گشت که بتواند با کمترین تلفات ، این فیل های تربیت شده برای جنگ را ، که گلوله های تفنگ و ضربات شمشیر بر آنان اثر چشمگیری نداشت را بی اثر نماید*


از آن سو ، نظام الملک (اجداد و نیاکان وی اصالتا ایرانی بودند) وزیر کاردان محمد شاه گورکانی برای اینکه روحیه سپاهیان ایران را متزلزل کند بیست نفر از افرادی که به زبان فارسی مسلط بودند را برگزید و به آنان آموزش داد تا به میان سپاهیان ایران آمده و وانمود کنند که از ظلم و ستم محمد شاه از دست او گریخته و به لشگر ایران پناه آورده اند و در ضمن سخنانشان پیرامون علت فرار ، در بازجوئی هائی که از آنان خواهد شد از گروه فیل های جنگی و قدرت شگفت آور و قدرت ویرانگرشان تا می توانند بزرگنمائی کنند و اضافه کنند به خرطوم فیل ها شمشیرهای آبدار و زهرآگین بسته شده و پوشش بدن آنان نیز ، مملو از اشیاء تیز و پر از دشنه و تیغ و نیزه است و هر فیل قادر است یک تنه ، دویست سرباز دشمن را از پای درآوَرَد


*اینگونه اخبار ، بسرعت در میان سربازان با آب و تاب تمام پخش می شد و روحیه آنان را تضعیف مینمود ، نادر که اینگونه دید به جارچیان دستور داد در میان اردو جار بزنند و بگویند ، *مطمئن باشید همان خدائی که ما را با تحمل سختی های جانکاه تا اینجا آورده ، می تواند فیل های جنگی را نیز برای ما بی اثر کند ، به خدا ایمان داشته باشید و از هیچ چیز نترسید ، زیرا خدا با ماست*


یکی از خصوصیات اخلاقی نادر آن بود که قبل از شروع هر جنگی ، تمام جوانب امر از قبیل وضعیت جغرافیائی و دیگر نقاط قوت و ضعف دشمن را شخصا و با دقت و وسواس همه جانبه ای زیر نظر میگرفت ، وی در مسیر هندوستان نیز با توجه به اینکه شنیده بود ارتش هند از فیل های تربیت شده جنگی سود می بَرَد ، در تحقیق از اسیران هندی و افرادی که اطلاعاتی از این حیوان داشتند شنید که این پستاندار عظیم الجثه ، هنگامی که در جنگل ، آتش سوزی رخ می دهد سراسیمه شده و برای فرار از آتش به میان روستاهای سر راه آمده و تمام خانمان و اثاث مردمی که سر راهش قرار گیرند را نابود می کند و اصولا فیل از آتش هراس دارد و با دیدن شعله های آن ، به اصطلاح رَم کرده و می گریزد


*از آنسو در اردوگاه محمد شاه ، وی و سردارانش آسوده دل در انتظار نادر و سپاهیان ایران بودند و با توجه توپخانه مجهز و فیل های جنگی و تعداد سربازان بی شمار خود به اندازه ای به پیروزی خود اطمینان داشتند که درباره اینکه پس از پیروزی با نادر و سربازانش چگونه رفتار کنند بحث می کردند و در آخر هم به این نتیجه رسیدند که اسیران را نکشند و از آنها در راهسازی و ساختمان سازی و کاشت درخت و کشت و ذرع و امثال این امور استفاده کنند ، در این جلسات حتی در مورد اسارت شخص نادر نیز بحث گردید و قرار شد پس از اسارت ، وی را با سخت ترین شکنجه ها از پای درآورند تا عبرت هر متجاوزی باشد*


در اردوی نادر بر خلاف اردوی محمد شاه ، آرامشی همراه با خاموشی سنگین ، با کوشش هایی بی سر و صدا و برنامه ریزی های موشکافانه و دقیق در جریان بود نادر ، در عین سکوت و سکونی که به آرامش قبل از توفان می ماند یکدم آسایش نداشت و دائم از این سو به آن سو سرکشی می کرد


*شب از نیمه گذشته بود که نادر سرداران سپاه را به چادر خود فراخواند و به آنان گفت ، از شما میخواهم سربازان خود را مطمئن کنید که برای از پای درآوردن فیل های جنگی ، جنگ افزار تازه ای تهیه کرده ایم و جنگ بزرگ با پیروزی ما پایان خواهد یافت*


نادر در خفا و پنهانی دستور داده بود پاتیل های (تشت های بزرگ) بزرگی بسازند که حلقه هائی  داشته باشد که بوسیله آن حلقه ها ، بتوان آنها را با ریسمان (طناب) بر پشت شتران بست و در درون پاتیل ها ، بوته و هیزم های فراوان که آغشته به نفت بود جای دهند و به فرمانده شتر سواران بنام سردار جلایر نیز فرمان داد تا در پشت ستون های سوار و پیاده پنهان بماند و منتظر دستور وی باشد (هیچکس حتی سردار جلایر از نقشه نادر اطلاعی نداشت)

*صبح روز بعد ، سپاه ایران همانند دریائی که بر ساحل گسترده و پهناور خود بکوبد و موج های خود را به خشکی برساند به یکباره از جای خود جنبید و دشت و بیابان را سیاه کرده ، بسوی دشت کرنال براه افتاد و در نقطه ای که درست روبروی ارتش عظیم و مجهز هند بود به فرمان نادر به صف آرائی پرداخته و آرایش جنگی گرفت ، ناگفته پیدا بود که ارتش هند از تمام جهات از لحاظ نفرات و تجهیزات و خواربار ، یک سر و گردن بالاتر بود*


نادر نیروهای خود را به جهار بخش تقسیم کرد ، *ستون اول* شامل پیاده نظام و زنبورکچی ها بود (زنبورکچی ها افرادی بودند که گونه ای توپ کوچک را بر پشت شتران سوار می کردند و پیادگان دشمن را بطور سیار زیر آتش می گرفتند این گروه در سپاه نادر ، درفش کاویانی و پرچم ایران که نقش شیر و خورشید بر آن زر دوزی شده بود را نیز با خود حمل می کردند) ، *ستون دوم* این ستون مربوط به جماز سواران (شترسوارانی که بدستور نادر بر پشت شترانشان پاتیل های بزرگ حاوی هیزم و بوته های آغشته به نفت را حمل می کردند بود) و فرمانده آنها سردار جلایر از شیوه ماموریت خود هیچ آگاهی نداشت و تنها منتظر فرمان نادر بود که چه باید بکند *ستون سوم* این ستون از پیاده نظام تشکیل می شد و فرماندهی آنان با نصراله میرزا پسر دوم نادر بود ، پهلوی چپ و راست پیاده ها نیز ، زیر نظر سواران بختیاری و گرجی ها بود *ستون چهارم* این ستون شامل سواران کوهستانی و گارد ویژه شاهنشاهی بود که از تیره های بلوچ و کرد و لر و افغان تشکیل شده بود و زیر نظر حاجی خان بیک ، دوست و سردار مورد اعتماد نادر قرار داشت

*در برابر سپاه ایران ، سپاهیان هند نیز با بیش از دویست و پنجاه هزار نیرو (سی و پنج هزار تن از آنان ، در جنگ قبلی نادر با سعادت خان در جنگ فیروز آباد ،کشته شده بود) به چهار بخش تقسیم شده و صف آرائی کرده بودند*


*ستون اول* این ستون با بیش از دو هزار فیل جنگی تربیت شده ، آرایش گرفته بود که به خرطوم های آنان شمشیرهای دو دم (از هر دو طرف برنده و تیز) بسته شده بود و تن شان با زره های تیغ دار پوشیده بود و فرمانده این ستون را ، سردار نظر خان عهده دار بود *ستون دوم* این ستون به فرماندهی سردار خانِ دوران ، از سی هزار سوار و بیست هزار پیاده و یکصد قبضه توپ تشکیل شده بود ، این ستون از زبده ترین افراد پیاده و سوار ، دست چین شده بود و سه هنگ معروف پارام و هنگ جات و هنگ سند وظیفه داشتند پس از آنکه فیل های جنگی ، سپاه ایران را درهم کوبید ، مجروحین و بازماندگان ارتش ایران را از پای درآورند و ماموریت داشتند حتی یک تن را زنده نگذارند *ستون سوم* این ستون از چهل هزار سوار و سی هزار پیاده تحت فرمان سعادت خان سردار نامدار هندی قرار داشت و وظیفه آنان پشتیبانی از دو ستون اول و دوم بود *ستون چهارم* این ستون شامل نیروی عظیم هند بود و افراد این ستون بالغ بر یکصد هزار نفر بودند (دقیقا برابر با کل سپاه ایران) و برابر پیش بینی فرماندهان ارتش هند ، اصولا نیازی به استفاده از آنان نبود و بعنوان نیروی ذخیره ، در پشت جبهه سنگر گرفته بودند


*نخستین روز جنگ بزرگ*


*ارتش هند در پهنه ای به وسعت سه میلیون متر مربع پراکنده شده بود ، تا چشم کار می کرد سوار و پیاده  و توپخانه و فیل و فیل سوار دیده می شد که از عظمت و شکوه آن ، دل شیر آب می شد ولی نادر مانند کوهی استوار ولی خاموش و اندیشمند از این سوی لشگر به سوی دیگر لشگر می تاخت تا مطمئن شود همه نقشه هایش بدرستی پیش می رود ، نادر دستور داده بود سپاه ایران بهیچ وجه شروع کننده حمله نباشد و تاکید می کرد اگر بی احتیاطی کنیم و شکست بخوریم ، فرار برای ما معنائی ندارد و همگی کشته خواهیم شد ، زیرا هر جائی که برویم خاک ، خاک دشمن است و دریائی از کینه توزان هندی ، که بخون یکایک ما تشنه اند*


دو سپاه تا نیمروز (ظهر) یکدیگر را نظاره می کردند ، نظام الملک وزیر کاردان محمد شاه تاکید کرده بود بهیچوجه شروع کننده جنگ نباشند ولی سعادت خان که در جنگ قبلی با رسوائی تمام ، از نادر شکست خورده بود و کینه شدیدی از وی در دل داشت پیشنهاد کرد ، با سواره نظام از پهلوی راست نیروهای ایران را درهم بکوبد که در نهایت با تائید دیگر سرداران هندی ، محمد شاه دستور حمله داد


*با صدور این فرمان ، توپخانه هند با شدت شروع به غرش کرد ، نادر نیز بیدرنگ به توپخانه ایران دستور داد بسوی مواضع هندیان شلیک کنند ، باریدن گلوله ها آغاز شد و در میان گرد و غبار حاصله از برخورد توپها با زمین ، سواره نظام هند با هیاهو و فریادهای کر کننده ، دست به حمله ای برق آسا زد ولی رده های دیگر ارتش هند در جای خود ماندند و منتظر دریافت فرمان شدند ، زمین در زیر سم اسبان سواران هند ، به لرزه درآمده بود*

نادر که بیدی نبود ، از هر بادی بلرزد برای اینکه رده های دیگر نیروهای هندی را بحرکت وادار کند به دو دسته پانصد نفره از پیاده های سپاه خود فرمان داد از دو طرف ، به سمت ستونی که زیر نظر خانِ دوران (فرمانده سواران هندی) بود حمله کنند ، این هزار نفر سربازان پیاده ایرانی در میان سپاهیان ایران ، مثل و مانندی نداشتند و از برجسته ترین و سریع ترین و چابک ترین و نیرومندترین سربازان ارتش ایران بودند ، آنها توانستند با جنگ و گریزهای حساب شده ، سواره نظام هند را به سمتی که سواره نظام ایران کمین کرده بود بکشانند و آنها را به تله و دامی هراس آور ، که نادر برای آنان گسترده بود راهی کنند


*به یکباره فریاد هلهله سواران ایرانی بلند شد و صحنه جنگ بطرز عجیبی دگرگون شد ، سواران هندی ناگهان با فریادهای تبرزین بدستی روبرو شدند که یک سر و گردن از سواران مهاجم ایرانی بلندتر بود و نعره های تندآسای او ، پهنه دشت کرنال را به لرزه درآورده بود*


بدستور نادر حمله سواران ایرانی بسیار حساب شده بود و هر پانزده دقیقه دویست سوار تازه نفس به میدان می آمدند و سواران خسته ، میدان را ترک می کردند ، سواران هندی که پیروزی را در یکقدمی خود می دیدند بخود آمدند و متوجه شدند موج ، پشت موج از سواران تازه نفس ایرانی با شدت و صلابتی که تا آن روز ندیده بودند به میدان می آیند و با هر تاخت آنان ، آرام آرام از شمار نیروهایشان کاسته می شود ، هندیان روحیه خود را باخته ناگزیر به عقب نشینی شدند ، بدستور نادر سواران ایرانی بدنبال فراریان هندی تاخته و بیشتر آنان را از پای درآورده و بسرعت به جایگاه های خود بازگشتند 


*در اولین روز جنگ ، گروه چشمگیری از هندیان کشته شدند و مظفر خان ، سردار دلاور و نام آور هندی نیز در خاک و خون غلطید و مراد خان سردار خوشنام و دلیر هندی نیز زخمی و از همه مهم تر ، سردار شیر جنگ خان و شماری از سربازانش به اسارت سپاه ایران درآمدند ، هوا آرام آرام رو به تاریکی می رفت ، نادر که از نتیجه جنگ بسیار خشنود و خرسند بود شبانگاه ، به میان پیادگانی که دلاورانه ، سواران هندی را به سوی دام سپاه ایران کشیانیده بودند رفت و یکایک آنان را مورد تشویق و محبت قرار داد*


فردای آن روز با طلوع خورشید در دومین روز نبرد ، توپخانه بزرگ هندیان ، با شدت تمام شروع به غرش کرد و سنگرهای ایرانی ها را زیر آتش گرفت و پس از یک ساعت سواران هندی ، دست به حمله ای سخت و همه جانبه زدند و از پهلوی چپ و راست و میانی به سپاهیان ایران تاختند و عرصه را بر نیروهای نادر تنگ کردند


*نبردی سخت و هراس انگیز از سوی دو طرف آغاز شد ، هر دو طرف به سختی با هم به مقابله پرداختند ، سراسر میدان را گرد و غباری غلیظ پوشانده بود و هبچکدام از دو طرف میدان را خالی نمی کردند و قدمی به عقب نمی گذاردند ، صدای شیهه اسبان و نعره دلاوران و ناله مجروحان ، لحظه ای قطع نمی شد ولی دو طرف هر کاری می کردند تا دیگری را از میدان بِدَر کنند*


در آن سوی میدان ، خانِ دوران (فرمانده کل ستون دوم سپاه هند) ، پیاده نظام و فیلان جنگی را آماده نگهداشته بود تا پس از شلیک توپخانه و کوبیده شدن سنگرهای ایرانیان و خسته شدن سواران ایران ، حمله اصلی را آغاز کند تا پس از اینکه پیلان جنگی ، سربازان و سواران خسته ایرانی را تار و مار و فراری دادند ، پیادگان هندی در پشت سر فیل ها ، فراریان و زخمی ها کشته و یا به اسارت بگیرند


*پایان قسمت چهل و پنجم*

🌹🌹🌹🌹

 زندگی نامه نادر شاه افشار فتح لاهور کرنال

 

*🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار*


*🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*


📚 *قسمت جهل و سوم*


*نادر از روزی که از مرز هند گذشت تا روزی که به دروازه های لاهور رسید و شهر تسلیم شجاعت و پشتکار بی مانند وی شد چکمه های خود را از پای در نیاورده بود و شب ها و روزهای بسیاری را نخوابیده بود ولی پس از اینکه شهر لاهور تسلیم شد و نادر به باغ شالیمار رفت فرصت کرد تا اندکی بیاساید*


 هنگامیکه مستخدم نادر ، چکمه های وی را از پایش بیرون آورد همگان با شگفتی دیدند چند دانه گندم و جوئی که در حین سفر بدرون چکمه اش افتاده بر اثر رطوبت درون چکمه ، سبز شده و روئیده و ریشه دوانیده بود ، خبر روئیدن گندم و جو در چکمه های نادر بسرعت در میان سپاهیان ایران و مردم لاهور پیچید و سخن روز و نقل مجالس و محافل شد ، مردم لاهور می گفتند محمد شاه گورکانی باید بیاید و پادشاهی کردن را از نادر بیاموزد


*هنگامی که نادر در لاهور به سر می برد بیکار ننشست و جاسوسان متعددی را به دهلی فرستاد تا از تعداد سپاهیان محمدشاه و تجهیزات سپاه وی آگاهی یابد ، جاسوسان مذکور پس از بیست روز به لاهور بازگشتند و گزارش دادند*


*تعداد نیروهای مدافع هندی بالغ بر سیصد هزار نفر است که با  هزاران قبضه توپ و صدها هزار تفنگ و بیش از دو هزار فیل جنگی (جایگزین تانک های فعلی) پشتیبانی می شوند ، اخبار تجهیزات و نفرات محمدشاه که از امتیاز حضور در خاک خود نیز بهره می بردند بسرعت در میان سپاه ایران پیچید و باعث شد زمزمه هائی مبنی بر اکتفاء کردن و بسنده کردن به پیروزی های بدست آمده شنیده شود ، نادر که اینگونه دید دستور داد سرداران و افسران سپاه در اجتماعی بزرگ گرد هم آیند و سپس اینگونه سخن راند*


*سرداران دلاور ایران زمین ، بسیار شاهد بودید در جنگ های مختلف ، شمار نیروهای دشمن چندین برابر ما بوده ولی چون نترسیدیم ، کشتیم و کشته شدیم ولی در آخر پیروز شدیم ، دلاوران یکبار می میرند که آن هم مرگ نیست و سراسر حیات و جاودانگی است ولی ترسوها روزی چند بار می میرند ، فرار از میدان جنگ بزرگتربن ننگ و ذلت برای یک سرباز است و سرانجامش خواری و خِفُت و درماندگی است ، مولای ما علی علیه السلام است که از مرگ باکی نداشت ، این شجاعت ها و بی باکی شماست که توانسته ما را تا قلب کشور هند بیاورد ، من همین فردا قبل از اینکه پرتو خورشید بامدادی ، بر زمین بتابد بسوی دهلی حرکت خواهم کرد ، و مانند همیشه خواهید دید که دوشادوش شما بلکه جلوتر از جلوداران لشگر ، در کنار شما خواهم بود ، اگر کشته شوم تا زمانیکه دهلی را تصرف نکردید باز هم اجازه ندارید حتی یکقدم به عقب بازگردید* سپیده دم فردای آن روز نادر ، بهمراه یکصد هزار سپاهی ایران برای یک رویاروئی بزرگ و سرنوشت ساز بسوی دشمن خشمگین و زخم خورده و نیرومند خود براه افتاد *(*طی راهپیمائی و جنگ های کوچک و بزرگ نادر با هندیان ، نزدیک به بیست هزار نفر از سربازان ایرانی در جنگ و سقوط از ارتفاعات کوهستان و غرق شدن در رودخانه و بیماری کشته شده بودند و اینک تعداد آنها ، به یکصد هزار نفر بالغ می شد که یک سوم نیروهای هندی بودند*) 


از آن سو محمد شاه گورکانی (از نوادگان تیمور لنگ) همه وزرای خود را جمع کرد و پسرش بنام احمد را بعنوان ولیعهد خود معرفی و بهمراه سپاه عظیم و بی شمار خود ، آماده جنگ و کارزاری سخت و سرنوشت ساز با نادر شد ، بنا به مصلحت بزرگان لشگر هند ، برای رو در روئی و مقابله با سپاه ایران ، دشت بیابانی کرنال بهترین مکان برای دفاع و جنگ با نادر برگزیده شد و بیدرنگ آرایش جنگی تو در توئی ، برای دفاع از دهلی و شکست دادن نادر شکل گرفت


*سنگر بندی استوار و جایگزینی توپخانه هندیان ، چنان بود که احتمال هیچگونه پیروزی و گذشتن نیروهای ایران از این خط استوار و مستحکم جنگی داده نمی شد ، از این سو سپاهیان خسته نادر با نگرش به تعداد تلفاتی که در طول این مسیر طولانی داده بودند هر لحظه در حال نزدیک شدن به دشت کرنال بودند*


در سر راه دهلی ، سپاه ایران به پنجمین شاخه رود سِند رسید که با توجه به بارندگی های اخیر طغیان کرده و بالا آمده بود ، نادر دستور داد سپاهیان بمدت چهار روز استراحت کنند تا آب رودخانه فروکش نماید ، حدس نادر درست درآمد و آب فرو نشست ، ولی باز هم سپاهیان ایران که از قسمت های کم عمق رودخانه ، به آن سوی ساحل می رفتند به سختی می افتادند ، ولی در نهایت موفق شدند خود را به آنسوی ساحل برسانند ولی عبور توپخانه و تجهیزات سنگین به مشکل برخورد نمود و سپاه ایران بناچار ، مجبور به احداث پل نظامی و موقت گردید


*با همه پیش بینی های شایسته ای که شد پل نظامی تاب سنگینی برخی ارابه های سنگین را نیاورد و شکست و رودخانه بخشی از بار و بُنِه و خواربار و ساز و برگ جنگی ایرانیان را با خود برد ، شایان ذکر است در آنسوی ساحل ، در مدت چهار روزی که نادر در این سوی ساحل به نیروهایش تا فروکش کردن آب رودخانه استراحت داده بود گروهی از جنگجویان هندی ، در نقطه ای دور دست کمین کرده بودند تا در صورت امکان ، آماده ضربه زدن به سپاه ایران باشند ، درست هنگامیکه پل نظامی ارتش ایران شکست ، جنگجویان هندی از فرصت استفاده کردند و با تیراندازی مانع کار سرابازان شدند ، همین مسئله باعث شد خواربار و وسائل به آب افتاده از دست برود و کار از کار بگذرد*


پس از گذر از رودخانه ، هیچ مانع و عارضه طبیعی وجود نداشت که جلوی لشگریان ایران را بگیرد ، ولی نادر به شیوه همیشگی اش ، لحظه به لحظه و با احتیاط تمام ، ارتش را رهبری می کرد ، شب هنگام سپاه ایران به منطقه ای بنام انباله رسید و بدستور نادر همانجا اردو زد ، همانشب سه هزار تن از سواران سپاه نادر به فرماندهی سردار حاجی خان بیک ، به پیشروی خود ادامه داد و به منطقه ای بنام تته سوز رسیدند ، در اینجا دیگر بیش از هشت فرسنگ (تقریبا پنجاه کیلومتر) به خط دفاعی عظیم نیروهای محمد شاه گورکانی نمانده بود


*در آن شب سیاه ، نادر جلسه ای با سرداران ارشد خود در چادر فرماندهی برپا کرد و به طرح نقشه نهائی برای جنگ با نیروهای هندی پرداخت ، *دل زمان به کندی و با سختی تمام می تپید ، و روز و ساعت سرنوشت ، هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد ، دشت کرنال بی صبرانه منتظر ورود این میهمانان ناخوانده بود و سفره و خوانی خونین رنگ ، به پهنای آن دشت وسیع ، برای آنان گسترده بود* 

*پایان قسمت چهل و سوم*

 زندگی نامه نادر شاه افشار*


*🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*


📚 *قسمت چهل و چهارم*


*نادر برای رسیدن به دشت کرنال دو راه در مقابل داشت ، یکی راه عظیم آباد و دومین مسیر راه انباله بود ، نادر سپاه خود را دو قسمت کرد ، نیمی از نیروهای خود را از مسیر عظیم آباد و نیم دیگر را از مسیر انباله به سوی دشت کرنال اعزام کرد ، او پنجاه سوار تیزتک را نیز برگزید تا در میان دو مسیر تعیین شده ، پیوسته در رفت و آمد باشند تا اگر یکی از دو لشگر مورد حمله هندی ها قرار گرفت بیدرنگ ستون دیگر به یاری اش بشتابد*


 نادر خود بهمراه لشگر ایران از مسیر عظیم آباد بسوی دشت کرنال براه افتاد ، در مسیر دشت کرنال ، دژ عظیم آباد قرار داشت ، نادر بهمراه جلوداران لشگر ، زودتر از ستون اصلی به دژ عظیم آباد رسید و بیدرنگ دستور گلوله باران دژ را صادر کرد ، توپخانه ایران بدون وقفه شروع به غرش کرد ، مدافعان دژ چندین بار شکاف های ایجاد شده را ترمیم کردند ولی شدت آتش توپخانه به حدی شدید بود که مدافعان دژ و مردم شهر ، از عهده ترمیم خرابی ها برنیامدند و به ناچار تسلیم شدند و دو هنگ از افسران و سربازان هندی مدافع دژ نیز ، به اسارت سپاه ایران درآمد


*درست در همین زمان سواران رابط بین دو لشگر ایران برای نادر خبر آوردند ، سپاه بزرگی از سواران هندی در حال نزدیک شدن به ستون دیگر سپاه ایران که از مسیر انباله بسوی دشت کرنال در حرکت است می باشد و احتمال بروز یک جنگ خونین دور از انتظار نیست ، نادر بی آنکه لحظه ای توقف کند شهر و دژ عظیم آباد را به یکی از سرداران خود سپرد و بهمراه سواره نظام خود ، با شتاب رهسپار منطقه ای شد که نیروهای هندی در برابر ستون اعزامی از مسیر انباله صف آرائی کرده بودند*


شب هنگام ، زمانی که نادر به ستون خود در مسیر انباله رسید متوجه شد آن سپاه بزرگ هندی ، قصد درگیری و حمله به سپاه ایران را ندارد ، بلکه آنها در راهِ رفتن بسوی دشت کرنال و پیوستن به سپاه اصلی هند هستند و آن شب را در شاه فیروز (فیروز آباد فعلی در هند) اردو زده اند تا بامداد روز بعد راه خود را بسوی دشت کرناا دنبال کنند ، نادر دستور داد پنج هزار نفر از افراد زبده و سوار سپاه ایران بیدرنگ آماده حمله به هندیان باشند ، سواران خسته سپاه ، که خود را برای استراحت آماده می کردند بدستور نادر شبانه به سوی شاه فیروز (فیروز آباد) حرکت کردند و در سپیده دم روز بعد به سواران هندی رسیدند


*شمار سواران هندی دو برابر نیروهای ایران بود و شب گذشته نیز بخوبی استراحت کرده بودند و آماده و قبراق ، و با اعتماد به نفس کامل آماده نبرد شدند ، فرمانده سواران ایران به شیوه نادر رو به سربازان با فریادی بلند گفت ، این جنگ ، جنگ مرگ و زندگی و سربلندی و خواری است ، پس بکوشید تا جامه (لباس) ذلت نپوشید ، سواران هندی که صف های نخستین خود را تقویت کرده بودند جنگ سختی را آغاز کرده و بسوی سپاه ایران تاختند ، جنگ تن به تن و هراس انگیزی درگرفت ، هندیان براستی دلاورانه می جنگیدند ولی نبرد سواران خسته ایران به اندازه ای دلاورانه و دلیرانه بود که هندیان را به شگفتی وامیداشت*


بطور مثال هندیان مشاهده می کردند سرباز ایرانی که دست چپش بر اثر اصابت شمشیر به پوستی آویزان بود با دست دیگرش ، دست قطع شده خود را کنده و آنرا برداشته و با همان عضو قطع شده بی محابا به این و آن یورش می بَرَد ، اینگونه واکنش های احساسی و بظاهر دیوانه وار ، روحیه سربازان هندی را متزلزل می کرد ، آنها با خود می اندیشیدند چگونه است که این سرباز ایرانی ، بجای اینکه از درد ناله کند ، فریاد میزند ، بجای اینکه زمین گیر شود ، حمله می کند 


*پهنه نبرد از سواران زخمی و کشته شده و فروافتاده از اسبان پوشیده شد ، بدستور سردار ایرانی ، جارچیان سپاه با زبان هندی فریاد می زدند ، بدا بحال شما ، فرمانده دلاور ما نادر ، هم اکنون در راه است و خیلی زود به ما می رسد ، به جان خود رحم کنید و تسلیم شوید*


مردان جنگی ایران در دل سرزمین بیگانه ، چنان پر توان و دلاورانه می جنگیدند که به افسانه بیشتر شبیه بود تا به حقیقت ، کم کم آثار شکست و درماندگی در میان سواران هندی رخ می نمود ، چون شمار کشته و زخمی های آنان چندین برابر ایرانیان بود ، آنها به هر دری می زدند به در بسته میخوردند لذا تصمیم به عقب نشینی گرفتند ، در ابتدا آرام آرام و سپس مانند گله ای که گرگ در میانشان باشد با شتاب تمام واپس نشسته و سراسیمه ، پراکنده شده و گریختند


*سواران ایرانی که پس از راهپیمائی شبانه و آن درگیری طاقت فرسا ، خسته و کوفته بودند در خود ، توان تعقیب و دنبال کردن هندیان را ندیدند و در همان دشت پهناور و خون آلود ، اسب های خود را بستند و بجز عده محدودی نگهبان ، همگی به خوابی عمیق فرو رفتند* 


این رویداد و همچنین تصرف عظیم آباد ، دلهره ای سخت در میان سرداران هندی انداخت ، محمد شاه بیدرنگ دستور داد سرداران برجسته هند نزد وی رفته و بررسی همه جانبه ای بعمل بیاورند ، در این نشست جنجالی ، نظام الملک (وزیر ایرانی نژاد محمد شاه) گفت ، پیشنهاد می کنم ما از اینجا (دشت کرنال) که هستیم نباید حتی یک گام بجلو برداریم زیرا سنگرهای ما بسیار استوار و محکم است و سپاه ایران در نهایت مجبور به حمله خواهد شد و در آنصورت بطور قطع ، پاسخ سرنوشت ساز و دندان شکنی از ما دریافت خواهد کرد 


*سردار دیگری که مخالف نظام الملک بود گفت ، از روزی که نادر از مرزهای ما گذشت تا به حال ، با خوش خیالی و به امید زمین گیر شدن وی در تنگه خیبر و پنج شاخه خروشان رودخانه سِند ، به او میدان داده ایم ، او نیز پیوسته جلو آمده و توانسته شهرهایمان را بگیرد و زمین هایمان را تصرف کند و لکه ننگی بر پیشانی ما بنشاند ، اکنون دیگر خواری و ذلت بس است ، نباید بنشینیم تا او به دیدارمان بیاید ، این بار باید به رو در رویی با او بشتابیم و یکبار برای همیشه به او بفهمانیم که اینجا ، کشور بزرگ هندوستان است و تجاوز به آن ، به استقبال مرگ رفتن است ، سخنان استوار و احساسی آن سردار ، محمد شاه را مجاب کرد و دستور داد چهل هزار نفر از نیروهای زبده و آزموده هندی از دشت کرنال بسوی فیروز آباد (همان محل قبلی که هندیان شکست خورده و گریخته بودند) حرکت کنند و پنج هزار نفر نیروهای مستقر در محل را ، تار و مار نمایند* 


بیش از چهل هزار نفر از جنگاوران هندی ، بسان موجی خروشان که از دهانه سدی بزرگ به بیرون می ریزد به یکباره با نعره هائی گوشخراش از دشت کرنال بحرکت درآمدند و شب هنگام به نزدیکی های شاه فیروز (فیروز آباد فعلی در هند) رسیدند


*از این سو به نادر خبر دادند که چهل هزار نفر ، لشگر جرار و تا دندان مسلح هندی در آنسوی رودخانه سنگر گرفته اند و قصد دارند مانع پیشروی سپاه ایران به سوی دشت کرنال شوند ، نادر دستور داد سوارانی که در فیروزآباد بر هندیان پیروز شده بودند در همانجا استراحت کنند ولی هوشیار باشند و سنگر بگیرند تا از آنها بعنوان طعمه ای آسان برای فریب فرمانده هندی سود ببرد و آنان را به تله بیندازد*


نادر تصمیم گرفت در همان شب با ده هزار سرباز ، با راهپیمائی سریع بی آنکه هندیان پی ببرند آنها را دور زده و از پشت سر به آنان بتازد ، پس از دو ساعت راهپیمائی سریع ، نادر دستور توقف داد و سپس فرماندهان خود را نزد خود فرا خواند و گفت 


*سربازان هندی چهل هزار نفر و نیروهای ما ده هزار نفر است ، من با توکل بر خداوند ، فرماندهی دو هزار سوار را بعهده می گیرم و از پشت سر به آنان حمله می بَرَم ، با این کار ، هم راه فرارشان را می بندم و هم از رسیدن نیروهای کمکی و پشتیبان به آنان جلوگیری می کنم و هم به یکباره از پست سر بر آنان می تازم و روحیه شان متزلزل می کنم ، پیادگان سپاه و توپچیان زیر نظر شما در همین جا آماده خواهند ماند تا به محض حمله از سوی من ، وارد میدان شده و از پهلوی راست بر آنها یورِش ببرند ، پس از این گفتگو ، نادر و سوارانش ، پای بر رکاب نهادند و در نهایت سکوت و خاموشی ، نیروهای هند را دور بزنند*


سپاهیان هندی که در دل شب ، انتظار برخورد با نیروهای ایرانی را نداشتند غافلگیر شده و به جنگی نامنتظره کشیده شدند ، جنگ سختی درگرفت ، سواران ایرانی که نادر را با آن فریادهای رسا و رعد آسا ، در میان خود داشتند براستی غوغائی عظیم براه انداختند ، تا نیروهای هندی آمدند آرایش جنگی بگیرند تلفات زیادی متحمل شدند و شمار فراوان و باور نکردنی از آنان کشته شدند ، در این کشاکش عظیم ، سعادت خان فرمانده نیروهای هند ناگهان از پهلوی راست نیز شاهد حملات ویران کننده پیادگان ایران قرار گرفت ، هنوز از بر آمدن آفتاب ساعتی نگذشته بود که جنگ با پیروزی ده هزار سرباز ایرانی بر چهل هزار جنگجوی هندی به اتمام رسید و غنائم فراوانی نصیب ارتش ایران شد و جبرانِ از دست رفتن ساز و برگ و خواربار  سپاه ایران را در پنجمین شاخه رود سند نمود


*سعادت خان که به سختی توانسته بود با پنج هزار نفر از سواران خود از آن مهلکه عظیم بگریزد ، خسته و هراسان خود را به دشت کرنال و اردوی محمد شاه گورکانی رسانید ، محمد شاه او را احضار و با تندی و پرخاش از او علت شکست خفت بارش را پرسید ، سعادت خان گفت*


*اعلیحضرتا ، این ها آدمیزاد نیستند ، شیطانند ، همگی یکپارچه آتشند ، هنگامی که در نیمه های شب بر ما تاختند بوی خون می دادند ، و با نزدیک شدنشان به ما ، بوی مرگ سراسر منطقه را پوشانید ، مطمئنم آنها اهریمنند (شیطان به گویش فارسی) و آدم نیستند*

*پایان قسمت چهل و چهارم*

نادر شاه و علی مراد خان بختیاری

‍ نادرشاه پس از آنکه در دشت مغان رسما تاجگذاری کرد ، خبر شورش علی مراد خان بختیاری رسید مبنی بر اینکه خان بختیاری جمعیت زیادی از افراد لر و بختیاری را گرد آورده و دست به طغیان زده و مدعی سلطنت است. نادرشاه سخت از این خبر برآشفت و به حکام اصفهان و شوشتر و کوه کیلویه دستور داد با قوای خود به سمت بختیاری حرکت کنند و مانع از فرار علی مردان خان گردند.

نادرشاه از قزوین به طرف خاک بختیاری حرکت و در حدود دو ماه در نواحی کوهستانی بختیاری به تعقیب علیمردان پرداخت و قوای او را تار و مار نمود ولی به خود او دست نیافت نادرشاه سپس برای راحت باش دادن به قوای خویش به جانب شوشتر متوجه شد و یکی از فرماندهان خود را با قوای کافی در خاک بختیاری گذاشت تا هرجا علی مرادخان باشد او را دستگیر کنند. اتفاقا معلوم شد علیمراد خان بختیاری به طرف قلعه (( بناور )) رفته و سپس با خانواده خود در میان کوه به غار دشوار سی پناهنده شده است. در نهایت قوای تحت فرماندهی نادر علی مردان خان بختیاری را دستگیر و نزد نادر فرستادند. نادر جهت جلوگیری از شورش این ناحیه ، جمعیت کثیری از ایل بختیاری را به سمت خراسان و افغانستان کنونی کوچ داد و چون بر رشادت و بازوی شمشیر زن این طایفه آگاه بود ، عده زیادی از جوانان بختیاری را وارد ارتش خویش کرد.
همین بختیاری ها بودند که بعدها در فتح (( قندهار )) از دیوار های نفوذ ناپذیر آن بالا رفته و در فتح آن سرزمین و همچنین نبرد کرنال به نادرشاه خدمات گرانبهایی کردند. اجداد لر های افغانستان همان هایی است که نادر سالها پیش به این ناحیه کوچانده است. در این مسافرت جنگی ، طوری شهرت نادر در خاک بختیاری پیچیده بود که تا امروز هم فراموش نشده چنانچه (( دژ شاهی )) واقع در نزدیکی دزفول هنوز هم به سنگر (( نادری )) معروف است.

زندگی نامه نادر شاه افشار پسر شمشیر ، فرزند نا آرام قسمت چهل و دوم

*🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار*


*🔺 پسر شمشیر ، فرزند نا آرام*


🔍 *قسمت چهل و دوم*


*پس از عبور آخرین نفرات سپاه ایران از دومین شاخه پر آب رود سِند ، نادر به یکی از سرداران خود بنام حاج خان بیک دستور داد بهمراه سه هزار نفر سوار بعنوان جلودار و پیشاهنگ سپاه اصلی ایران ، با فاصله دو فرسخ ( 12 کیلومتر) وضع جغرافیائی و امنیت راهها را بررسی و در کوتاهترین زمان به اطلاع وی برساند ، نادر با احتیاط و دقت بالائی همه جوانب کارها را در نظر داشت زیرا می دید رفته رفته به قلب کشور هند نزدیک شده و به همان اندازه از مرزهای ایران دور می شود و چنانجه کوچکترین بی احتیاطی نماید چه بسا یکباره از چند جهت مورد تاخت و تاز هندیان که در سرزمین خود هستند واقع شده و به محاصره درآید و همه مردان جنگی اش که در دنیا بی نظیر بودند ، نابود شوند*


ارتش ایران به رهبری هوشیارانه نادر با رعایت احتیاط تمام ، راه می پیمود تا اینکه به سومین شاخه رود سِند بنام *چناب* رسید ، دوباره مسئله و معضل عبور از پهنای وسیع رودخانه در برابر نادر خودنمائی کرد ولی این بار وضع فرق داشت زیرا سربازان هندی با تجهیزات کامل و توپخانه در آن سوی رود آماده دفاع بودند ، نادر پی برد جنگ بزرگ و رو در روئی سخت با ارتش هند ، از همین نقطه آغاز خواهد شد و تازه ، این در صورتی خواهد بود که بتواند نیروهای سنگین اسلحه ارتش ایران را با وجود مدافعان بی شمار هندی از رود بگذراند


*نادر دریافت ، گذر از آن نقطه با وجود سنگرهای بی شمار هندیان که توپخانه مجهزی نیز از آنان پشتیبانی می کند غیر ممکن است ، او دوباره به چادر خود رفت و چند ساعتی با خود خلوت کرد ، روز در حال پایان یافتن بود که نادر از چادر بیرون آمد و با احضار سرداران خود با آنان به رایزنی و مشورت پرداخت و پس از آن دستور داد تعداد ده ارابه توپ جنگی را شب هنگام و با پنهانکاری تمام ، در دو نقطه خاص از ساحل رودخانه بطول دو کیلومتر ، که عرض کمتری داشت مستقر کنند*


با دمیدن سپیده صبح غرش توپهای ایران بدون وقفه شروع شد ، همزمان نادر دستور داد چند هنگ سواره نظام در همان دو نقطه مستقر شوند و چنین وانمود کنند که سواران یاد شده آماده اند تا پس از کوبیدن سنگرهای هندیان از پهنای رود بگذرند ، حیله و ترفند نادر موثر افتاد و فرمانده نیروهای هندی را فریب داد ، هنوز یکساعت از برآمدن خورشید نگدشته بود که همه نیروی هند در برابر آن دو نقطه دو کیلومتری جمع شدند و فاصله میان این دو نقطه را پر کردند ، توپخانه ایران و هند به سختی یکدیگر را زیر آتش داشتند ، سربازان دو طرف برای پرهیز از اصابت ترکش گلوله ها درون سنگرها خزیده بودند و این درست ، خواست و ایده ال نادر بود


*در این اثناء که تمام هوش و حواس دو طرف به حفظ جان خود بود ، در نقطه دور از محل درگیری ، یکی از سرداران دلاور سپاه ایران بنام سردار علی صالح خان بختیاری و امیر خان افغان با هزار نفر از افراد جنگاور و آزموده خود در نقطه ای دور از دید دشمن ، بی باکانه و سواره ، به دل آبهای خروشان رودخانه زده و با هر سختی و مشقتی بود خود را به آنسوی ساحل رسانیدند ، هندیان که هنوز در حال خزیدن درون سنگرها و جاخالی دادن از ترکش های گلوله های توپخانه ایران بودند ناگهان مشاهده کردند که از دور ، سواران ایرانی مانند عقاب بر سر آنها تاختند*


سردار بختیاری و امیرخان و سربازانش ، چنان چیره دستانه شمشیر می زدند که هندیان دست و پای خود را گم کردند و در مدت کمی دچار تلفات سنگینی شدند ، دویست نفر از سربازان بختیاری و امیرخان بیدرنگ بسوی توپخانه هندیان تاخته و تمامی توپچیان را از دم تیغ گذراندند و بدین ترتیب توپخانه هندیان خاموش شد ، در این هنگام سپاه اصلی هندیان که متوجه شبیخون علی صالح و امیرخان شده بود بیدرنگ با تاخت ، بسوی وی و سربازانش یورش آورده و هجوم سنگینی را آغاز کرد


*از این سو نادر ، بیدرنگ به سواره نظام سپاه دستور داد از همان نقطه ای که سردار بختیاری و امیر خان افغان از رودخانه گذر کرده ، به کمک وی بشتابند ، سواره نظام ایران با هر سختی که بود کم و بیش و با مشقت زیاد از رودخانه گذر می کردند و به یاری سردار بختیاری و امیرخان افغان می شتافتند و خود را درگیر جنگی هراسناک می کردند*


هندیان که اینک خود را یافته و سازماندهی کرده بودند به شدت مقاومت می کردند و با ایرانیان به زد و خوردی خونین پرداختند ، ولی گذر زمان بسود ایرانیان و به زیان هندیان بود ، زیرا هر چه وقت می گذشت افراد بیشتری از رود می گذشتند و به نفرات سپاه ایران افزوده می شدند ، در حالیکه بالعکس از شمار هندیان لحظه به لحظه کاسته می شد ، رفته رفته شیرازه کار از دست هندیان بیرون می رفت تا اینکه در نهایت آثار شکست در میان آنان پدیدار شد ، شمار زیادی کشته و عده ای بیشتری زخمی و اسیر شدند و در نهایت توپخانه و ساز و برگ و مهمات و غنیمت های فراوانی نصیب سپاه ایران شد


*هنگامی که سومین شاخه رود سند تحت سلطه ایران درآمد نادر دستور داد با ریسمان های ضخیم چند رشته محکم و استوار از این سوی رود به آن سوی رود کشیده شود تا پیاده نظام در پناه آن به آنسوی رودخانه خروشان بروند ، توپخانه و ارابه ها و تجهیزات سنگین سپاه ایران نیز با مصیبت زیاد بهمین ترتیب به این سوی رود آورده شد ، پس از انتقال تمامی نفرات لشگر و آلات و ادوات جنگی ، نادر اجازه استراحت نداد و دستور حرکت بسوی شهر لاهور (شهر لاهور در آنزمان ، نگین شهرهای هند نامیده می شد و در حال حاضر نیز از شهرهای مهم و پر جمعیت پاکستان فعلی است)*


پس از سه روز راهپیمایی سریع ، سپاهیان ایران به ساحل چهارمین شاخه رود سند بنام *راوی* رسیدند ، فرمانده جلوداران سپاه ایران بنام حاجی خان بیک به نادر گزارش داد ، ذکریا خان پس از گریختن از دژ کاخه سر ، در منطقه ای بین رودخانه و شهر لاهور سنگر گرفته و منتظر ورود نیروهای ایران است ، نادر تمام مسیر ساحل رود را بررسی کرد و پس از اینکه دانست بهیچوجه گذر از رود ممکن و میسر نیست دست به کار ساخت پل زد و در نهایت تیز توانست تمامی سپاهیان را با تجهیزات سبک و سنگین را از آبهای خروشان گذرانده و به آنسوی ساحل قدم گذارد


*پس از عبور از رودخانه ، نادر ارتش ایران را به سه ستون بزرگ تقسیم کرد و هر سه ستون از سه مسیر بسوی لاهور براه افتادند ، ذکریا خان و سردارانش دچار سر در گمی شده بودند و نمی دانستند با کدام یک از این جبهه ها و ستون های ایجاد شده بایستی درگیر شوند تا از خطر محاصره شدن توسط دو ستون دیگر رها شوند ، هنوز رایزنی و مشورت ذکریا خان و سردارانش خاتمه نیافته بود که یکی از این ستونها به فرماندهی حاجی خان بیک با راهپیمائی سریع به آنان رسیده بود و جنگی خونین درگرفت ، باز هم زمان ، به سود ایرانیان و به زیان هندیان سپری شد زیرا هر لحظه دو ستون دیگر سپاه ایران در حال نزدیک شدن به هندیان و محل درگیری بودند و از سوی دیگر با توجه به تلفات بالای هندیان هر لحظه ، تعداد نیروهای آنان در حال کم شدن بود ، ذکریا خان درنگ را جایز ندانست و سراسیمه بسوی شهر لاهور عقب نشینی کرد ، بدستور وی دروازه های دژ لاهور را بسته شد و خندق های اطراف دژ را پر آب کرده و با گماردن سربازان بی شمار بر بالای برج و باروی دژ ، آماده دفاع شد*


بامداد روز بعد هر سه ستون ارتش ایران به شهر لاهور که اینک به دژ استواری تبدیل شده بود رسید ، نخست باغ های شمالی شهر که متعلق به اشراف شهر بود به تصرف سواران ایران درآمد ، سپس باغ معروف و بی نظیر شالیمار (باغ شعله ماه) که بزرگتربن و زیباترین باغ لاهور و متعلق به پادشاهان هند بود نیز توسط سپاهبان ایران گشوده شد و نادر مرکز فرماندهی خود را در آنجا قرار داد (این باغ بی نظیر ، هنوز هم با همان شکوه و زیبائی و جلال پابرجاست)


*محاصره شهر لاهور بمدت چهار روز تکمیل شد ، مشاوران نادر به وی گوشزد کردند شهر بزرگ و پهناور لاهور به اندازه ای زمین و باغ های میوه و چشمه های جوشان دارد که حتی اگر جند سال هم در محاصره بماند مردم سهر دچار تنگنای معیشت و خواربار نخواهند شد ، از آنطرف نیز ، دژ و برج و باروی آن از استحکام فوق العاده ای برخوردار است و با این اوصاف چنانچه محاصره طولانی شود احتمال رسیدن سپاه اصلی هند ، دور از انتظار نیست*


از آن سو ذکریا خان در داخل دژ لاهور با بزرگان شهر و سرداران خود به مشورت پرداخت ، همگان متفق القول اذعان کردند در رویاروئی مستقیم و شبیخون با سربازان جنگ دیده و آزموده ایرانی ، بهره ای جز مرگ و نابودی نصیب آنان نخواهد شد ، لذا بنا را بر این گذاشتند نماینده ای نزد نادر بفرستند و از او ده روز مهلت بخواهند تا شهر را تسلیم وی کنند و سپس از این مهلت سود برده چند پیک تند رو و سریع به دهلی بفرستند تا هر چه زودتر ، ارتش اصلی و عظیم هند به کمک آنان بشتابد ، سپس در اجرای این تصمیم ، چندین سوار تیزتک از راهی مخفی از دژ بیرون آمده و بسوی دهلی براه افتادند ، پیک های مذکور هنوز چند کیلومتری از لاهور دور نشده بودند که به اسارت نگهبانان ایران که مانند عقاب تیز بین بودند درآمدند


*نادر پس از آگاهی از اسارت پنج نفر از پیک های ذکریا خان دستور داد پیک ها زندانی و هیچکس را از دستگیری آنان مطلع نسازند ، فردای آن روز نمایندگان ذکریا خان با مرچم سفید از دروازه های شهر بیرون آمدند و از نادر خواستند تا ده روز به آنان مهلت دهد تا سهر را تسلیم وی کنند ، نادر با گرمی از آنان استقبال و سپس با احترام آنان را بدرقه کرد ، ولی به محض رفتن نمایندگان بدستور نادر ، توپهای سنگین و بزرگ در روبروی دژ مستقر و در نیمه های شب ، غرش توپخانه ایران که بی هدف شهر را به توپ بسته بود آغاز شد و تا سپیده دم صبح روز بعد ادامه یافت*


با غرش توپهای سنگین ، شهر در ترس و وحشتی بزرگ قرار گرفت ، در سپیده دم بدستور نادر توپخانه خاموش شد و نامه ای با پیک به لاهور فرستاده شد ، نادر اخطار کرده بود آنچه دیشب دیدید نمونه ای کوچک از فعالیت توپخانه ماست ، ولی من مایل نیستم مردم بیگناه کشته شوند و شهر زیبایتان به ویرانه ای تبدیل شود ، یک روز مهلت می دهم اگر شهر را تسلیم نکنید آن را بر سرتان خراب می کنم ، این پیام بوسیله جارچیان سپاه نیز با بوق های بزرگ از بیرون دژ به اطلاع مردم درون شهر نیز رسید


*مردم بهمراه بزرگان شهر به کوچه و بازار ریختند و درخواست تسلیم فوری شهر را کردند ، ذکریا خان به آنان گفت پیک هائی به دهلی فرستاده ام ، اگر یکهفته صبر کنید ، نیروهای کمکی از دهلی به لاهور خواهند رسید ، در این اثناء بدستور نادر ، پیک های گرفتار شده ذکریا خان را آزاد و آنها را به درون شهر فرستادند*


بازگشت پیک ها به شهر ، جنجالی به پا کرد و شکاف بزرگی بین افراد نظامی و غیر نظامی ایجاد کرد و امیدهایشان به یاُس و نا امیدی مبدل شد و در نهایت تن به تسلیم دادند


*ذکریا خان به ناچار با عده ای از بزرگان و ریش سفیدان شهر ، نزد نادر آمدند و به شرط امان از خونریزی و غارت ، کلید طلائی شهر را تقدیم نادر کردند ، نادر به آنان گفت ما را میهمان فرض کنید ، به شما قول می دهم اجازه ندهم خونی ریخته شود و کاشانه ای ویران شود ، هیچ خواربار و علوفه ای هم از شما نخواهم گرفت*


ذکریا خان و بزرگان شهر ، شادمان بازگشتند ، نظامیان شهر خلع سلاح شدند و برج و باروهای دژ و نقاط حساس شهر نیز به اشغال ده هزار نیروی ایران درآمد ، نادر اکیدا به سپاه خود فرمان داد بدون خشونت و با مهربانی و احترام تمام با مردم شهر رفتار کنند ، به گواهی تاریخ ، چهار روز پس از اشغال شهر ، پنجاه و شش فیل جنگی که بر پشت آنان کیسه هائی بزرگ از سکه های طلا و نقره قرار داشت بعنوان پیشکش و قدردانی از امانی که نادر به آنان داده بود به ارتش ایران اهداء شد ، عظمت ارزش هدایا بقدری زیاد بود که نادر جذبه و ابهت همیشگی خود را فراموش کرده بود و با خرسندی و خوشحالی لبخند بر لبانش نقش بسته بود ، چیزی که بسیار کم اتفاق می افتاد


*سرداران و سربازان ایرانی بخوبی می دانستند که همه آبرو و حتی زنده بودن آنان در گروی زنده بودن نادر است و اگر کوچکترین اتفاقی برای وی بیفتد این سپاه عظیم و بشدت منظم ، در یک چشم بهم زدن از هم خواهد پاشید و یکایک آنان بدست هندیان نابود خواهند شد ، بهمین انگیزه بدون اینکه دستوری به آنان داده شده باشد برای سلامتی فرمانده شان از هیچ تلاشی دریغ نمی کردند و حتی هنگام استراحت و خواب نیز ، رخت و لباس رزم را از تن خود بیرون نمی آوردند (البته دستور نادر بود که هیچکس حتی هنگام استراحت حق نداشت رخت جنگی خود را دربیاورد)*


در این اثناء به نادر خبر دادند شخصی بنام سردار فخرالدین که فرماندار کشمیر است اجازه ملاقات با پادشاه ایران را دارد ، نادر اجازه داد و سردار فخرالدین با احترامی ویژه خود را به پای نادر انداخت و عرض ادب و ارادت کرد ، نادر از وی پرسید برای چه از مسیر طولانی کشمیر تا لاهور به خود زحمت داده و نزد او آمده ، سردار فخرالدین پاسخ داد


*من یک مسلمانم و تبار و ریشه خانواده و اجداد و نیاکانم همه و همه از خاک پاک ایران است و در رگ های من ، خون ایرانی در جریان است ، هنگامی که مطلع شدم شهریار ایران زمین توانسته تا لاهور بیاید مشتاق شدم که بیایم و شهریار دلاور و نیرومند و بی نظیری که توانسته بر این همه مشکلات بزرگ پیروز شود و تا لاهور بیاید را از نزدیک ببینم (بنا به بعضی نوشته های تاریخی سردار فخرالدین دارای مذهب شیعه بوده است)*


نادر از فخرالدین پرسید اوضاع کشمیر در حال حاضر چگونه است و جمعیت مسلمانان در آنجا چقدر است وی پاسخ داد ، در کشمیر نیمی از مردم مسلمان و نیم دیگر آنان هندو هستند ، نادر پرسید اگر بین مسلمانان و هندوها جنگی دربگیرد کدام طرف پیروز می شود ، فخرالدین گفت به احتمال زیاد مسلمانان پیروز میدان خواهند بود ولی در حال حاضر به تحریک بعضی از هندیان ، اوضاع کشمیر بحرانی است و شورش های گاه و بیگاهی توسط هندوها در کشمیر صورت می پذیرد و قصد آنان این است که حاکمی را از طرف خود به فرمانداری کشمیر منصوب نمایند ، در این اثناء نادر بزرگان لاهور را احضار کرد و در حضور آنان اعلام کرد ، از این لحظه سردار فخرالدین ، حاکم کشمیر است و فرمانداری وی بوسیله من که پادشاه ایران هستم تائید می شود ، هر کس از دستور او سرپیچی کند به سخت ترین شیوه گوشمالی می شود (ظاهرا در آنزمان فرمانداری کشمیر زیر نظر فرمانداری لاهور بوده است ، تردید از نگارنده است)


*در مدت کمی که نادر در لاهور به سر می برد به سربازان خود که در شهر مستقر بودند دستور اکید داده بود که از هر گونه تجاوز به جان و مال و ناموس مردم شهر دوری کنند و دویست نفر از افراد خود را برگزیده بود تا بطور پنهانی اعمال و رفتار سربازان را زیر نظر داشته باشند ، در میان سربازان ایرانی سربازی بنام احمد با هفت نفر از دوستان خود در شهر می گشتند ، آنها شنیده بودند که شخصی یهودی بنام الیاس دکان شراب فروشی دارد لذا به دکان وی رفته و با پرداخت پول ، قدحی شراب گرفته و نوشیدند و سرمست و شنگول از میخانه الیاس بیرون آمدند ، گرمی شراب در رگهای آنان چرخید و هوشیاری شان زائل و آتش شهوت را در وجودشان شعله ور کرد و در پی آن ، سراغ خانه زنان بدکاره و روسپیان شهر را گرفته و پس از اندکی پرس و جو به آنجا رسیدند ، روسپیان شهر با دیدن سربازان ایرانی وحشت زده به درون خانه های خود خزیده ، دربها را بستند ، سربازان ایرانی که نوشیدن شراب الیاس خان یهودی عقل و هوش را از سرشان پرانیده بود شمشیرهایشان را از نیام (غلاف) کشیده ، دربها را شکستند و با خشونت تمام کاچال ها (اثاث های خانه) را خرد کرده ، زدند ، دشنام دادند و با خشونت تمام به هر که بدستشان رسید تجاوز کردند و در آخر نیز بدون اینکه پولی بپردازند از آنجا بیرون آمده و به سرِ پست های خود رفتند ، ساکنان روسپی خانه نیز نزد ذکریا خان رفته و بدادخواهی پرداختند (نادر با اینکه لاهور را تصرف کرده بود و ده هزار نفر از سپاهیانش کنترل شهر را در دست داشتند ولی ذکریا خان را از فرمانداری شهر برکنار و عزل نکرد و کماکان وی با احترام تمام فرماندار لاهور بود)*


فردای آن روز نادر ، ذکریا خان را احضار کرد و از اخبار روزانه شهر از وی پرسید ، ذکریا خان بدون اشاره به رویداد دیروز ، به بیان دیگر موارد بسنده کرد و از خطای سربازان ایرانی چیزی نگفت ، نادر پوزخندی زد و گفت آیا واقعا خبر دیگری بشما نرسیده ذکریا خان باز هم چیزی بازگو نکرد و گفت اخبار فقط همانها بوده که بعرض شما رسید ، نادر گفت آیا واقعا شما از جزئیات خطای سربازان من خبر ندارید ، ذکریا خان وقتی دید نادر از همه چیز خبر دارد گفت ، قبله عالم ، آنان که مورد تجاوز قرار گرفتند افراد پاکدامنی نبودند و چیز مهمی نبوده که بعرض برسانم نادر برافروخته شد و گفت *پاکدامنی برای من مهم نیست ، انضباط باید رعایت شود* ، من به شما قول دادم که جان و مال و ناموس تان در امان است و ما را میهمان خود بدانید ، شما را هم بهمین خاطر احضار کرده ام ، ذکریا خان پرسید حال شما چه مجازاتی برای این سربازان در نظر گرفته اید نادر پاسخ داد با اینکه سه تن از این سربازان از بهترین مردان جنگی و مورد علاقه من هستند دستور داده ام آنها را در میدان شهر و در حضور مردم شقه کنند (پیکر آنان را به دو نیم کنند) و از شما هم میخواهم دستور دهید هر یک نیمه از پیکر آنان را بر سر یکی از کوی و برزنها بیاویزند تا عبرت دیگران و آسودگی خیال مردم شهر باشد

*پایان قسمت چهل و دوم*

زندگی نامه نادر شاه افشار پسر شمشیر ، سردار نا آرام قسمت چهل و یکم

🔍🔍🔍🔍🔍🔍🔍🔍

*🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار*


*🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*


↙️ *قسمت چهل و یکم*


*خبر حرکت سپاهیان ایران به داخل خاک هندوستان ، خیلی زود از مرزهای ایران گذشت و به امپراطوری عثمانی (ترکیه فعلی) رسید ، عثمانیان که چشم نادر را از مرزهای شمال ایران دور دیدند در خفا و پنهانی ، شروع به تحریک بعضی از یاغیان و سرکشان طایفه لزگی و گرجی نموده و با مسلح کردن آنها ، مجددا شمال قفقاز را به فرماندهی سرداری بنام ابراهیم خان لزگی *(معروف به ابراهیم دیوانه*) ، درگیر شورشی گسترده نمودند ، فرماندار گرجستان بلافاصله با پیکی سریع ، نامه ای به رضاقلی میرزا (ولیعهد) در مشهد فرستاد و درخواست کمک نمود ، رضا قلی میرزا نیز ابراهیم خان (برادر بزرگ نادر و عموی رضا قلی) را مامور سرکوب شورشیان کرد و وی نیز با آراستن سپاهی پنج هزار نفره بسوی قفقاز حرکت کرد (ناحیه قفقاز هزاران سال جزئی از سرزمین ایران بوده و شامل کشورهای گرجستان ، ارمنستان ،  چچن و  آذربایجان فعلی می باشد)


*ابراهیم خان بیدرنگ و با شتاب بسوی دربند در قفقاز حرکت کرد*
، *ابراهیم خان دیوانه* با دلگرمی به پشتیبانی امپراطوری عثمانی ، تصور میکرد در غیاب نادر به آسانی می تواند در شمال قفقاز (هم مرز با شمال گرجستان امروزی) اعلام استقلال نماید با ابراهیم خان (برادر نادر) به مقابله پرداخت ، جنگی خونین درگرفت ، جنگ با شدت و ضعف ، بمدت یکهفته بدرازا کشید و سرانجام با پیروزی سپاه ایران و سرکوبی شورشیان خاتمه یافت ولی در واپسین روزهای درگیری که میان باقیمانده نیروهای *ابراهیم خان لزگی*  و نیروهای ابراهیم خان رخ داد تیری بر سینه ابراهیم خان نشست ، ابراهیم خان که مانند نادر با تبرزین می جنگید اهمیتی نداد و کماکان به جنگ با لزگیان ادامه می داد تا اینکه بعلت خونریزی نیروی او کم کم رو به کاهش گذاشت و بر زمین افتاد 


*سرداران لشگر با زحمت زیاد او را از میدان نبرد بیرون و به چادر فرماندهی منتقل کردند ، طبیب سپاه ایران با مشاهده عمق زخم گلوله ، وخامت حال ابراهیم خان را به اطلاع بزرگان لشگر رسانید و تاکید کرد ابراهیم خان آفتاب صبح فردا را نخواهد دید و چراغ زندگی اش برای همیشه خاموش خواهد شد ، ابراهیم خان در بستر بیماری به اطرافیان خود گفت ، هیچ چیزی از شما نمی خواهم جز اینکه به برادرم نادر بگوئید ، برادرش تا لحظه آخر به او وفادار بود و از هیچ کوششی برای کیان وطن کوتاهی نکرد*


خبر کشته شدن ابراهیم خان باعث تضعیف روحیه ایرانیان و تقویت روحیه لزگیان به فرماندهی *ابراهیم دیوانه* شد ، در این اثناء در شبیخونی که لزگیان به سپاهیان ایران زدند سپاه ایران مجبور به عقب نشینی به آق برج (دژ سفید) در آن نزدیکی شد و جنازه ابراهیم خان بدست *ابراهیم دیوانه* افتاد ، وی هنگامی که به پیکر ابراهیم خان دست یافت ، هم شادمان شد و هم ترسید ، زیرا مطمئن بود نادر بطور قطع و یقین بسراغ او خواهد آمد و انتقام خواهد گرفت ، لذا دستور داد پیکر بیجان ابراهیم خان را با احترام به اردوی خود ببرند و بخاک بسپارند


*سپاهیان ایران را در قفقاز رها می کنیم و مجددا به نزد نادر در سرزمین هند باز می گردیم ، نخستین مسئله ای که پس از تصرف پیشاور ، پیش پای نادر قرار داشت گذشتن از پنج شاخه رود سند بود که میان پیشاور و دهلی قرار داشت (*پنج آب* در پاکستان امروزی بهمین خاطر پنجاب نامیده می شود) ، هنگامی که نادر به اولین شاخه رود سِند رسید و آب های خروشان و پهنای شگفت انگیز آن را دید (1600 متر) ، در اندیشه ای عمیق فرو رفت ، نادر یک روز به سپاه خود استراحت داد تا عقب داران سپاه نیز به جلوداران نیروهایش ملحق شوند (در جنگ های قدیم و حتی امروزه ، به جهت جلوگیری از شبیخون و غافلگیری ، عده ای جلودار و عده دیگری عقب دار ، از سپاه اصلی محافظت می کنند)


*مشکلی که نادر را به خود مشغول می کرد عبور یکصد و بیست هزار نیرو ، و یکصد هزار اسب و استر (قاطر) و شتر و انتقال ارابه های سنگین جنگی و توپخانه و گلوله های سنگین توپ و آذوقه و خواربار و چادر و دیگر تجهیزات سبک و سنگین این لشگر عظیم از این رودخانا خروشان و پهناور بود ، سرداران و مهندسان ایرانی با بُهت و حیرت ، رودخانه را نظاره می کردند و عبور از آن را نشدنی و ناممکن میدانستند نادر اما ، مرد روزهای سخت بود*


در طول یک روزی که عقب داران سپاه به سپاه اصلی ملحق می شدند نادر حتی یک لحظه از کوشش باز نمی ایستاد و چندین بار سوار بر اسب ، بالا و پائین رود سِند را از نظر می گذرانید ، مردم محلی با مشاهده سپاه ایران ، با رها کردن کَرَجی های (قایق های کوچک) خود در آنسوی رودخانه گریخته بودند ، ناگهان فکر بکری به ذهن نادر خطور کرد ، وی دستور داد تمامی کرجی ها را آورده و در یکجا جمع کنند ، سپس دست به کار گِردآوری چوب و الوار و تخته هائی که در رودخانه شناور بود شده و پس از آن نیز دستور داد به مقدار لازم ، درختان تناور منطقه را بریده و به ساحل رودخانه بیاورند ، فرمان نادر طی چهار روز اجراء و در کرانه ساحل رود ، انبوهی از چوب تهیه شد


*بدستور نادر ، کَرَجی ها (قایق های کوچک) را یک به یک از پهلو به هم بستند و با ریسمان (طناب) آنان را به هم متصل نمودند ، هنوز کمتر از یک سوم کرجی ها و الوارها به یکدیگر متصل نشده بودند که به نادر اطلاع دادند ریسمان (طناب) به اندازه مورد نیاز وجود ندارد ، نادر مجددا در اندیشه ای عمیق فرو رفت ، سربازان ایرانی هر جه بدنبال ریسمان گشتند موفقیتی نصیبشان نمی شد تا اینکه ناگهان هوش و نبوغ نادر مانند همیشه ، راهگشای حل مشکلات گردید*


نادر فرمان داد تمامی اسبان سپاه را به خط کنند ، هیچکس نمی دانست منظور نادر چیست ، ظرف چهار ساعت ، هشتاد هزار اسب در پهنه دشت آماده شدند ، نادر دستور داد فورا موهای یال و دُم اسبان را چیده و با آن ریسمان ببافند ، هنوز دو روز از صدور فرمان نگذشته بود که از موی اسبان ، چندین و چند هزار متر ، ریسمان های محکم بافته و آماده شد


*نادر با اینکه مهندس و پل ساز نبود ابتدا دستور داد چند تن از سربازان بر یک کرجی بزرگ سوار شوند و یک سر ریسمان را بگیرند و به آنسوی رود ببرند و آن را به پای چند درخت تناور و کهنسال ببندند ، سپس کرجی ها را بطور موازی با ریسمان به یکدیگر متصل و تمامی آنها را طوری به ریسمان اصلی ببندند تا آب های خروشان رودخانه آنها را منحرف و غرق نکند ، پس از آن نیز دستور داد الوارها و تخته های پَهَن را بر روی کرجی ها بگذارند    *پل آماده شد*


نخستین کسانی که از روی این پل گذشتند ، نادر و گروهی از سواران وی بودند ، پس از آن پیادگان و بعد ، سواران و سپس توپخانه و آذوقه و خواربار و دیگر تجهیزات جنگی ، یکی پس از دیگری از پل گذشته و در آنسوی رود ، خیمه و خرگاه خود را برپا داشتند


*عبور سخت و جانفرسای سپاهیان ایران ، از روی پل دست ساز نادر ، از اولین شاخه خروشان رود سِند ، چهار روز به درازا کشید ، نادر در کناره دیگر رود ، گذر مردان جنگی خود را می نگریست ، با اینکه همگان می پنداشتند اینک پس از ده روز کار مداوم به استراحت می پردازند با شگفتی دیدند نادر ، درنگ را شایسته ندید و بلافاصله دستور پیشروی به درون خاک هند را صادر کرد و بسوی لاهور حرکت کرد (سومین شهر بزرگ پاکستان فعلی و زادگاه علامه ، اقبال لاهوری ، شاعر پارسی گوی معاصر)*


در دومین روز راهپیمائی بسوی دهلی ، فرمانده جلو داران لشگر ایران ، از وجود قلعه ای مستحکم در دو فرسخی نیروهای ایران خبر داد (هر فرسخ معادل شش کیلومتر ، واحد قدیم مسافت در ایران قدیم) ، نادر بهمراه سپاه ، با رعایت احتیاط های لازم ، پس از چند ساعت راهپیمائی به نزدیکی دژ رسیدند ولی هیچ واکنشی از مدافعان دژ صورت نپذیرفت و سپاهیان ایران به راهپیمائی خود بسوی لاهور ادامه دادند و پس از دو روز و طی کردن بیست و چهار فرسخ (144 کیلومتر) به دومین شاخه رود سِند بنام *جهلوم* رسیدند ، در اینجا نادر به مردان جنگی خود استراحت داد


*فرماندار دژ لاهور بنام ذکریا خان ، پنج هزار نفر را برای محافظت از دژ لاهور ، در شهر نگهداشت تا از برج و باروی شهر دفاع کنند و فرماندهی ده هزار نفر از نیروهایش را به یکی از سرداران خود بنام قلندر خان سپرد تا با سنگر بندی در اطراف شهر ، جلوی پیشروی جنگجویان ایران را بگیرند و خود نیز با ده هزار نفر از سربازانش به دژی که در آنسوی شاخه دوم رود سند *(جهلوم)* بنام دژ *کاخه سر* رفت و با سربازان تا دندان مسلح خود منتظر ورود سپاه ایران شد


نادر و ذکریا خان در این سو و آنسوی رودخانه یکدیگر را می دیدند ، فرماندار لاهور مطمئن بود که عبور نادر و سپاهیانش ، با وجود نیروهای او در آنسوی رودخانه غیر ممکن است ، زیرا با برآوردهای معمول جنگی در آن زمان ، تنها با یکصد نفر مدافع هندی ، تمام سربازان ایرانی در صورت گذر از رودخانه ، یک به یک طعمه های آسانی برای تفنگچیان و جنگجویان هندی بودند  


*نادر به چادر خود رفت و ساعتی با خود خلوت کرد ،  این عادت نادر بود که در هنگام روبرو شدن با مشکلات بزرگ ، چند ساعتی با خود خلوت می کرد و تصمیم های بزرگ می گرفت و پس از آن ، تنی چند از فرماندهان خود را احضار و تصمیم خود را با آنان در میان می گذاشت ، در اینجا نقشه نادر چنین بود*


 *نخست اینکه* ، نیروهای ایرانی در درازای رودخانه به طول پانزده کیلومتر پراکنده شوند و با این ترفند ، نیروهای مدافع آنسوی رودخانه را نیز مجبور به پراکنده شدن نمایند ، *دوم اینکه* ، توپخانه ایران که دقیقا روبروی دژ کاخه سر مستقر بود ، شروع به تیراندازی به دیواره های برج نماید تا حواس نیروهای هندی معطوف و متوجه محافظت از برج و ترمیم خرابی های آن شود ، *سوم اینکه* شخص نادر بهمراه چهار هزار تن از جنگاوران جنگ دیده و بی باک و دلاور از گُداری که در مسافت دور دست رودخانه و دور از چشم هندیان قرار داشت به آب زده و از پشت سر مدافعان هندی سر در بیاورند (گدار ، کلمه ای است فارسی که به قسمت های کم عمق رودخانه گفته می شود) 


*مانور و رزمایش نیروهای ایرانی از سپیده دم روز بعد آغاز شد ، پراکنده شدن سربازان ایرانی در درازای پانزده کیلومتر طول رودخانه ، باعث پراکندگی مدافعان هندی شد ، آتش توپخانه نیز با شدت تمام آغاز شد و تا نیمه های شب فردا نیز ادامه یافت بطوریکه برای ذکریا خان هیچ شکی باقی نماند که سپاه ایران میخواهد از همان نقطه در روبروی دژ کاخه سر عبور کند ، ذکریا خان از شادی در پوست خود نمی گنجید زیرا اطمینان داشت حتی یکتن نمی تواند از رود بگذرد و زنده بماند ، بهمین انگیزه بدستور ذکریا خان ، نیروهای هندی با سرخوشی برای شکار ایرانیان ، در آنسوی ساحل و روبروی برج کاخه سر ، شروع به کندن سنگر و آماده کردن تفتگ ها شدند*


ولی در دل سیاه آن شب و درست هنگامی که توپخانه ایران بشدت می غرید در دو فرسخی غوغای بی امان توپهای ویرانگر ، نادر پیشاپش همراهان دلاور و جان بر کف خود ، به نقطه ای که قبلا با طبع نا آرام و خستگی ناپذیر خود ، شناسایی کرده بود رسید ، محلی که نادر شخصا برگزیده بود دشت وسیعی بود که بستر رود در آنجا گسترده می شد و در نتیجه ، از عمق و ژرفای آن کاسته می شد ، نادر بی محابا ، پیشاپش نفرات خود بیدرنگ با اسب بدرون رودخانه راند و همانگونه که پیش میرفت آب بالا و بالاتر می آمد و کار ، هر لحظه سخت و سخت تر می شد هر لحظه ممکن بود نادر و همه همراهانش در ژرفایی ناشناخته فرو روند و به کام آبهای خروشان رودخانه درآیند ، همهمه ای همگانی ولی خاموش ، ناشی از ترس و دلهره از غرق شدن ، دلاوران همراه نادر را فرا گرفت ولی وقتی که آنها می دیدند که نادر پیشاپیش همه به آب زده ، عرق شرم بر پیشانی شان می نشست و از بیان هر حرف و سخنی بازشان می داشت و در نتیجه دل به مرگ می نهادند و بدنبال فرمانده خود رهسپار می شدند


*دلاوری نادر و بی باکی او را در اینگونه مواقع سخت و دشوار می توان دید ، وقتی پادشاه کشوری بزرگ مانند ایران ، می تواند در کاخ بنشیند و با زنان و کنیزکان زیبا روی خلوت کند و به عیش و نوش بپردازد ، برمی خیزد ، شمشیر و تبرزین خود را به رخ دشمنان وطن می کِشد ، تا کمر در گل و لای راه می رود ، و شخصا دشوارترین مراحل و ماموریت های جنگی و بسیار خطرناک را خود بعهده می گیرد و دهها و صدها بار ، در سب های تار و در هولناک ترین مکانها ، در خاک بیگانه به پیشواز مرگ می رود و مرگ را به ستیز و رو در روئی فرا میخواند و بجای اینکه سربازان و سردارانش ، راه را برای او باز کنند ، او پیشقدم شده و راه را برای آنان باز کند ، آیا می توان بدنبال چنین فرماندهی نرفت و یا او را در میان خیل عظیم دشمنانش رها کرد*


  نزدیک به نیم ساعت طول کشید تا سُم های اسب نادر ، شن های کنار ساحل را احساس کرد ، سواران و افسران همراه نادر یکی پس از دیگری (البته با تعداد اندکی تلفات ، ناشی از غرق شدگی) به ساحل رسیدند و پس از تکانیدن خود از آب و لجن و شن ، بفرمان نادر بدون فوت وقت ، سیل آسا بسوی محافظان دژ کاخه سر تاختند


*ذکریا خان و سربازانش که تمام هوش و حواسشان به رودخانه بود به یکباره زیر حملات خرد کننده و سخت سواران بی باک نادر که از پهلو و پشت سر بر آنها تاخته بودند قرار گرفتند ، تاخت و تاز مردان جنگ دیده همراه نادر تا بدان حد غیر منتظره و شکننده بود که شیرازه سپاه ذکریا خان را در دل آن شب سیاه و ظلمانی به هم ریخت ، در این اثناء توپخانه ایران نیز با شنیدن نعره های بلند و معروف نادر ،  از غرش باز ایستاد تا نیروهای خودی آسیبی نبینند*


در تاریکی شب ، شمشیر و تبرزین ها بود که بر آسمان می رفت و فرود می آمد و سرها را از بدن جدا می کرد و بهمراه خود ، مرگ را برای مدافعان هندی به ارمغان می آورد ، مدافعان هندی قبل از شبیخون نادر ، چنان از خود مطمئن بودند که دروازه های دژ کاخه سر را باز گذاشته بودند ، ولی کار از کار گذشته بود و نادر پس از شکست مدافعان رودخانه بهمراه سربازان خود بدرون دژ ریخته و تمامی مدافعان دژ کاخه سر یا گریختند و یا طعمه شمشیر سپاهیان نادر شدند ، ذکریا خان در تاریکی شب ، با سختی تمام توانست بهمراه اندکی از یاران خود بسوی شهر لاهور بگریزد


*نادر یکی از سرداران خود را بنام حسین قلی خان را با دو هزار نفر ، مامور تعقیب ذکریا خان نمود و خود بهمراه نیروهای همراهش ، به قلع و قمع نفرات باقیمانده و پراکنده هندی پرداخت*


ذکریا خان پس از رسیدن به لاهور ، وقتی متوجه تعقیب نیروهای حسینقلی خان شد به قلندر خان که بهمراه مدافعان شهر در سنگرهای خود بسر می برد فرمان داد به نیروهای همراه او پیوسته و متفقا به نیروهای اندک حسین قلی خان که بیش از دو هزار نفر نبودند بتازند


*جنگی شدید و نابرابر بین حسینقلی خان با دوهزار نفر و نیروهای متفق و به هم پیوسته ذکریا خان و قلندر خان که بالغ بر دوازده هزار نفر بودند درگرفت ، حسینقلی خان و نیروهای اندکش بدون اینکه از نفرات بی شمار دشمن واهمه ای بخود راه دهند با دلاوری و بی باکی می جنگیدند و مطمئن بودند که فرمانده دلاورشان نادر ، کسی نیست که در این بحبوحه و وانفسای عظیم ، آنها را تنها بگذارد* 


این چشم به راهی زمان زیادی نپائید که نادر و هزار و پانصد نفر سوارانش رسیدند و فریاد رعد آسای وی ، در کوه و دشت پیچید و روحیه سربازان حسینقلی خان را استوار نمود ، قلندرخان و ذکریا خان و مردان جنگی شان که پیروزی را در دو قدمی خود می دیدند با وجود برتری چند برابری نیرو ، در زیر ضربات کوبنده و سنگین نیروهای نادر ، مجبور به عقب نشینی شدند ولی نادر دست بردار نبود و علیرغم اینکه نیروهایش دو شبانه روز نخوابیده بودند دستور داد به تعقیب هندیان ادامه دهند تا توان سازماندهی مجدد نداشته باشند ، سپس خود بیدرنگ به دژ کاخه سر برگشت و دستور داد تمامی نفرات و آلات و ادوات سبک و سنگین سپاه از همان گداری که وی و همراهانش گذر کرده بودند عبور کنند و بدین سان دومین شاخه رود سِند نیز ، تسلیم اراده آهنین نادر گردید


*سخنی با خوانندگان ارجمند*


نام یکایک سرداران ایرانی همراه با نادر ، در کتاب های مختلف آمده و ثبت و ضبط شده و همه ما باید بدانیم که چه مردان دلاوری ، جان برکف ، بی باک و وطن پرست ، در راه عظمت و سربلندی مام وطن ، ایران عزیز کوشیده اند و با تحمل سختی ها و دلهره های کوچک و بزرگ و طاقت فرسا و نثار جان خود ، توانسته اند این خاک گرامی و عزیز را پس از صدها و هزاران سال بدست ما بسپارند 

*از این گذشته ، درود های خود را نثار روان سربازان ، سواران ، توپچیان و افسران گمنامی می کنیم که در این جنگ ها ، چه در داخل مرزها و چه بیرون از آن در خاک بیگانه ، به خاک و خون غلطیدند و جان دادند و حتی هیچ نشانی از نام آنان و گورهایشان در دست نیست ، *خاک خوردند و خاک به بیگانه ندادند* 

پایان قسمت چهل و یکم


🔍🔍🔍🔍🔍🔍🔍🔍🔍

نادر  شاه افشار فرزند ایران تصرف پیشاور

📔📔📔📔

*🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار*


*🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*


*قسمت چهلم*©️


*پس از آنکه سازمان کمین کنندگان و سنگرنشینان هندی درهم کوبیده شد همه ساز و برگ و خواربار و تجهیزات ریز و درشت آنان به چنگ نادر افتاد ، سپاهیان ایران سرمست از این پیروزی به شادمانی پرداختند ، ولی نادر میدانست که این نخستین خوان ، از هفت خوان خطرناک پیش روست ، هر چند مهم ترین و سخت ترین آنها ، همین تنگه خیبر بود*


از آن سو ناصر خان که مجددا راه گریز در پیش گرفته بود خود را به پیشاور (دومین شهر بزرگ در پاکستان فعلی) رساند و از پادگان شهر خواست که بحالت آماده باش درآیند ، نادر نیز پس از سه روز گردآوری غنائم و پاکسازی صد در صدی تنگه ، دستور حرکت سریع بسوی پیشاور را صادر و خود پیشاپیش پنج هزار نفر جلوداران سپاه براه افتاد  


*در بین سربازان شهر پیشاور ، دو هنگ از مدافعان افغانها به فرماندهی سعداله خان و ملامحمدافغان حضور داشتند ، روزی از روزها ، آنها افراد خود را جمع کردند تا نظر آنان را در خصوص جنگ با نادر و سپاه ایران بدانند ، سربازان یکصدا فریاد زدند ، ما ایرانی هستیم و هرگز حاضر نیستیم بخاطر بیگانگان (هندیان) بر روی هموطنان خود شمشیر بکشیم ، سعداله خان و ملا محمد افغان شادمان شده و ضمن تائید نظر سربازان تحت امر خود ، در یک فرصت مناسب پیشاور را ترک کردند و با نیروهای خود ، به اردوی نادر پیوستند و از نادر درخواست عفو نمودند که بلافاصله درخواستشان اجابت شد و سپس هر دو فرمانده ، سوگند خوردند تا پای جان در رکاب نادر جانفشانی کنند ، نادر نیز دستور داد به سربازان افعان تفنگ و ساز و برگ نو تحویل داده و حقوق سه ماه را پیشاپش بعنوان پاداش ، به آنان پرداخت نمایند* 


نادر بیدرنگ با پنج هزار از سواران فدائی سپاه خود که جزء جلوداران لشگر بودند از لشگر اصلی جدا شد و با تاخت و تاز ، بسوی شهر پیشاور حرکت کرد و فرماندهی سپاه اصلی را به تهماسب خان جلایر سپرد تا با رعایت احتیاط های لازم در روزهای آینده به او در پیشاور ملحق شود


*نادر پس از رسیدن به پیشاور ، سپاه خود را به دوازده بخش تقسیم کرد و در سپیده دم و تاریک و روشن صبحگاهی ، با همان سپاه اندک فرمان حمله به سپاهیان پیشاور به فرماندهی ناصرخان را صادر کرد ، نیروهای ناصر خان که در آمادگی کامل بودند به دفاع پرداختند ، نیروهای ایرانی که در آغاز تصور نمی کردند با چنین پایداری سختی روبرو شوند تا آمدند روحیه خود را ببازند با مشاهده فریادها و نعره های جانسوز فرمانده خود که با تبرزین مانند یک سرباز ساده در میان خیل عظیم سربازان دشمن با حرارتی مثال زدنی می جنگید ناگهان به هیجان آمدند و روحیه خود را بازیافته و بی باکانه به قلب دشمن تاختند*


پس از نیم ساعت تاخت و تاز دیوانه وار سربازان به هیجان آمده ایرانی چنان بالا گرفت که باعث ایجاد ترس و وحشتی عظیم در نیروهای ناصرخان شد بطوریکه سنگرهای خود را رها کرده و مجبور به عقب نشینی شده و بسوی شهر گریختند و با بستن دروازه های شهر به دژ پیشاور پناه بردند ، در این اثناء به نادر خبر دادند که ناصر خان در میان اسیران است ، نادر دستور داد دستان او را ببندند و تا یکسره کردن کار پیشاور در نقطه امنی از او محافظت کنند


*دروازه های دژ پیشاور از سوی مدافعانی که نمی دانستند فرمانده شان به اسارت درآمده بسته شده بود ، پیشه وران دکان های خود را بسته و از بیرون آمدن زن و فرزندان خود جلوگیری می کردند ، مدت کوتاهی نگذشته بود که مدافعان دژ از گرفتار شدن ناصرخان آگاهی یافتند ، ترس سراسر وجود آنان را فراگرفت ، نظامیان با کنار گذاشتن زره و دیگر البسه و جنگ افزارهای خود سعی می کردند خود را شبیه مردم عادی شهر جلوه دهند ، مردم شهر از ریش سفیدان شهر درخواست کردند به پیشگاه نادر رفته و درخواست امان نمایند ، قبل اینکه توپخانه ایران شروع به غرش نماید دهها پرچم سفید به نشانه تسلیم از برج و باروی دژ آویزان شده و بدنبال آن بزرگان و ریش سفیدان شهر با ارمغان ها و هدایایی نفیس به اردوی نادر آمدند و درخواست امان کردند*


نادر با خوشروئی آنان را پذیرفت و به آنان گفت ما با مردم شهرها سرِ جنگ نداریم و اینک جان و دارائی و ناموس اهالی شهر در امان خواهد بود ، به مردم بگوئید ما را به چشم میهمان بنگرند نه یک دشمن ، بزرگان شهر شادمان به شهر بازگشتند و جارچیان پیام امان نادر را بگوش مردم رساندند ، مردم شهر که میدیدند خطری عظیم از بیخ گوششان گذشته چنان به وجد آمده بودند که با وجود خفت شکست ، در کوچه و برزن به جشن و‌پایکوبی پرداختند ، نادر طبق روال معمول خود ، اجازه ورود سزبازانش را به داخل شهر نداد و با تعیین حاکمی از سوی خود برای پیشاور ، دستور داد ناصرخان را به حضورش بیاورند


*دمی پس از دستور نادر ، ناصر خان را با دستان بسته نزد او آوردند ، سردار دلاور هندی که در درازای مسیر کابل تا پیشاور ، در چندین جنگ رویاروی نادر پایداری کرده بود اینک با  دستان بسته ، اما مغرور و سربلند و بدون هیچ ترس و واهمه ای در برابر نادر ایستاده بود*


نادر نگاهی به سراپای پیکر بلند و نیرومند و ریش سیاه و دستار (عمامه) سرخ ناصرخان کرد و وقتی در چهره این فرمانده دلاور ، هیچگونه هراس و ترسی ندید او را در دل تحسین کرد و بلافاصله دستور داد بند از دستانش بردارند ، ناصر خان پس از باز شدن دستهایش با احترام ، دست بر سینه مقابل نادر ایستاد ، خاموش ولی استوار با گردنی افراشته ، نادر رو به او کرد و گفت


*ناصرخان ، از روزی که از مرز ایران گذشتم تا به امروز تو و پسرت شرزه خان مزاحم ما بودی ، مگر نمیدانستی که ایستادگی در مقابل سپاه ایران ،  جز شکست بهره ای نصیب تو نمیکند ، چرا تسلیم نشدی و جان سربازان خود و ما را به هدر دادی ، ناصر خان همانگونه آرام و بی هراس پاسخ داد*


بجز جنگ در تنگه خیبر ، میدانستم که حریف سپاهیان شما نخواهم شد ولی من میهنم را دوست دارم ، این سرزمین مرا پرورانده و زندگی خود و خانواده ام ، حاصل دسترنج ملت هند بوده ، من اگر در این روزگار وانفسا نتوانم پاسخ زحمات و بزرگواری هموطنانم را بدهم کِی خواهم داد ، نادر که از صراحت لهجه و سخن استوار سردار دلاور هندی در شگفت شده بود از وی پرسید


*هنگامی که پی بردی جنگ ، بی فایده هست آیا حماقت نبود که باز هم با ما به جنگ و ستیز بپردازی ، ناصرخان پاسخ داد ، من سرباز هستم ، سرباز ملت هند ، سرباز به منطق نمی اندیشد بلکه به فداکاری می اندیشد من اجازه ندارم حقی که ملت هند به گردن‌ من دارد با تسلیم و بدر بردن جانم نادیده بگیرم ، جنگیدن برای نگهداشت میهن حماقت نیست بلکه اوج سرافرازی و سعادت است ، جای افسوس است ، ایکاش در جنگ با تو ، کشته می شدم و خبر اسارت خفت بار من به مردم سرزمینم نمیرسید زیرا ننگ دارم که مردم مرا ترسو بدانند و تصور کنند تسلیم شده ام*


نادر زیرکانه گفت افسوس خوردن تو کاری را درست نمیکند تو در همین جا هم ممکن است هر لحظه جان خود را نثار مردمت بکنی ، ناصرخان گفت ، اگر شاهنشاه دستور دهد که دشنه ای به من بدهند هم اکنون نشان خواهم داد که نثار جانم در راه میهن هیچ ارزشی ندارد 


*سخنان ناصرخان چنان در نادر موثر افتاد که ناگهان بی اختیار و با فریادی بلند گفت ، آفرین ، آفرین ، تو از نظر من سرداری دلاور ، مردی شریف و پاک ، سربازی راستین ، میهن پرستی واقعی و شایسته احترام شایان هستی ، اگر غیر از این رفتار می کردی در نظر من مردی سست عنصر و بی مقدار بودی ، ناصر خان که در مورد خشونت ها و رفتار خشک و یکدندگی نادر داستانها شنیده بود هاج و واج شده بود که آوای نادر او را بخود آورد که میگفت*


بله تو بنحوی شایسته به وظیفه خویش عمل کردی ، من با کسانی که مردانگی و دلاوری دارند نه تنها دشمنی ندارم که دوستشان هم دارم ، تو تا آخر دنیا نزد من عزیز و محبوب هستی ، اکنون هم آزاد هستی ، میتوانی پیش ما بمانی و یا هر جائی که دوست داری بروی ، ناصرخان از بزرگواری نادر اشک در چشمانش حلقه زد و گفت ، من اسیر جنگی هستم ، اگر شاه ایران مرا آزاد کند مرا مدیون خود کرده و رسم جوانمردی نیست که انسان با ولی نعمت خود بجنگد از طرفی من کماکان سرباز ملت هند هستم و نمی توانم با شما نجنگم چون در اینصورت به ولی نعمتی دیگر خیانت کرده ام ، لذا از شما استدعا می کنم مرا در اسارت خود نگهدارید تا از تردید و دودلی که پس از آزادی دچار آن خواهم شد رهایی یابم ، حال که امروز ، روح مرا خریدید جسم مرا نیز نزد خود نگهدارید


*نادر با مهربانی دستش را بر شانه ناصرخان گذاشت و‌گفت ، از ته دل افسوس میخورم که تو سردار من نیستی و نمی توانم از تو بخواهم همراه من با ملت هند بجنگی زیرا دشمنان من برادران و دوستان تو هستند و از طرفی نمی توانم با توجه به مردانگی و شجاعتت ، تو را به چشم اسیر جنگی بنگرم ، تو از امروز در دربار ما بسیار محترم خواهی بود تا تکلیف جنگ من با محمد شاه گورکانی روشن شود ، نادر سپس با احضار مسئول تشریفات ، دستورهای شایسته در پذیرائی و ادای احترام به ناصرخان را داد و پس از سه روز ، فرمان حرکت به درون خاک هند را صادر کرد و سپاه ایران همانند سیلی بنیان کن بسوی دهلی بحرکت درآمدند*

پایان قسمت چهلم


📔📔📔📔📔📔📔📔

نادر و تصرف کابل و غزنین

📔📔📔📔📔📔📔

*🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار*


*🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*


*قسمت سی و هشتم* 


خبر کشته شدن محمد خان ترکمن به نادر آباد رسید ، هیچکس جرات نمی کرد این خبر را مستقیما به نادر بگوید زیرا نادر ، سرداران خود را با نام می شناخت و آنها را بسیار دوست داشت ولی از میان آنان ، به چند نفر منجمله محمد خان ترکمن دلبستگی شدیدی داشت زیرا او به گواهی خود نادر ، در جنگاوری و رشادت همانند او بود و همتائی نداشت ، در این میان سرداران نادر ، یکی از مشاوران کهنسال نادر را که احترام زیادی نزد وی داشت ، راضی کردند که این خبر ناگوار را بگوش نادر برساند ، پیرمرد کهنسال پس از صغری و کبری چیدن زیاد در نهایت خبر کشته شدن محمد خان را به گوش نادر رسانید 


*سرداران نادر که در بیرون از چادر بودند با فریادهای هراس انگیز نادر ، متوجه شدند مشاور پیر ، ماموریت خود را به نحو احسن به انجام رسانیده ولی به روی خود نیاوردند و سراسیمه بداخل چادر نادر ریختند ، نادر از عمق جان فریاد می کشید و می گفت ، این مردک (محمد شاه گورکانی) خیال می کند من شاه سلطان حسین هستم ، چنان انتقام خون محمد خان را از این بدبخت خواهم گرفت که شرح آن تا ابد در تاریخ پابرجا بماند*


در جلسه ای که نادر با سرداران و مشاوران خود برگزار کرد همگان نادر را از حمله به هند برحذر داشتند ولی نادر زیر بار نمی رفت تا اینکه آنقدر اصرار کردند تا وی راضی شد نامه ای بدین مضمون برای محمد شاه گورکانی بفرستد


*در نتیجه بی انضباطی و بر خلاف رسم و آئین مردانگی و جوانمردی ، سفیر عزیز ما در پایتخت کشور شما کشته شد ، و به حیثیت و اعتبار ما لطمه شدیدی وارد آمد ، هنوز فرصت جبران باقی است ، برای اینکه از حمله اشرار به خاک ایران جلوگیری شود لازم است فوراً ، قسمتی از خاک هندوستان به ایران واگذار شود و مبلغ ده کرور تومان (هر کرور معادل پانصد هزار تومان نادری ، واحد قدیمی پول و جمعیت در ایران) بعنوان خسارت و خون بهای سفیر ما بدون هیچگونه بحث و گفتگو به نمایندگان کشور بزرگ و معظم ایران تسلیم گردد ، کلب آستان ولایت - نادر*


پیام نادر توسط پیکی تندرو به دهلی رسید و باعث خنده و تمسخر درباریان هند گردید ، محمد شاه گورکانی نظر مشاوران و صاحب منصبان و سرداران بی شمار خود را در این زمینه جویا شد ، همگی آنان متفق القول گفتند ، *صرفنظر از اینکه جمعیت و ارتش ما چندین و چند برابر ارتش ایران است علاوه بر آن ، هندوستان کشور پهناوری است و حتی بدون اینکه بخواهیم از نیروی نظامی قابل توجهی استفاده کنیم موانع طبیعی و کوههای سخت گذر هیمالیا و تنگه هراس انگیز خیبر و شاخه های گوناگون و بسیار پر آب و خروشان رودخانه های گَنگ و سِند ، دمار از روزگار هر متجاوزی را در می آوَرَد و حتی یک سرباز ایرانی از این ورطه های هولناک جان سالم بدر نخواهد برد ، پادشاه خاطرشان آسوده باشد ، چنان درسی به نادر می دهیم که تا پایان جهان ، در تاریخ ایران و هند زبانزد خاص و عام گردد* محمد شاه که از مشورت با مشاورانش قانع شده بود دستور داد این بار هم نامه نادر بدون پاسخ بماند و پیک نادر ، دست خالی نزد وی بازگشت


*در بعضی از کتب تاریخی آمده دو تن از مقامات بزرگ دربار هند بنام سعادت خان و نظام الملک ، ایرانی بودند و بطور پنهانی با نادر در ارتباط بودند ، البته سعادت خان در کشاکش جنگ با سپاه ایران کشته شد*


نادر دستور داد از شهرهای دور و نزدیک ، خواربار و علوفه و اسب و استر (قاطر) و شتر بخرند و به نادر آباد بفرستند و سپاهی به استعداد هفتاد و پنج هزار پیاده و چهل و پنج هزار سوار تدارک دید که در میان آنان ، هزار تن توپچی ، پنج هزار تن بُنه دار (مسئول تدارکات) ، دوهزار تن تیمارگر اسب ها و استرها و شترها ، دو هزار تن پزشک و پرستار و داروساز و شکسته بند ، هزار نفر خدمتکار و آشپز ، که همگی مرد بودند


*علاوه بر این ، شصت هزار اسب و هزار و پانصد شتر و ده هزار استر (قاطر) را باید اضافه کنیم که تنها برای بارکشی بکار میرفت ، با نگاهی کوتاه پی می بریم چه عزم و اراده ای در وجود این مرد بزرگ موج می زد که بتواند نیروئی چنین گسترده و عظیم را ، با تجهیزات سبک و سنگین ، برای یک هدف معین ، سازماندهی و هدایت کند و این شگفتی هنگامی به اوج خود می رسد که با امکانات محدود آن زمان ، از راههای سخت گذر کوههای مرگ آفرین هیمالیا و *تنگه هراس انگیز خیبر* با آن همه جنگاور و مدافع تا بُن دندان مسلح هندی بگذراند و به دشت پهناور هندوستان برساند ، بیهوده نیست که *تمامی تاریخ نگاران ، نادر را ، یکی از دو تن نابغه نظامی جهان دانسته اند*


نادر بلافاصله پس از فتح قندهار ، بدون اینکه به پایتخت بازگردد کوتاه ترین و سخت ترین مسیر ، یعنی راه کوهستانی غزنین و کابل (کابل در آنزمان تحت تسلط هند بود) و جلال آباد و گردنه خیبر و پیشاور (دومین شهر بزرگ پاکستان امروزی) و عبور از رودخانه های بزرگ و خروشان سند و پنجاب  را برگزید و با آن همه بار و بنه بسوی هند حرکت کرد (و این همان راهی بود که اسکندر برای فتح هندوستان انتخاب کرده بود)


*نادر طبق معمول زیرکانه ، در ابتدا شش هزار سوار را با پشتیبانی چهار هزار سوار دیگر ،که به فاصله دو ساعت از یکدیگر فاصله داشتند را برای فتح شهر غزنین به آنجا فرستاد ، مدافعان شهر که ده هزار نفر بودند بی خبر از نیروهای پشتیبان نادری ، با جلوداران سپاه درگیر شدند و در کشاکش نبرد ناگهان چهار هزار سوار تازه نفس نیز به آنان رسیده و در اندک مدتی ، آنان را تار و مار و با دادن تلفات زیاد از معرکه گریختند ، مردم شهر که خود را ایرانی میدانستند بدون پایداری تسلیم شدند و بسیاری از مدافعان را تحویل نیروهای ایران نمودند ، در این اثناء ، سیل سپاهیان اصلی نادر نیز به غزنین رسیدند ، فرمانده مدافعان غزنین نیز گریخت و به کابل رفت تا به یاری فرماندار کابل بتواند در مقابل نادر پایداری نماید*


فرماندار کابل بنام ناصر خان ، پیکی به دهلی فرستاد و درخواست کمک کرد ، این بار نادر شخصا با پنج هزار نفر از سپاهیانش بهمراه چند قبصه توپ ، پس از عبور از گردنه های سخت عبور آلوهک و شیر دهان و کوه بابا ، به مدافعان کابل که در بالای ارتفاعات بلند منطقه سنگر گرفته بودند رسیدند ، سربازان ناصر خان با دیدن سپاهیان ایران بی محابا شروع به تیراندازی و پرتاب سنگهای بزرگ و کوچک بسوی سپاه جلودار که نادر نیز در میان آنان بود نمودند ، دود حاصل از تیراندازی ها محل سنگرهای سپاه ناصر خان را مشخص کرد ، در این هنگام توپهای پشتیبان پیاده های ایران شروع به غرش نمودند ، برخورد گلوله های توپ ، تعدادی از مدافعان هندی را از ارتفاعات سرنگون می کرد ولی با این همه جان پناه های فراوانی در دل کوه ، از جان مدافعان حفاظت می کرد


*نادر دستور داد شلیک توپها ادامه یابد تا توجه همه آنها فقط به روبرو باشد ، مدافعان هندی سرخوش از اینکه توانسته بودند جلوداران سپاه نادر را زمین گیر کنند کماکان به تیراندازی و پرتاب سنگ ادامه می دادند در حالیکه خبر نداشتند پانصد نفر از افراد زبده و بی باک و جنگاور سپاه نادر ، شب گذشته به دستور وی ، مانند پلنگ ، آهسته و با کوهنوردی و بالا رفتن از ارتفاعات سخت گذر منطقه ، آرام آرام از پشت سر در حال نزدیک شدن به آنان هستند*


افراد یاد شده پس از استقرار در نقاط حساس کوهستان ، پس از علامت نادر از پشت سر به نیروهای ناصر خان تاختند و از اینطرف نیز سپاه زمین گیر شده نادر بهمراه یکدیگر از دو طرف به هندیان که تا این زمان ، خوش خیال در خواب خرگوشی فرو رفته بودند تاخته و آنها را مانند دو لبه قیچی در میان گرفتند ، روز هنوز به نیمه نرسیده بود که از سپاه ناصر خان ، جز افراد کشته شده و زخمی و فراری ، احدی در تنگه باقی نمانده بود ، در این زمان سپاه اصلی به جلوداران لشگر رسیده و متفقا بسوی کابل براه افتادند


*ناصر خان سراسیمه به کابل رفت و پسرش بنام شرزه خان را به حکومت دژ کابل گماشت و به او توصیه کرد بهیچوجه از دژ خارج نشود تا وی با نیروهای تازه نفس هندی بازگردد ، سپس خود بهمراه چند نفر از همراهانش برای تدارک سپاهی تازه نفس بسوی دهلی رهسپار شد ، در این  زمان سپاه نادر بدون حتی یکساعت استراحت ، به کابل رسید و توپخانه نادری بیدرنگ ، دژ کابل را زیر آتش شدید قرار داد* 


توپخانه از هر دو طرف شروع به غرش می کرد ولی نادر سپاه خود را از تیررس توپ های دژ کابل خارج کرده بود و هیچ آسیبی به آنها نمی رسید ولی ساکنان دژ کابل ، به مشقت و سختی دچار شده بودند ، نادر در نهایت خاموشی و پنهان کاری در هنگام شب ، دو هزار نفر از نیروهای آزموده و جنگاور خود را در اطراف توپخانه سپاه مستقر کرده بود ، مردم شهر کابل که از اصابت گلوله توپ سپاه ایران در سختی و مشقت زیادی قرار گرفته بودند بهمراه بزرگان شهر به نشانه اعتراض ، به فرمانداری رفتند ، شرزه خان به آنان قول داد بزودی توپخانه ایران را از کار خواهد انداخت ، پنج روز از غرش پی در پی و بدون وقفه توپخانه سپاه ایران می گذشت ، و قسمت هائی از برج و باروهای دژ در حال فروریختن بود


 *شب هنگام در حالیکه ستارگان زیبا و درخشان ، در آسمان کوهستانی منطقه کابل در منتهای زیبائی در حال درخشیدن بودند ، سه هزار سوار هندی در نهایت سکوت ،  در حالیکه بر سم اسبان خود نمد پیچیده بودند دروازه های دژ کابل را گشوده و به تصور و به زَعم خود ، بسوی توپخانه و خدمه بی دفاع آن به آهستگی راه پیموده و پس از نزدیک شدن به آنان ، ناگهان با هلهله و نعره های هول انگیز به قصد تخریب لوله های توپ و کشتن توپچی ها به آنان تاختند و در چشم بهم زدنی خود را به آنان رسانیدند ، که ناگهان صداهائی مهیب و سفیر هزاران گلوله ، سپاهیان مهاجم در حالی بخود آورد که دیگر دیر شده بود ، آوای فریاد و ناله نیروهای غافلگیر شده ،  شرزه خان و دیدبانهای بالای برج ها را در بهت و حیرت فرو برد و با خشم آمیخته با اندوه ، نظاره گر از دست دادن نیروهایشان شدند* 


در روز ششم محاصره کابل ، برج و باروی غربی دژ کابل بنام دژ عقابین ، بر اثر شدت انفجار گلوله های توپخانه فرو ریخت ، هنگ صف شکن کردها و لرها ، از شکاف ایجاد شده بدرون دژ تاخته و در این اثناء ، هنگامه ای عظیم از چکاچک شمشیرها و شلیک تفتگ ها بهمراه  فریاد جنگاوران و ناله مجروحان در جنگی تن به تن میان ایرانیان و هندیان برپا شد ، نیروهای هندی به سختی دفاع می کردند و یکقدم عقب نمی نشستند ، در این هنگام بدستور نادر ،  هنگ ویژه بختیاری ها و ترکمن ها ، به یاری لرها و کردها که در زیر فشاری خرد کننده قرار گرفته بودند شتافتند ، پس از نیم ساعت توان مقاومت هندیان رفته رفته ، ضعیف و ضعیف تر می شد ، در این هنگام هنگ ویژه ترکمن ها که وارد شهر شده بودند بسوی دروازه های دیگر شهر هجوم آورده و با از پای درآوردن مدافعان دروازه ها ، درب های آنان را گشوده و سپاهیان ایران مانند سیلی عظیم و بنیاد برانداز ، وارد کابل شدند ، در این میان شرزه خان و عده ای از همراهانش به سختی توانستند خود را از آن مهلکه عظیم رهانیده و بگریزند ، در نهایت نیز کابل مانند غزنین ، سقوط کرد و شهر به تصرف ایران درآمد


*نادر بلافاصله پس از تسخیر کابل ، فرماندار خود را برای اداره شهر منصوب و فرمان داد با مردم با مهربانی و مدارا رفتار کنند و خود نیز بی درنگ بسوی هند حرکت کرد و پس از دو روز راهپیمائی ، به محلی بنام هِندَک رسید و ده نفر را همراه با نامه ای ، مبنی بر تصرف کابل و اتمام حجت با محمد شاه گورکانی ، بسوی دهلی روانه کرد*

*پایان قسمت سی و هشتم*


📔📔📔📔📔📔📔📔

نادر شاه سردار بیقرار

©️©️©️©️©️©️©️

*🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار*


*🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*


📚 *قسمت سی و هفتم*


*نادر قبل از فتح کامل شهر قندهار ، یکی از سرداران خود بنام علیمراد خان را به هندوستان فرستاد ، یکی از ماموریت های علیمرادخان این بود که محمد شاه گورکانی را از تاجگذاری نادر مطلع سازد *(محمد شاه گورکانی از نوادگان تیمور لنگ و از قوم تاتار بود که دویست سال پس از چنگیز مغول ، به ایران حمله کرد و ویرانی و خرابی زیادی ببار آورد ، از کشته پشته ساخت و میلیونها نفر را کشت و و از سر مردم ، از زن و مرد و کودک در شهرهای مختلف ایران ، دهها و صدها مناره بلند ساخت ، و چشمهای زیادی را از حدقه بیرون آورد ، تیمور به گفته خودش ، هنگامی که جهش خون از رگ های بریده گردن قربانیان را می دید نشاط و لذت زائدالوصفی به وی دست می داد)*


دومین وظیفه علیمراد خان این بود که دولت هندوستان با افزایش مرزبانان ، مرزهای خود را تقویت نماید تا از عبور افغانها و دیگر سرکشان و اشرار ، بداخل مرزهای شرقی ایران جلوگیری و در صورت هر گونه شرارت آنها را دستگیر و تحویل دولت ایران نماید (در آن زمان پاکستان و بنگلادش و سریلانکا جزء خاک هندوستان بود که با دسیسه های کفتار پیر بین المللی یعنی انگلیس از هندوستان جدا شد و به اصطلاح مستقل شدند)


*در خواست سوم علیمراد خان ، دستگیری و استرداد هشتصد نفر از سران لشگر اشرف افغان که پس از شکست اشرف از نادر ، به خاک هندوستان پناهنده شده بودند بود ، نادر به علیمراد خان دستور داده بود حداکثر ظرف چهل روز ، پاسخ نامه خود را از محمد شاه گورکانی دریافت و نزد وی در قندهار بازگردد*


محمد شاه گورکانی بیش از چهل روز علیمراد خان را در دهلی معطل کرد و پاسخ نادر را به روزهای بعد موکول می کرد ، نادر سفیر دیگری بنام محمدعلی خان آغاسی را به دهلی فرستاد و بر درخواست خود پافشاری کرد


*اطرافیان و مشاوران محمد شاه گورکانی به وی توصیه می کردند از دادن پاسخ به نادر تا تعیین تکلیف شهر قندهار به تعویق بیندازد (هنگامی که علیمراد خان و بدنبال وی محمدعلی خان آغاسی به هندوستان رفته بودند هنوز شهر قندهار به تصرف نادر در نیامده بود) ، معطلی نمایندگان نادر به مدت سه ماه به طول انجامید و هر دو نفر بدون اینکه پاسخی روشنی از دربار هند گرفته باشند به دژ قندهار که هنوز مقاومت می کرد به نزد نادر آمدند*


نادر از علیمراد خان پیرامون اوضاع هند پرسید ، علیمراد خان گفت به نظر من تا زمانی که نتوانیم شهر قندهار را تصرف کنیم پاسخ روشنی هم دریافت نخواهیم کرد ، ضمنا ثروتی بیکران در دربار هند دیدم که همانند افسانه های هزار و یکشب بود ، در آنجا هر شب میهمانی های بسیار بزرگ برگزار می شود ، همه ظروف غذا خوری و آبخوری ها از طلای ناب (۲۴ عیار) ساخته شده ، در هر میهمانی صدها نفر با همسران خود که غرق در زیورها و جواهرات گرانبها هستند در میهمانی های شبانه شرکت دارند ، در درون باغ دو تندیس (مجسمه) به اندازه طبیعی دو فیل ساخته شده که تماما از زر (طلا) ناب است ، همه حاضرین منجمله خدمتکاران و کنیزان با گردنبند ها و کمربندهای زرین و روسری های سکه دوزی شده سرگرم کار و جشن و پایکوبی اند ، حتی سراسر ستونهای قصر محمد شاه ، با روکش های ضخیم زر ناب پوشیده شده ، بهای انگشتر هر کدام از میهمانان و رجال سیاسی کشور ، برابر با مالیات سالانه یک شهر بزرگ ایران است ، بیشتر مردم هند هم در نعمت و ثروت غوطه ور هستند و محصولات کشاورزی آنان چشمگیر است


*چهره نادر را غباری از غم و اندوه فرا گرفت و با تاسف به علیمراد خان گفت ، ملت ما که یک ملت باهوش و پرکار و بافرهنگ است چرا باید بر اثر جنگ های پی در پی و نا امنی های ناشی از شورش های داخلی و سرکشان ریز و درشت ، در نهایت تنگدستی به سر بَرَد و در هند اینهمه ثروت نهفته باشد ، نادر علیمراد خان و همراهانش را مرخص کرد و دستور داد هیچکس به چادر وی (مستقر در شهر قندهار) نیاید ، در اینگونه موقعیت ها که نادر اطراف خود را خالی می کرد همگان می دانستند عادت نادر آن است که هنگامی که قصد دارد تصمیم مهمی بگیرد اینگونه رفتار می کند

چهارمحال

با سلام ...
در بررسی نقش بختیاری در ایجاد  صمیمیت و وحدت میان اقوام استان،  تاریخ جالبی  از فرهنگ بختیاری  در تعاملات اجتماعی با دیگر اقوام  نمایان می‌شود..
  
از آنجایی که احتمالا  شاه عباس صفوی   برای تامین امنیت اصفهان و   روستاهای حاشیه ی جنوب غربی  آن   از بختیاری ها  هراس داشت   ....
از  منطقه ی فریدن در مرز لرستان تا تقریبا لردگان و مرز کهگیلویه و بویر احمد اقوام مهاجر و  کوچانده 
شده ی  گرجی و ارمنی ، و نیز اقوامی از ترک  های قشقایی را قرار داده بود  ... 

گرجی ها در مناطق فریدن ....
ترک ها ی قشقایی در  بن و سامان و نواحی اطراف شهرکرد کنونی  تا بلداجی و سفید دشت و  فرادنبه   ...
که البته شاید با مراجعه ی به تاریخ، سکونت ترک ها از قبل از صفوی ها بوده باشد و به مرور زمان زیادتر شده باشند  .....
  دهکرد ،قهفرخ ،بروجن و   چهارمحالی ها  هم احتمالا  روستاهایی  از اقوام لنجان و دهاقان و شهرضا که هم مرز چهارمحال کنونی و یک منطقه و مردم  بودند.... 
یا از ابتدا در اینجا ساکن بودند و یا  ممکن است به مرور زمان از آن مناطق  به این طرف آمده باشند   ...

 و بلاخره ارمنی ها را در نواحی بین گهرو تا گندمان. قرار داد .....  
 و همه ی اینها را همچون یک صف آرایی نظامی در مقابل اقوام و دسته های بختیاری  که شاید در تصور او شبه نظامی بودند چیده بود  ...

از آنجایی که گرجی ها و ارمنی ها در زمان سلطنت صفوی ها   به اسارت گرفته شده و در این مناطق به عنوان سپری در مقابل تهاجم بختیاری ها  به اصفهان قرار گرفته بودند ....
باید عمر یکجا نشینی  اقوام ترک ، گرجی و ارامنه در این  مناطق با هم  برابر و  بین  چهارصد  تا پانصد سال باشد ....

 این جغرافیای تاریخی بیانگر  همزیستی مسالمت آمیز  بختیاری ها  با این اقوام  در عین   برتری  جنگی و قطعا فزونی جمعیت است ....
ببین بختیاری ها و این اقوام کوچانده شده که احتمالا  قرار بود سپر بلا و قربانی   اصفهان باشند ... هرگز جنگی فراگیر  و نزاعی دسته جمعی  صورت نگرفت و  مردم هر کدام از اقوام دوستانه و صمیمی با هم در تعامل بودند   ....
به نظر می‌رسد برتری جویی نژادی ،خودی و غیر خودی ،بومی و غیر بومی ،ترک و لر  در بین بختیاری ها مفهومی نداشت و بیشتر به مفهوم انسان ، جمعیت ، کار و تولید و ارتباطات اعتقاد داشتند.....

گویا بختیاری ها از هر گروهی  که در همسایگی آنها و یا در مناطق آنها ساکن می‌شدند در راستای افزایش جمعیت و قدرت  کار و تولید و تعاملات اقتصادی و اجتماعی  می نگریست ....
ترک ها، گرجی ها و ارمنی ها به  رسم و رسوم بختیاری ها علاقه مند شدند .......
با موسیقی ، فرهنگ و  زبان بختیاری خو گرفتند و به سبک آنها جشن های خود را با ساز و آواز  رقص بختیاری اجرا  می‌کردند...

 جالب تر اینکه گرجی ها  در جوار بختیاری ها به دین اسلام و مذهب تشیع   گرویدند  ...
بختیاری ها اهانتی به دین و مذهب ارامنه  نمی کردند و آنها را بسیار محترم می شمردند ...
در معموره و آق بلاغ که از سمت دوراهی گندمان به سمت بلداجی اولین روستاها هستند کلیسا ساخته بودند که یکی از آن  کلیساها  تا چند سال پیش هم پا بر جا بود ...
ترک های بلداجی و جونقان زبان لری بختیاری را فرا گرفتند و در واقع دو زبانه صحبت می‌کنند....
شاه عباس احتمالا با همه ی زیرکی  که داشت هرگز فرصت پیدا نکرد  به عمق اندیشه ی  فرهنگ اجتماعی  هزاره ی  ایل   بختیاری پی ببرد ...
چون    اقوام  مهاجر هرگز خود را  دیوار و سد و در مقابل بختیاری ها ندانستند و خود را همسایه ،همجوار و از مردمان منطقه ی بختیاری می دانستند    ....
 این هنر و امتیاز فرهنگی اجتماعی  بختیاری ها بود که اعتماد و انسجام اجتماعی را با اقوام تازه وارد ایجاد کرد که در زمانه ی ما هم پرداختن  بیشتر به این نگرش فرهنگی اجتماعی  به جای مقابله کارآمدتر به نظر می‌رسد....

زندگی نامه نادر شاه افشار

 

* زندگی نامه نادر شاه افشار

 پسر شمشیر ، فرزند نا آرام


قسمت سی و سوم


*پس از سه روز لطیف خان به بوشهر رسید ، پس از پیاده شدن از لنگرگاه بوشهر ، همزمان پیک نادر همراه با پیغام وی نزد او آمد و نامه را تحویل داد ، در نامه نادر خطاب به لطیف خان آمده بود*


بسیار خوشوقتم که با سربلندی به وطن بازگشتی ، و پرچم ایران را در دورترین نقاط به اهتزاز درآوردی ، دستور داده ام که الوارهای بلند از مازندران تهیه و به جنوب ارسال شود ، تا در نهایت پنهانکاری و در خفا با آن کشتی های جنگی بسازی ، اگر مناسب دانستی هر چقدر هم که می توانی کشتی های مجهز از بیگانگان بخر ، ملاحظه قیمت نکن ، ما باید قوای بحری (نیروی دریائی) قوی داشته باشیم و بر آبهای وطن خودمان مسلط باشیم ، من از شغال بازی های انگلیسی ها و هلندی ها بدم می آید ، آنها مردمانی ترسو و بزدل ولی بسیار نیرنگ باز و حیله گرند و دائم اینجا و آنجا ، در فکر توطئه و دسیسه بین مردمند ، باید پوزه آنها را بخاک بمالی و از آبهایمان بیرونشان کنی ، مطالب این نامه بشدت محرمانه بوده و باید فقط بین من و شما بماند ، میل ندارم دیگران بدانند ما چه می کنیم - کلب آستان ولایت ، نادر)*


این دستخط جان تازه ای به لطیف خان داد و بی آنکه کسی بداند در نقطه ای دور و پنهان ، شروع به تهیه مقدمات و ساخت کشتی جنگی کرد


*اکنون از دریاها بگذریم و به همسایگان ایران بپردازیم ، روس ها پس از شکست های عظیم و پی در پی عثمانیان از ایران ، و اطلاع از ناتوان شدنشان ، به امپراطوری عثمانی اعلان جنگ داده و بسوی بندر آزوف (سواحل دریای سیاه در اوکراین فعلی) حمله کردند و با اعزام نماینده ای بنام گالوشگین از نادر خواستند به پشتیبانی از آنان به امپراطوری عثمانی اعلان جنگ نماید ، نادر درخواست روس ها رد کرد و گفت ، به ملکه تان بگوئید ، نیازی به حمایت ما ندارید چون آنها در نتیجه جنگ های پی در پی با کشور ما در نهایت ضعف و ناتوانی هستند و نیازی به حضور ما نیست ، گالوشگین نا امید و خشمگین به مسکو بازگشت*


نادر پس از اینکه متوجه شد دو ابر قدرت منطقه با یکدیگر وارد جنگ شده اند با خیالی آسوده ، متوجه شرق ایران شد ، زیرا حسین خان هوتکی در قندهار (شهری دور در افعانستان در نزدیکی مرزهای چین و هند) سر به شورش برداشته بود و بدنبال آن فرماندار بلخ (در افغانستان) و محبت خان بهمراه برادرش  الیاس خان در بلوچستان (بلوچستان منطقه بزرگی در جنوب شرقی ایران است که با دسیسه انگلیسی ها ، قسمت های بزرگتر آن در زمان قاجارها به هند (پس از جدا شدن پاکستان از هند ، این منطقه ضمیمه پاکستان شد) واگذار و قسمت کوچک آن نصیب ایران است ، در حال حاضر ، بلوچستان پاکستان منطقه بزرگی است که در حدود هفتاد میلیون نفر جمعیت دارد) نیز از اطاعت دولت مرکزی خودداری نموده اند ، نادر که مدتی بدنبال چنین موقعیت مناسبی بود فرصت را غنیمت شمرد و سپاهی هشتاد هزار نفره آراسته و بسوی قندهار حرکت کرد


*خوانندگان عزیز با یک حساب سرانگشتی متوجه می شوند که هر سوار ، یک اسب میخواهد و یکصد عراده توپ جنگی و چادر و دیگر تجهیزات سبک و سنگین را اسبها باید ببرند ، از آن گذشته آب آشامیدنی و آذوقه و خواربار این لشگر بزرگ را نیز اسبها و استرها (قاطر) حمل می کنند ، ضمن اینکه در هنگامه جنگ ، سزبازان دشمن ابتدا اسب ها را مورد هدف قرار میدادند ، لذا در این سپاه هشتاد هزار نفره علاوه بر تعداد اسب هائی که شرح داده شد ، باید سی هزار اسب یدک نیز همواره آماده داشته باشد تا جای اسبهای کشته و زخمی شده را بگیرند ، این چارپایان همه روزه خوراک و آب و تیمار و جای استراحت می خواستند ، حرکت چنین سپاه بزرگی بجز هزینه های سرسام آور ، نشانگر اراده ای محکم و استوار و اداره این نیروی عظیم نیز ، بایستی بر پایه محاسبات دقیق و تدارکات منظم و حساب شده انجام می شد*


نادر سپاه خود را به سه قسمت تقسیم کرد و ابتدا یکی از سرداران خود را بنام پیرمحمد خان (پیرمحمد خان ، خود نیز از طایفه بلوچ بود) ، برای سرکوبی محبت خان به بلوچستان و پسر جوانش بنام رضا قلی میرزا را به بلخ و خود نیز مستقیما بسوی قندهار ، (دورترین نقطه افغانستان به مرزهای فعلی ایران) حرکت کرد ، پیرمحمد خان که فرماندار هرات بود با سپاه خود به بلوچستان تاخت (این منطقه در حال حاضر در عمق خاک پاکستان است) ، محبت خان بلوچ در سه جنگ رو در رو ، از پیرمحمد خان بلوچ شکست خورد و با سربازان باقیمانده و اندک خود ، به دژی که در آن حوالی بود پناه برد ، اطرافیان محبت خان بلوچ که دیگر امیدی به پیروزی نداشتند و از طرفی میدانستند چنانچه اسیر شوند بدستور نادر به شدیدترین وجه مجازات می شوند ، محبت خان را ترغیب کردند بطور پنهانی و شبانه از دژ خارج و مستقیما به نزد نادر رفته و درخواست عفو کند ، محبت خان هم همین کار را کرد و شبانه بطور پنهانی از دژ خارج و مستقیما ، نزد نادر رفت


*محبت خان و برادرش الیاس با ترس و لرز ، به حضور نادر که هنوز در سیستان و در مسیر قندهار بود رسیدند و در پیشگاه او زانو زدند و درخواست عفو کردند ، نادر با فریادی بلند از آنها پرسید برای چه سر به شورش برداشته اند ، محبت خان گفت قبله عالم ، *همانطور که می دانید پس از ضعف سلسله صفویه ، هر روز سرداری در گوشه و کنار این سرزمین عَلَم طغیان و سرکشی آغاز می کرد و خود را شاه می نامید ، ما هم چاره ای نداشتیم ، ما برای حفظ موقعیت خود و قبیله مان ، در این گرداب هرج و مرجی که ایجاد شده بود ناجارا درصدد دفاع برآمدیم ولی حالا که مطمئن شدیم مملکت صاحب پیدا کرده ، آمده ایم خود را تسلیم کنیم و حتی اگر بدستور شما کشته هم بشویم میدانیم ، از این به بعد قوم و قبیله مان توسط هر کس و ناکسی ، مورد حمله و هجوم قرار نمی گیرد و مال و ناموسمان در امان است*


سخنان فروتنانه محبت خان بلوچ و برادرش الیاس خان ، تاثیر عمیقی بر ذهن نادر گذاشت لذا به میرزا مهدی استر آبادی دستور داد هر دو نفر بخشیده شده و از همین امروز بعنوان فرماندار نادر در بلوجستان معرفی شوند ، هر دو برادر پس از ابراز ارادت و بندگی به پادشاه ایران به بلوچستان بازگشتند و شورش بلوچ ها خاتمه یافت ، شهر بلخ نیز پس جنگی نه چندان بزرگ توسط رضا قلی میرزا (پسر ارشد نادر) تسلیم و فرماندار شورشی آن گردن زده شد


*نادر پس از رسیدن به سیستان با پیشواز گرم فرماندار آن منطقه روبرو شد ، فرماندار سیستان خیمه ای بزرگ و سراپرده ای زیبا و مجلل و رختخوابی نرم و گرم ، برای نادر برپا کرده بود ، نادر وقتی آن خیمه و خرگاه مجلل را دید رو به فرماندار کرد و گفت ، به سر و وضع من نگاه کن ، با این لباسهای خاک آلود و کثیف و این چکمه های پر از شن ، آیا صحیح است در یک سفر جنگی در رختخواب ابریشمین بخوابم مگر نمی شود در یک رختخواب ساده خوابید ،  فرماندار گفت قبله عالم ، این رسم فقط مربوط به ما نیست و در همه شهرهای ایران رسم همین است و اگر جز این باشد اهانت به مقام ظل اللهی حضرت اشرف خواهد بود ، نادر رو به فرماندار گفت ، از این پس ، این رسم را ترک کنید زیرا جز صرف هزینه سنگین و اتلاف وقت ، هیچ سود و بهره ای ندارد ، فردای آن روز نادر بسوی قندهار براه افتاد و از رود هیرمند گذشت و پس از بیست روز راهپیمائی به منطقه ای بنام ارغنداب در نزدیکی قندهار رسید ، سپاهیان خسته ایران شب هنگام در نزدیکی قندهار اردو زدند و پس از آن ، از فرط خستگی به خوابی عمیق فرو رفتند*


در آن شب حسین خان هوتکی فرمانده دژ قندهار که فردی سخت گیر و دلیر و مقاوم بود ، سرداران خود را جمع کرد و گفت ، عادت نادر این است که یک شب پیش از حمله ، به سپاه خود استراحت می دهد ، سپاه وی از راهی دراز به اینجا آمده و خسته و کوفته است ، لذا امشب بهترین زمان برای زدن شبیخون به آنهاست ، امشب باید به این مرد سمج ، درسی فراموش ناشدنی بدهیم


*در اردوی نادر همه چیز آرام بود بجز نگهبانان ، همه در خواب بودند ، ولی در آنشب حتی یک لحظه هم خواب به چشم نادر نرفت ، نزدیکی های نیمه شب بود که نادر فرمانده نگهبانان را احضار کرد و به وی دستور داد گوش ها را بیدار کند و نزد وی آورد (در قدیم گوش ها کسانی بودند که شنوائی بسیار قوی داشتند و گوش های خود را به زمین می گذاردند و صدای پای کاروان ها و سواران را از راههای دور می شنیدند و نادر این را از ازبکان ، هنگامیکه بدست آنان اسیر بود آموخته بود) ، گوش های سپاه نادر ، لحظه به لحظه گزارش های خود را مبنی بر سکوت و نبود احتمال حمله به نادر می دادند ، ولی نادر قانع نمی شد و تصمیم گرفت در آن شب سیاه ، خود به تنهائی در حدود یک کیلومتر جلوتر از اردوی لشگر ، گوش خود را بر زمین بگذارد تا خیالش راحت شود*


هنوز نیم ساعتی از رفتن نادر نگذشته بود که فرمانده نگهبانان مشاهده کرد نادر سراسیمه به اردو بازگشته و دستور آماده باش سپاه را به وی ابلاغ کرد ، بدستور نادر تمامی سپاه خسته ایران بدون اینکه صدایی از آنان شنیده شود بیدار شدند و بدستور نادر با تفنگ های پر شده ، در حالیکه خود را به خواب زده بودند در ده صف جداگانه ، منتظر شبیخون نیروهای حسین خان هوتکی شدند

پایان قسمت سی و سوم

زندگی نامه نادر شاه افشار


 پسر شمشیر ، سردار نا آرام


*قسمت سی و چهارم*


*روش کار نادر در چنین موقعیتی ، این بود که سربازان در ده صف منظم و دراز ، روبروی آن منطقه ای که دشمن قصد حمله داشت کنار هم دراز می کشیدند بطوریکه دشمن می پنداشت همه آنان در خوابند ، اما به محض اینکه سپاه دشمن به تیررس سربازان نادر می رسید ، ابتدا صف اول بلند می شد و شلیک می کرد و بلافاصله می نشست و صف دوم و سپس صف سوم و چهارم الی آخر به تناوب و نوبتی شلیک می کردند ، طوری که امواج انسانی شبیخون زننده را نابود و نظم آنان را بهم می ریختند و سپس با شمشیرهای برهنه به آنان می تاختند و دمار از روزگارشان در می آوردند ، سربازان حسین خان هوتکی در حالیکه هنوز تاریکی شب سراسر دشت را پوشیده بود به یکباره با هیاهو و هلهله کنان به اردوی نادر تاختند*


در پنجاه متری اردوی نادر ، ناگهان آوای شلیک مرگبار تفنگ ها بلند شد و سربازان نادر صف به صف برمی خاستند و شلیک می کردند ، حجم آتش گسترده تفنگها ، چنان پرحجم بود که سواران پیشتاز حسین خان با اسب هایشان بر زمین می غلطیدند ، فرمانده حسین خان یکباره دریافت که در دامی خطرناک افتاده ولی دیگر دیر شده بود ، زیرا اسبهای سواران با شتاب رو به جلو در حال تاخت بودند و نگهداشتن آنان امکان پذیر نبود ، سواران حسین خان ، خواهی نخواهی به اردوی نادر رسیدند


*در این هنگام‌ فریاد نادر بلند شد ، او پیشاپیش سربازان خود به میدان آمد ، جنگ با شمشیر و نیزه و گرز ، بر روی بدنهای نیمه جان سواران و اسب های مجروح آغاز شد ، سپیده صبح در حال دمیدن بود که فرمانده حسین خان با سختی زیاد تنها توانست یک سوم نیروهایش را جمع آوری و جان خود و باقیمانده افرادش را نجات دهد و با حالی زار و پریشان ، بطرف دژ قندهار عقب نشینی کند ، حسین خان هوتکی که منتظر بود سپاهیانش با پیروزی و سر بریده شده نادر بازگردند با مشاهده باقیمانده سواران شکست خورده ، امیدهایش را بر باد رفته می دید و آتش کینه و انتقام در وجودش شعله می کشید*


فردای آن روز سپاه نادر بدون استراحت ، با عبور از رودخانه ارغنداب بسوی دژ قندهار براه افتاد ، و پس از محاصره دژ بفرمان نادر ، غرش توپخانه آغاز شد ، پس از مدت کوتاهی نادر پی برد اصابت توپ ها به دیواره های دژ ، هیچگونه آسیبی به آن نمیرساند ، در این بین یکی از سرداران نادر به وی گفت ، دژ قندهار در زمان اورنگ زیب ، پادشاه ایرانی تبار هندوستان ساخته شده و در آن مصالحی محکم بکار رفته که هیچ توپخانه ای قادر به ایجاد شکاف و رخنه در آن نیست ، نادر به توپخانه دستور داد از اتلاف مهمات خودداری و شلیک توپخانه متوقف شد


*از ان طرف حسین خان هوتکی که متوجه شده بود حریف نادر نیست با صلاحدید سردارانش تصمیم به صبر و شکیبایی و پایداری از درون دژ گرفت ، هر دو طرف نبرد به امید پایان یافتن آذوقه و خواربار طرف مقابل ، زمان را می گذراندند ، نادر اما یک لحظه آرام و قرار نداشت ، و پیوسته به بخش های گوناگون سپاهش سر می زد و نقطه به نقطه دژ را زیر نظر می گرفت ، برنامه نادر برای تصرف دژ قندهار برنامه ای چهارماهه بود برای همین با خود می اندیشید چنانچه محاصره بیش از چهار ماه طول بکشد زمستان فرا می رسد و بسیاری از مردان جنگی وی تلف خواهند شد و آنگاه آسیب پذیر شده و شکست اش حتمی خواهد بود*


یکماه از محاصره قندهار گذشت ، نادر تقریبا مطمئن شده بود که خواربار دژ به این زودی تمام نخواهد شد ، ولی او مرد بازگشت بدون پیروزی نبود ، وی روزی سرداران خود را به چادر خویش فراخواند و برای ساخت شهری جدید در نزدیکی قندهار از آنها خواست با نیروهای تحت امر خود شروع به کار و تهیه مقدمات آن نمایند ، دستور نادر بیدرنگ به انجام رسید و پنجاه هزار سرباز سپاه وی دست بکار ساخت شهری با همه امکانات شهری که در آن بازار و خیابان و کوچه و خانه و باغ های کوجک و بزرگ داشته باشد ، شدند و سی هزار نفر دیگر کماکان به محاصره دژ قندهار ادامه می دادند ، بدستور نادر هر هفته پانزده هزار تن از شهرسازان جای خود را با محاصره کنندگان عوض می کردند تا همگی در ساخت شهر جدید و محاثره دژ سهیم باشند ، به این ترتیب نادر ، هم سپاه را از بیکاری درآورد و هم جایگاهی مطمئن برای حفظ آنها از سرمای زمستان بنا کرد ، زمستان هنوز فرا نرسیده بود که شهری جدید و زیبا ساخته شد که آن را نادر آباد نام نهادند ، این شهر هنوز در نزدیکی قندهار وجود دارد و دارای سکنه و افراد محلی است


*محاصره قندهار به درازا کشیده شد ، رفته رفته آثار خستگی در چهره سپاهیان نادر دیده می شد ، نادر که اینگونه دید دستور داد تا نیروهایش بظاهر عقب نشینی کرده و سنگرهای نزدیک دژ را رها کرده و اندکی دورتر مستقر و در نقطه ای پنهان شوند ، مدافعان دژ که اینگونه دیدند پنداشتند که نادر از محاصره خسته شده و قصد مراجعت دارد ، این بود که جرات کرده و با احتیاط بیرون آمده و شروع به جمع آوری وسایل سپاه نادر کردند ، فردای آن روز عده بیشتری برای جمع آوری غنائم از دژ بیرون آمده و در مسیر عقب نشینی سپاه نادر هر چه بود را جمع آوری و به دژ بازگشتند ، در شهر قندهار ، مردم به تصور اینکه نادر از محاصره دست برداشته از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند و جشن و پایکوبی برقرار و شادی وصف ناپذیری سراسر شهر را در بر گرفته بود ، در این حتل سرداران حسین خان نزد وی رفتند و از او خواستند برای اطمینان بیشتر با عده ای از سربازان دژ بدنبال نادر بروند ، حسین خان هوتکی که به روحیات نادر آگاهی کامل داشت و میدانست او امکان ندارد با دست خالی میدانی را خالی کند در ابتدا مخالفت کرد ولی در نهایت با اصرار سرداران خود موافقت کرد که با پانصد نفر نیرو ، بدنبال سپاه نادر بروند تا هم از عقب نشینی وی مطمئن شوند و هم اینکه در صورت امکان ، سربازان عقب مانده سپاه نادر را کشته و تجهیزات نظامی آنها را به غنیمت بگیرند*


نادر که شخصا ، لحظه به لحظه مراقب اوضاع بود دستور داد عقب ماندگان سپاه ، با دیدن مردان جنگی حسین خان ، جا خالی کرده و با بجای گذاشتن عمدی وسایل خود ، سراسیمه و هراسان فرار کنند ، سربازان مدافع دژ ، شادمان و مغرور بازگشتند و جریان پیروزی خود را بازگو کردند


*بامداد روز سوم ، در حدود پنج هزار نفر از نیروهای دژ به طمع جمع آوری غنیمت بیشتر ، از شهر بیرون آمده و بی پروا و مغرور بسوی رودخانه ارغنداب پیشروی کردند که به یکباره ، نیروهای نادر از پشت سر ، راه را بر آنان بسته و حمله ای برق آسا علیه آنان آغاز کردند ، جنگی سخت درگرفت و نیمی از سپاهیان حسین خان کشته و نیم دیگر آنها اسیر شدند و حتی یکنفر از آنان نتوانست به دژ بازگردد*

چون هیچیک از رفتگان بازنگشت ، مدافعان دژ تصور کردند چون میزان غنائم جنگی زیاد بوده آنها هنوز سرگرم جمع آوری غنائم شده اند ، این بود که دسته ای دیگر به طمع افتاده و آنان نیز به سادگی تار و مار و از اینها نیز ، یکتن بازنگشت


*رفته رفته ، سایه های شک و تردید بر اندیشه ساکنان دژ سایه افکنده بود ، حسین خان با سرداران خود ، جلسه ای اضطراری تشکیل داد ، در آن جلسه یکی از سرداران حسین خان ، بنام اشرف سلطان رئیس قبیله ای بنام توخی ، که از حسین خان نیز دل خوشی نداشت پیشنهاد کرد شخصا بهمراه سه هزار تن از سواران خود برای بررسی و آگاهی از سرنوشت افراد دژ اقدام نماید ، حسین خان با گوشزد نمودن نهایت احتیاط لازم ، با رفتن وی موافقت کرد*


اشرف سلطان که اینک احساس می کرد از زندانی بزرگ رهائی یافته با برافراشتن پرچم سفید ، به اردوی نادر رفت و با زدن زانو در مقابل وی ، درخواست بخشش و پیوستن به سپاه ایران نمود ، نادر با بزرگداشت و برخورد جوانمردانه ، او را بخشید و دستور داد تا خیمه و خرگاهی آبرومند برای وی و افرادش آماده و مهیا کنند ، اشرف سلطان نیز سوگند خورد تا لحظه مرگ در رکاب نادر بجنگد ، انتظار حسین خان برای آگاهی از سرنوشت افرادش بدرازا کشید ، او اکنون کاملا مطمئن بود که آنها در تله نادر افتاده اند ، لذا دیگر به هیچکس اجازه خروج از دژ را نداد 


*زمستان سخت و سرد قندهار از راه رسید ، سربازان نادر ، در شهر نادرآباد مستقر شدند و به تناوب و نوبتی در مسیر شهر جدید و دژ قندهار در رفت و آمد بودند ، یازده ماه از محاصره دژ گذشت ، پایداری سرسختانه قندهار ، روح و روان نادر را آزار می داد ، او مرد یکجا نشینی نبود ، از آن سو حسین خان هوتکی از سرسختی و یکدندگی نادر در شگفت شده بود ، در این یازده ماه نادر شخصا ، وجب به وجب ، بالا و پائین ، آجر به آجر ، و تمام نقاط و پیرامون دژ را برای آگاهی از نقطه ضعفی هر چند اندک ، بررسی کرده بود ، لذا شبی از شبها فرماندهان خود را فرخواند تا جزئیات و نقشه ، آغاز جنگی سخت و نفس گیر را با آنها در میان گذاشته و دست حمله ای برق آسا بزند*

پایان قسمت سی و چهارم

🔍🔍🔍🔍🔍