ماجرای کور شدن رضاقلی میرزا و جنگ داغستان

🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار


🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام


*قسمت پنجاه و نهم*

در پی سخنان آقا میرزا نیک قدم ، نادر پیکی به تهران که رضاقلی میرزا در آنجا بود فرستاد و دستور داد رضاقلی هر چه سریعتر به اردوی نادر در قفقاز حرکت کند ، رضا قلی بی خبر از همه جا به تصور آنکه پدرش بعلت جنگ های داغستان وی را احضار کرده بیدرنگ عازم قفقاز و اردوی پدرش گردید


در درازای راه تهران تا قفقاز ، از این سو نادر ، روزها و شب ها در خلوت پر درد و رنج خود بسر می برد و دگرگونی چشمگیری در اخلاق و رفتار وی بروز و ظهور یافته بود ، نادر در این زمان تنگ حوصله ، خشمناک شده بود و در مواقعی ، رفتارهای خطرناکی از او سر می زد و با کوچکترین تخلفی حتی از سوی نزدیک ترین یاران خود ، دژخیم (جلاد) را احضار و متخلف را اعدام می نمود ، اطرافیان وفادارش که زمانی حاضر بودند جانشان را در پیشگاه او قربانی کنند اکنون می کوشیدند هر چه کمتر با او روبرو شوند و از مقابل وی می گریختند


نادر با کج خلقی تمام ، ثانیه ها را می شمرد تا رضاقلی به حضور وی برسد ولی در همان حال نیز از ته دل آرزو می کرد آقا میرزا نیک قدم دروغ گفته باشد ، سردار دلاوری که نامش لرزه بر اندام یلان و شیران می انداخت اینک در گوشه سراپرده پادشاهی اش ، کنج عُزلَت (انزوا ، گوشه نشینی ، دوری کردن از اطرافیان) برگزیده بود ، خواب و خوراکش هم کم شده و علاقه ای نیز به مسائل ارتش نشان نمی داد و در یک کلام در خودش فرو رفته بود


دو هفته به همین منوال گذشت تا اینکه شبی از شب ها ، ورود رضاقلی به اردو را به آگاهی نادر رساندند ، نادر با همه شیردلی از روبرو شدن با عزیزترین فرزندش و آگاهی از حقیقت ماجرا بیم داشت و نمی دانست چه بگوید ، این بود که از پذیرفتن رضاقلی خودداری و ملاقات با وی را به وقت دیگری موکول کرد ، او اندیشید چگونه با فرزندش روبرو شود ، دو روز به همین منوال گذشت ، افکاری مختلف و پریشان ، روح و روان پدر ، و پسر را ، که اینک مطمئن شده بود بدلیل مبهمی مورد بی مهری پدر قرار گرفته ، آزار می داد


در نهایت رضاقلی بدستور نادر ، به چادر فرماندهی پدر وارد شد و با تعظیم و کُرنش (عرض ادب و احترام) در مقابل نادر زانو زد ، نادر با نگاهی عمیق ، رو به رضا قلی کرد و پرسید

- آیا از انگیزه احضار خود آگاهی - پاسخ رضا قلی منفی بود

- نادر ادامه داد ، آیا میدانی در جنگل های مازندران چه کسی به من تیراندازی کرد
- پاسخ رضاقلی باز هم منفی بود

- آیا آقا میرزا نیک قدم را می شناسی
- بله پدر ، او زمانی نزد من آمد و درخواست کار و کمک کرد

- آیا وقتی به او کمک کردی ، میدانستی او از من کینه دارد و می خواهد مرا بکشد
- بله پدر ، میدانستم

نادر به سختی یکه خورد (تعجب کرد) و خون به چهره اش دوید ، چشمانش سرخ شد و از شدت خشم لب هایش را می گزید و بی اختیار شروع به راه رفتن و مالیدن دستهایش نمود و با آوائی بلند و درشت از رضاقلی پرسید ، تو میدانستی او قصد قتل مرا داشته ولی باز هم او را به حال خود رها کردی تا بیاید و مرا بکشد ، رضا قلی گفت


رفتار بزرگوارانه و جوانمردانه قبله عالم ، همیشه سرمشق من بوده ، بارها و بارها دیدم و شنیدم بسیاری از کسانی که بر روی شما شمشیر کشیده اند مورد عفو و بخشش قرار گرفتند و از طرفی ، نیک قدم را کوچکتر از آن می دیدم که آسیبی به شما برساند ، به سر مبارکتان قسم میخورم هیچوقت گمان نمی کردم چنین غلطی از او سر بزند


نادر به میان سخن رضاقلی دوید و گفت ، تو چطور به سر من قسم میخوری در حالیکه این سر ، برای تو کوچکترین ارزشی ندارد ، رضاقلی که می دید پدرش تا چه اندازه ای به او بدبین شده و دفاعیات او را به هیچ می انگارَد و قبول نمی کند با آوائی بلند رو به آسمان کرد و گفت ، *خداوندا ، تو گواهی که من کوچکترین نقشی در این سوءقصد نداشتم و شاهنشاه ، بی جهت به من بدگمان شده و دچار اندیشه های ناخوشایند گردیده*


نادر مجددا رشته سخن را به دست گرفت و گفت ، وقتی که من در هند بودم و تو هنوز شاه نشده بودی هر کاری که دلت خواست کردی ، شاه تهماسب بیچاره و مفلوک و دو کودک بی گناهش را کشتی و دو خواهر او را که همسران من و خودت بودند نیز به همین انگیزه خودکشی کردند ، من به خاطر جوانی و ناپختگی ات ، عذرت را پذیرفتم و حتی در مغز خود تو را بخشیدم


تو خوب می دانی که من هرگز ، بی جهت و بی جا ، فرمان کشتار نمی دهم ، حال اگر با صداقت و راستی ، حقیقت را هر چند که تلخ و ناگوار باشد را برایم بازگو نمائی حتی اگر گناهکار باشی و گناهت نیز هر اندازه بزرگ باشد به مولایم علی علیه السلام که میدانی ، همیشه و همه وقت ، کلب (سگ) آستان او بوده و هستم سوگند می خورم از آن چشم پوشی کنم و کاری با تو نداشته باشم ، ولی اگر دروغ بگوئی میدانی من در مورد افراد خطاکار ، حتی اگر عزیزترین فرد باشد لحظه ای در مجازات او درنگ نخواهم کرد

رضاقلی اندکی خاموش ماند و سپس سر برآورد و گفت ، من در مقابل شما چه می توانم بگویم ، آیا این رفتار پدری است با پسرش ، و پادشاهی است با ولیعهدش ، شما در ذهن خود مرا محاکمه و خطاکار قلمداد کرده اید و هر چه بگویم سودی ندارد ، من اکنون هیچ ندارم ، نه حیثیت ، نه آبرو ، نه احترام و نه قدر و منزلتی ، چه خفتی از این بالاتر است ، حال که شما اینطور می اندیشید و همچنین ، از برخورد اطرافیان و خدمتگزاران ، و نگاههای معنا دار آنان می فهمم که دیگر در این دنیا هیچ ارج و اعتباری ندارم ، من این زندگی ذلت بار و خواری را نمی خواهم ، باز هم می گویم من اصلا نمی فهمم کدام گناه ، کدام خطا ، کدام توطئه ، به همین خاطر اکنون با تمام وجود از این دنیا دل بریده ام و از خداوند مرگ را آرزو می کنم ، دیگر چیزی برای گفتن ندارم هر چه صلاح می دانید انجام دهید


نادر در حالیکه از خشم می لرزید رو به نگهبانان گفت ، این پسر گستاخ را از جلوی چشمانم دور کنید ، نگهبانان در وضع بدی قرار گرفته بودند ، متحیر و سرگردان‌ که چه بکنند ، فرمان ، فرمان نادر بود و رضاقلی فرزند محبوب و پسر ارشد نادر و نایب السلطنه پیشین ایران ، نادر که دو دلی نگهبانان را دید در حالیکه زبانش در کام ، تلخ و خشک شده بود و دیگر حتی قدرت فریاد زدن نداشت با دست خود اشاره کرد که فرمان را اجراء کنند


در این روزها ، نادر ضمن اینکه خواب و خوراک خوبی نداشت به باده (شراب) روی آورده بود ، او برای تسکین خود پیوسته شراب می نوشید و گهگاه از خود بیخود می شد و بی جهت فریادهای هراس انگیزی سر می داد ، در این زمان هیچکس قدرت و یارای روبرو شدن با او را نداشت


فردای آن روز ، نادر باز هم برای کشف حقیقت دستور داد آقامیرزا نیک قدم را به حضورش بیاورند و باز هم با سوگندی غلیظ از او خواست نترسد و راست بگوید تا مورد بخشش قرار گیرد ، ولی نیک قدم همان حرف های قبلی خود را تکرار کرد ، مسئله ، مسئله ساده ای نبود ، موضوع آن بود که نادر ، رضاقلی را که از لحاظ اخلاق و رفتار و دلاوری و دیگر شباهت های ظاهری بشدت به او می مانست بسیار دوست داشت و از طرفی در قانون نادر ، هیچ خطاکاری ، حتی اگر عزیزترین کسانش بودند ، بدون مجازات رها نمی کرد ، *نادر بشدت درمانده شده بود و نمی دانست چکار کند و چه تصمیمی بگیرد*


تا اینکه برای رهائی از این اوضاع سخت و دشوار ، دستور داد مشاورانش برای مشورت و رایزنی ، به سراپرده وی رفته و در این باره نظر بدهند ، پس از تشکیل جلسه ، نادر مشاهده می کرد مشاورانش مانند تندیس های سنگی (مجسمه های سنگی) در جای خود خشکیده بودند و هیچ صدائی از کسی در نمی آمد ، مسئله ، مسئله پیش پا افتاده ای نبود ، به زندگی نادر و رضاقلی مربوط بود ، نادر از خاموشی حاضران به تنگ آمد و با فریاد گفت چرا ساکتید ، تکلیف من چیست ، چیزی بگوئید ، در این زمان منشی مخصوص نادر میرزا مهدی استرآبادی با ترس و لرز ، لب به سخن گشود و گفت


هر چند گناه شاهزاده عظیم است ولی دریای لطف قبله عالم بسی بزرگتر است و می تواند او را عفو کند و ببخشد ، مشاور دیگری نیز سینه اش را صاف کرد و گفت ، گناهکار باید گوشمالی داده شود تا عبرت سایرین گردد ولی این گوشمالی باید طوری باشد که چنانچه روزی قبله عالم بر سر مِهر و لطف آمدند قابل جبران و درمان‌پذیر باشد ، در این میان نزدیک ترین سردار نادر ، یعنی سردار جلایر که معتمدترین فرد نزد وی بود گفت ، سوگند میخورم نیک قدم که کینه شما را به دل داشته حال که خود را گرفتار دیده ، خواسته است که با این کار ، آخرین زهر خود را بر جان شما بریزد و نور چشم شما را بدست خودتان مجازاتی سخت نماید و با این کار در حقیقت ، شما و خاندانتان را هم مجازات نماید


سخنان سردار جلایر در روان نادر اثر نیکوئی بخشید و نشانه های آرامش و خشنودی در چهره نادر هویدا گردیده و گره از ابرو ، و چینهای پیشانی نادر ، گشوده و نفس های عمیق و بعضا به شماره افتاده وی ، تا حدی منظم شد ، با رفتن مشاوران ، علت احضار رضاقلی از تهران و آمدنش به اردوی نادر در قفقاز ، مانند تشتی که از پشت بامی بیفتد مانند توپ در میان افراد سپاه ترکید و همگان از این توطئه ، آگاهی یافتند


بامداد روز بعد نیک قدم برای بار سوم برای بازجوئی فراخوانده شد ، نادر میخواست اگر فرمانی به سود یا زیان پسر دلبندش و یا نیک قدم صادر کند آن فرمان موجب پشیمانی اش در آینده نباشد ، طولی نکشید که نیک قدم را نزد نادر آوردند ، نادر به وی گفت


من هنوز بر سر پیمان و سوگندی که به رسول اله (ص) خورده ام هستم ، ولی برایم مسلم شده تو دروغ می گوئی ، حال باز هم سوگند میخورم اگر همین حالا هم اظهارات قبلی خود را انکار کنی و به من راست بگوئی همین حالا دستور آزادی ات را می دهم و از هر گونه مجازات معاف خواهی بود

نیک قدم که سراسر وجودش را وحشت فرا گرفته بود گفت ، قبله عالم ، من از این همه پرسش و پاسخ و زجر روانی و شکنجه روحی به تنگ آمده ام ، سوگند میخورم هر چه را تا کنون گفته ام راست بوده و جز آن هیچ چیز دیگری ندارم که بگویم ، من از همان اول به سوگند شما اطمینان داشتم و جز حرف راست ، چیز دیگری بیان نکردم


با سخنان محکم و استوار نیک قدم ، چشمان نادر دوباره سیاهی رفت و کامَش خشک شد و بر پیشانی آفتاب سوخته اش چروک های عمیقی ظاهر شد ، لذا دوباره دستور داد رضاقلی را به حضورش بیاورند ، رضاقلی که دو شب نخوابیده بود و زجر روانی شدیدی را تحمل کرده بود را با چشمانی گود رفته و رنگ رخساری پریده و زرد به حضور پدر آوردند ، قلب پدر و پسر با دیدن یکدیگر ، به تپش در آمد


نادر با دیدن رنگ و روی رضاقلی دلش به درد آمد ، لذا نگاهی ترحم آمیز ، به سراپای رضاقلی انداخت و آرام و شمرده و با نگاههائی مهربانانه و التماس گونه رو به فرزندش کرد و گفت ، پسرم ، نه بعنوان پادشاه مملکت بلکه بعنوان یک پدر ، که اشتباهات جوانش را می بخشد و می پوشاند ، از تو میخواهم به من راست بگوئی و مرا از این افکار پریشان و کمرشکن که دامنگیرم شده نجات داده و بِرَهانی


رضاقلی که از دنیا بریده و دل به مرگ نهاده بود گفت ، سخن گفتن من برای شما سودی ندارد و هر چه بگویم باور نمی کنید ، هر چه زودتر مرا راحت کنید که دیگر تحمل این همه سرشکستگی در میان درباریان را ندارم ، نادر در مخمصه بدی گیر افتاده بود و نمی دانست چه بگوید و چه تصمیمی بگیرد ، لذا دستور داد تا نیک قدم را نزد او و رضاقلی بیاورند تا با مواجهه حضوری و رو در روئی این دو نفر ، حقیقت امر برای همیشه روشن شده و از این دو راهی رنج آلود رهائی یابد

*پایان قسمت پنجاه و نهم*

🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام


*قسمت شصتم*

بامداد روز بعد نیک قدم برای سومین بار ، پا به درون چادر نادر گذاشت و رو در روی رضا قلی میرزا قرار گرفت ، نادر رو به نیک قدم کرد و گفت ، آنچه در چند جلسه قبل به من گفتی در حضور رضاقلی نیز تکرار کن ، نیک قدم همان حرفهای قبلی خود را تکرار می کرد


به هنگامیکه نیک قدم سرگرم صحبت کردن بود و رضاقلی سخنان او را می شنید ، آنچه مورد تائیدش بود را با تکان دادن سر ، تائید میکرد و در برخی مطالب که مورد قبولش نبود می گفت دروغ می گوید ، دروغ می گوید


زمانی‌که صحبتهای نیک قدم پایان یافت نادر به رضا قلی گفت ، حال تو هم هر صحبتی داری بگو ، رضاقلی آهی کشید و گفت ، هر چند دفاع من سودی ندارد ولی با اینهمه عرض می کنم بخش هائی از سخنان این مرد پلید درست است و بخش هائی از آن نادرست و دروغ


نادر مجددا پرسید ، هنگامیکه با این مرد سخن می گفتی آیا کسی هم حضور داشت ، رضاقلی پاسخ داد هیچکس نبود ، نادر با خشم فریاد زد ، چطور چنین چیزی ممکن است ، یعنی حتی یک مستخدم و یا یک محافظ که همیشه در کنارت هستند نیز در آنجا نبودند ، آیا توقع داری من این حرف ها را باور کنم ، نادر سپس خنده ای بلند و اِستِهزاء آمیز سر داد (خنده ای که حاکی از تمسخر و ریشخند طرف مقابل باشد) و گفت ، این حرف های بچگانه ات در هیچ محکمه ای خریداری ندارد


رضاقلی که دلاوری و بی باکی و صراحت لهجه را از پدرش به ارث برده بود ناگهان برآشُفت (عصبانی شد ، اختیار از کف داد) و نتوانست خود را نگهدارد و بی اختیار با فریادی رعدآسا رو به پدر کرد و گفت


بخندید ، بخندید ، این خنده های خشم آلود ، یعنی فرمان کشتن من ، یعنی پذیرفتن دروغ های این مرد پلید و حیله گر و بی سر و پا ، یعنی قبول نکردن دفاعیات من و محکومیت بی جای من


شما هیچ رحمی در وجودتان نیست ، شما هزاران تن را تا به امروز بی دلیل کشته اید و از دیدن رنگ خون لذت می برید ، شما اگر روزی ، خونی نریزید آرامش پیدا نمی کنید ، چرا معطلید ، دنبال بهانه های پوچ نگردید ، تبرزین تان را بردارید و من ، و این مردک بدبخت را از این زندگی نکبت بار خلاص کنید ، حاضرم بمیرم و دیگر روی شما را نبینم


نادر با شنیدن این سخنان تند و گزنده ، یکه ای خورد و شگفت زده ، لحظه ای خاموش ماند ولی ناگهان دیگ خشمش بجوشش درآمد و زبانه کشید ، رگ های پیشانی پر چین و چروک و آفتاب سوخته اش متورم شد ، سفیدی چشمانش را خون فرا گرفت و به میان سخنان رضاقلی دوید و گفت ، ای پسر ناخلف ، چه گفتی


رضاقلی بی توجه به پدر و بدون اینکه مهلت بدهد یکسره حرف می زد ، او سپس رو به نیک قدم گفت ، خدا تو ملعون و دروغگو را که برای انتقام از پدرم ، آبرو و جان مرا نیز به خطر انداختی را لعنت کند ، ایکاش تو را می کشتم و یا تیرت به هدف می خورد و دنیائی آسوده می شد و من این روزگار نکبت بار را نمی دیدم


نادر که در طول عمر خویش هرگز چنین سخنانی را از کسی نشنیده بود سخن آخر رضاقلی را اعتراف صریح او به شمار آورد ، اطرافیان نادر مشاهده کردند نادر با آن همه توانمندی که در میادین جنگی با وجود زخم های بی شمار مانند کوهی استوار بود ، اینک تعادل خود را از دست داده و مانند آن است که دنیا دور سرش به گردش درآمده ، دو نفر از محافظان دویدند تا او را نگهدارند که با فریاد ترسناک و عکس العمل تند نادر ، وحشت زده به کناری رفتند


سکوتی خفه کننده ، دردآور ، سنگین و تحمل ناپذیر ، سراپرده نادر را فرا گرفت ، دست های نادر بشدت میلرزید و از شدت خشم ، لب هایش را می گزید ، دانه های درشت عرق بر گونه های نادر نشسته بود و به آرامی ، بر زمین می چکید و خیره ، به لب های پسرش چشم دوخته بود ، پسری که علاوه بر اتهامی به آن سنگینی ، چنان سخنانی گستاخانه و بی پروا ، در برابر او بر زبان آورده بود که تا کنون سابقه نداشت


آن سکوت مرگبار برای دقایقی بر چادر نادر سایه افکند ، و نادر نیز کمی بخود مسلط شده بود و نفس های به شماره افتاده اش ، کم کم به حالت عادی باز می گشت ، او در حالیکه عرق را از روی پیشانی اش پاک می کرد با کلماتی شمرده و آرام که از درون اما ، توفانی بود گفت ، پس تو آرزوی مرگ مرا داشتی و دوست داشتی تیر این مرد به هدف بخورد ، آفرین بر تو ، آفرین


رضاقلی که حالات روحی پدر را دید در حالیکه دلش به درد آمده بود با حالتی نزار و دلسوخته در مقابل نادر به زانو درآمد و گفت ، بس کن پدر ، به تمام اولیاء و انبیاء سوگند میخورم که بیگناهم ، التماس می کنم دشنه ای به من بدهید تا همین حالا به زندگی خودم پایان دهم ، دیگر حاضر نیستم هیچ سخن دیگری بشنوم ، خسته شده ام ، بس است ، دیگر بس است

نادر که به مانند کوه آتشفشان ، قبل از فوران آتش ، در ظاهر آرام و از درون در جوش و خروش بود رو به رضاقلی گفت ، من هرگز تو را نمی کشم ، چون اگر کشته شوی آسوده خواهی شد و فرصت نخواهی یافت تا درباره گناه بزرگی که مرتکب شده ای بیندیشی ، تو حتما باید زجر پشیمانی خود را بکشی ، شاید گوشه ای از لطمه ای که بر روح و روان من نیز روا داشتی ، جبران شود


نادر سپس دستهایش را بر هم کوفت ، نگهبانان بدرون جادر آمدند و رضاقلی و نیک قدم را با خود بردند ، پس از یکساعت از این ماجرا ، نادر مشاورانش را برای رایزنی و مشورت به چادر خویش فراخواند


ولادیمیر مینورسکی تاریخ نگار روس در این باره چنین می نویسد *نادر مجلسی را برای تعیین مجازات رضا قلی ترتیب داد و اعضای شورا متفقا رضاقلی میرزا را به جرم تحریک ضارب ، برای ترور نادرشاه محکوم کردند* و بدین ترتیب حکم کور شدن رضاقلی قطعی شد


خبر قطعی شدن مجازات رضاقلی به حرمسرای نادر و زودتر از همه به گوهر شاد خاتون مادر نصراله میرزا (ولیعهد) که خاله رضا قلی و زنی بسیار نیکدل و مهربان بود رسید ، *گوهرشاد خاتون همسر دوم نادر و دختر باباعلی بیک ، حاکم ابیورد بود و نادر مدتها سرباز پدرش بود*


این زن که سالمندترین همسر نادر بود با توجه به اینکه می دانست شفاعت هیچ کس بر تصمیم و اراده نادر اثری ندارد سراسیمه خود را به ستاره که سوگلی حرمسرای نادر بود رسانید و به پای او افتاد و در حالیکه بشدت میگریست ، عاجزانه از او خواست شفاعت و میانجیگری نماید


ستاره که حال و روز گوهرشاد خاتون را دید گفت ، من برای شفاعت حرفی ندارم ولی مگر شما نادر را نمی شناسید ، همه میدانیم چنانچه تصمیمی بگیرد یا حرفی بزند هرگز از آن بازنمی گردد ، لذا مطمئنم رفتن و شفاعت من بطور حتم بی فایده خواهد بود ، گوهرشاد اما دست بردار نبود و پیوسته لابه و زاری و التماس میکرد ، ستاره که اینگونه دید بغضش ترکید و گوهرشاد را در آغوش گرفت و تصمیم گرفت به نزد نادر برود


در پی این تصمیم ، ستاره خواجه باشی را احضار و از او در خواست ملاقات با نادر را نمود ، خواجه باشی وقتی از نیت ستاره آگاه شد وحشت زده به او گفت ، آفرین بر قلب پاک شما ، ولی ای بانوی بزرگوار و شیردل من ، بیهوده با جان خود بازی نکنید و هرگز برای چنین درخواستی نزد نادر نروید ، او در حال حاضر مانند پلنگی زخمی و خشمگین ، آماده هر گونه عکس العملی است ، من هرگز چنین کاری نخواهم کرد ، ستاره که اینچنین دید فریادی بر سر خواجه باشی کشید و خود به تنهائی ، بسوی سراپرده نادر به راه افتاد


خواجه بی نوا که اینگونه دید به پای ستاره افتاد ولی فایده نکرد ، بناچار قول داد نزد نادر رفته و درخواست ملاقات نماید ، در این حال ستاره انگشتر خود را نیز به خواجه باشی داد تا آنرا به نادر نشان دهد تا ضمن درخواست ملاقات ، اهمیت این حضور را نیز ، گوشزد کرده باشد


در این اوضاع سخت و خطرناک ، که هیچکس حاضر نبود با نادر روبرو شود ، خواجه باشی با ترس و لرز فراوان به سراپرده نادر رفت و انگشتری ستاره را به او داد و در گوشه ای خاموش ایستاد ، نادر با دیدن انگشتر ستاره نگران شد و رو به خواجه باشی گفت ، احمق ، چرا در این اوضاع اجازه دادی که ستاره وقت ملاقات بخواهد ، خواجه باشی که وحشت مرگ سراسر وجودش را فراگرفته بود ، لرزان گفت ، به سر مبارک هر چه کوشیدم اثری نکرد و ستاره خاتون اصرار داشتند به حضور قبله عالم برسند


نادر با توجه به پیمانی که با ستاره داشت ناگزیر بود هر وقت انگشتر او را ببیند او را به حضور بپذیرد ، پس به ناچار اجازه داد که ستاره را به نزدش بیاورند ، دقایقی بعد ستاره به حضور نادر رسید


نادر با دیدن ستاره در حالیکه عصبی و بی حوصله بود رو به او کرد و گفت ، آیا تو هم آمده ای در مورد این پسر نمک نشناس با من سخن بگوئی ، ستاره به یکباره شروع به گریستن کرد و خود را به پای نادر انداخت ، نادر که هاج و واج شده بود پرسید ، چه شده حرفت را بزن ، من دیگر طاقت شنیدن اخبار بد دیگر را ندارم ، ستاره با چشمان اشک بار گفت قبله عالم ، شنیده ام فرمان داده اید که شاهزاده را مجازات کنند و از نعمت بینائی محروم نمایند ، شاهزاده هنوز جوان است و هر چند که مستحق بدترین مجازاتها باشد ولی هر چه باشد او پاره تن شماست ، التماس می کنم از این کار صرفنظر کنید ، نادر با ناراحتی گفت ، من باید کشوری وسیع را اداره کنم اگر فرمانی که داده ام را نقض (لغو - شکستن) کنم همگان خواهند گفت ، نادر با سخن یک زن ، حکم خود را شکست و از این پس هر گنهکاری به زنان حرمسرا و امثال خواجه باشی متوسل خواهد شد و این باعث بهم ریختگی در اداره کشور می شود


ستاره دست بردار نبود و گفت شاهزاده با دیگران فرق دارد و مردم ایران علاقه زیادی به او دارند و معتقدند او قربانی توطئه ای بزرگ شده ، می ترسم پس از اجرای فرمان ، دچار پشیمانی و در پی آن پریشانی و اندوه همیشگی شوی

صحبت های آن دو اندکی به درازا کشید از ستاره اصرار و از نادر انکار ، نادر ناگهان خُلقش تنگ شد و دیگ سوء ظن و حسادتش زبانه کشید ، لذا رو به ستاره کرد و گفت ، اینهمه اصرار و پافشاری تو برای چیست ، چه شده که برای زندگی من ارزشی قائل نیستی ولی برای چشمان رضاقلی تا این اندازه ناراحتی ، ستاره اما بدون هیچ واهمه ای دست بردار نبود و در آخر کلام خود جمله ای گفت که نباید می گفت ، ستاره گفت


بخاطر رضای دل من هم که شده رضاقلی را به من ببخش ، ناگهان نادر از جای خود جنبید و با خشونت ستاره را به گوشه ای پرتاب کرد و گفت گمشو بیرون ، شرم داشته باش ، ستاره باز هم نادر را رها نمیکرد و با شجاعتی مثال زدنی ، پیوسته خواسته خود را تکرار می کرد ، نادر که تا به حال یکدنده تر از خود ندیده بود مانند شیری غرید و گفت ، زود از جلوی چشمانم دور شو نمیخواهم چهره نحس تو را ببینم ، کاری نکن همین حالا دستور دهم سر از بدنت جدا کنند ، ستاره باز هم میدان را خالی نمی کرد و در آخر با زبان شماتت و سرزنش گفت ، کسی که به پاره تن خود رحم نکند به هیچکس رحم نخواهد کرد


هنوز کلام آخر از میان لبهای ستاره خارج نشده بود که مشت نادر مانند پتکی سنگین بر صورت او فرود آمد ، زنی ظریف و لطیف ، مشت را از کسی خورده بود که مردان نیرومند هم تاب و توان تحمل آن را نداشتند ، چشمان ستاره سیاهی رفت و زانوانش سست شد و به زمین در غلطید و بیهوش شد ، نادر بی آنکه کاری کند از سراپرده خود بیرون رفت


با بیرون رفتن نادر ، خواجه باشی و نگهبانان که سخنان ان دو را شنیده بودند به درون چادر آمده و اندکی بعد ، پیکر بیهوش ستاره توسط خواجه باشی و چند کنیز دیگر ، به حرمسرا برده شد ، نادر نیز خشمناک و مانند ببر تیر خورده ، بسوی محل مجازات رفت و فرمان داد رضاقلی را حاضر کنند


برابر دستوری که داده شده بود گروهی از بزرگان و سرداران حاضر بودند ، سفره ای چرمین بر زمین گسترده شد و ابزار درآوردن چشم نیز آماده و مهیا گردید ، از چشمان نادر ، آتش خشم می بارید ، در محل مجازات بوی خشم و نفرت ، با بوی هیزم سوخته در درون کوره آماده شده دژخیم سنگدل ، در هم آمیخته و جَوّی سنگین و وهم آلود ، فضا را پر کرده بود ، نفس ها در سینه ، تنگ شده و به شماره افتاده بود و قلب ها از شدت تپش ، در حال از هم پاشیدن بود


در این هنگام رضاقلی میرزا همراه با دو دژخیم درشت اندام به مجازاتگاه آوردند ، رضاقلی با غروری که از پدر به ارث برده بود می کوشید با سینه ای سپر و گردنی افراشته در برابر دیگران بایستد و خود را نبازد ، این بود که با گام هائی بدون تزلزل به مقابل پدر آمد ، استواری رضاقلی در برابر این رویدادی که دل شیر را آب می کرد شگفتی و تحسین همگان را برانگیخته بود


سکوت مجازاتگاه به راستی کُشنده بود و مانند سنگی گران ، بر سینه حاضران سنگینی می کرد هیچکس جرات نمی کرد سخنی بگوید و همگان می دانستند فقط یک معجزه می توانست رضاقلی را از این مجازات وحشتناک برهاند


قلب نادر دوباره تپش افتاد و با صدائی خشک رو به رضاقلی کرد و گفت ، ای کاش مادرت قبل از اینکه تو را به دنیا بیاورد می مرد و چنین ننگی را برای من بجای نمی گذارد ، رضا قلی نیز با لبخندی تحقیر آمیز رو به پدر کرد و گفت ، برای آخرین بار در مقابل همه می گویم ، من بی گناهم ، و مرا اینگونه مجازات نکن


نادر رو به دژخیم کرد و دستور داد که چشمان رضاقلی را درآوَرَد ، دژخیم که در بریدن گوش ، بینی ، دست ، پا ، زبان و درآوردن چشم استاد بود ولی اینک دستانش می لرزید و بر جای خود میخکوب شده بود و نمیدانست چه کند که ناگهان با فریاد نادر به خود آمد که می گفت ، احمق چرا ایستاده ای ، زود باش چشمان او را در بیاور ، وگرنه همین حالا سر از بدنت جدا خواهم کرد


رضاقلی که تردید دژخیم را دید پیش رفت و بر روی سفره چرمی زانو زد و به دژخیم گفت ، برای خودت دردسر درست نکن ، زود کارت را انجام بده ، من دیگر نمی خواهم این جهان و این پدر را ببینم ، بیا و کارت را شروع کن


نفرت و انزجار در میان حاضران موج می زد ولی از آن میان ، کسی جرات نکرد که به پا خیزد و به نادر بگوید این لکه ننگ را در زندگی درخشان خود نگذار و نام نیک ات را زشت نکن ، در این زمان که دقیقا نیمروز (ظهر) بود آوای اذان از مناره مسجد اردوگاه به پا خاست و به آنجا رسید که می گفت ، حی علی خیرالعمل ، حی علی خیرالعمل


در این میان دژخیم آهسته به رضاقلی گفت ، حضرت والا ، از شما میخواهم مرا ببخشید که جز اجرای دستور پادشاه ، چاره دیگری ندارم ، رضاقلی هم گفت معطل نکن و مرا راحت کن ، دژخیم نیز بیدرنگ و با سرعت تمام ، طوری که شاهزاده کمتر درد بکشد چشمان وی را درآورد و بر روی سفره چرمی انداخت

رضاقلی با دو دست ، صورت خود را پوشانید و در همان حال آهسته و لرزان گفت ، پدر ، از اینکه دنیا را در برابرم تاریک کردی تسکین پیدا کردی ، و سپس این جمله تاریخی را گفت که تقریبا تمامی تاریخ نگاران داخلی و خارجی و حاضرین در صحنه به آن اشاره کرده اند ، رضا قلی رو به نادر کرد و گفت


*ولی این را بدان تو تنها چشم فرزند خود را کور نکردی تو چشم امید ملت ایران را کور کردی و با این کار ، نام خود را در تاریخ لکه دار کردی*


این را گفت و سپس ادامه داد ایکاش مرا کشته بودی ، او سپس خواست از زمین برخیزد که به جهت درد سخت و کشنده و ضعف بدنی تعادل خود را از دست داد و به زمین افتاد ، نادر که اینچنین دید بدون اینکه به روی خود بیاورد سراسیمه و با حالتی زار و نزار ، محل مجازات را ترک و دستور داد چشمان نیک قدم را هم از کاسه درآورند و گفت درست است که قول دادم او را نکشم و آزاد کنم حالا هم همین کار را می کنم و او را زنده به میان قبیله اش میفرستم ولی کور و نابینا ، نادر این را گفت و از محل بیرون رفت


*قسمت شصت و یکم*


جهان در مقابل رضاقلی میرزا تاریک شده بود ، نادر بسرعت به چادر خود در اردوگاه رفت ، بسیاری از حاضران به گریه افتاده بودند و با رفتن نادر ، نفس های حبس شده خود را آزاد کرده و های های می گریستند


در این حال نیک قدم را نیز برای مجازات به محل آوردند ، دژخیم با خشونت لگدی بر پشت زانوی او زد و با زجر و شکنجه بیشتری ، شروع به درآوردن چشم های وی کرد ، فریادهای دردآلود نیک قدم به گوش رضاقلی میرسید ، او با اینکه از درد بی تاب شده بود به میان فریادهای نیک قدم دوید و گفت


بدجنس خبیث ، برای زنده ماندن چرا دروغ گفتی و مرا و‌ پدرم را به این روز انداختی ، سزای تو مرگ است نه کور شدن ، خدا تو را لعنت کند


نادر در خلوت خود دستور داد هیچکس را به سراپرده اش راه ندهند ، اندیشه های ناخوشایندی ، سراسر وجود او را فراگرفته بود و مانند ببری تیر خورده ، از این سو به آن سو می رفت و زیر لب می غرید ، او ده ها نقشه جنگی در سر داشت ولی هر چه می کوشید نمی توانست افکار خود را متمرکز کند و این حادثه شوم ، تمام اندیشه او را به هم ریخته بود ، روز رفته رفته در اردگاه ایران خراب در قفقاز ، به پایان خود نزدیک می شد که رئیس جاسوسان نادر اجازه ملاقات خواست و حرف های رضاقلی را در حضور نیک قدم را به نادر بازگو کرد


کم کم فشار درد و رنج ، و پشیمانی کمرشکنی بر روی افکار نادر سایه می انداخت ، او مردی بود که گریستن در وجودش جائی نداشت ، او نمی خواست و نمی توانست گریه کند ، این بود که دستور داد برایش شراب بیاورند و در آن شب غم انگیز ، تا می توانست در نوشیدن آن افراط کرد تا به خیال خود ، از فشار اندوهی که نزدیک بود شانه هایش ، در زیر سنگینی آن خُرد شود ، بکاهد


تا صبح روز بعد تا بالا آمدن آفتاب نیمروز ، کسی نادر را ندید ، دو روز بعد هم به همین منوال گذشت ، چشمان نادر بر اثر بی خوابی و باده گساری (شرابخواری) و خشم و اندوه ، سرخ و اعصاب او بشدت خسته و حساس شده بود


روز سوم بالاخره نادر از سراپرده خود بیرون آمد و ضمن بازدید از اردوگاه با گوشهای تیز خود صدای خنده چند نفر را شنید ، نادر به طرف صدا رفت و قوللر آغاسی (مسئول تدارکات و حقوق سپاهیان) قورچی باشی (مسئول سلاح و مهمات لشگر) و شیخ السلام ( ملا باشی ، مسئول امور مذهبی سپاه) و چرخچی باشی و توپچی باشی و چند نفر دیگر از مقامات را دید که سرگرم گفتگو و خنده و شوخی هستند ، آنها آنقدر گرم صحبت بودند که نادر را در چند قدمی خود ندیدند ولی ناگهان با فریاد نادر به خود آمده و مانند چوبی خشک در مقابل او به زانو درآمدند ، نادر نگاهی غضب آلود به آنان انداخت و به سراپرده خود رفت


هنوز دقایقی چند نگذشته بود که افراد یاد شده به چادر نادر فراخوانده شدند ، نادر در حالیکه سعی می کرد خشمش را پنهان کند رو به آنان گفت ، روزی که من رضا قلی را مجازات می کردم شما کجا بودید ، همگی بالاتفاق گفتند در حضور قبله عالم بودیم ، و ایکاش کور می شدیم و آن صحنه را نمی دیدیم ، نادر به آنان گفت ، پس چرا وساطت و میانجیگری نکردید ، آنها گفتند ، حضرت ظل الله (سایه خدا) ، چه کسی جرات مخالفت با فرمان شما را دارد


در اینحال شیخ الاسلام نیز که نزد نادر احترام ویژه ای داشت بدون اطلاع از خلق و خوی به هم ریخته نادر ، و برای تبرئه خود و حاضرین به او گفت ، قبله عالم ، هیچکس در مقابل فرمان خداوند و قضاء و قدر الهی قدرت مقاومت ندارد و در حقیقت این سرنوشت و تقدیر رضاقلی بوده و هیچکس مقصر نیست ، نادر ناگهان برآشفت و با فریادی رعدآسا ، دژخیم را فراخواند و گفت


زود باش ، قضاء و قدر الهی ، که بر پاره شدن شکم حضرت شیخ قرار گرفته را اجراء کن ، شیخ السلام تصور کرد نادر شوخی می کند ، ولی وقتی چشمان به خون نشسته نادر و نزدیک شدن دژخیم سنگدل را دید متوجه وخامت اوضاع شد و با گریه و زاری خود را به پای نادر انداخت و شروع به التماس کرد ، نادر با فریاد رو به جلاد کرد و گفت چرا معطلی ، قضاء و قدر الهی را اجراء کن ، ثانیه ای نگذشته بود که شیخ الاسلام با ناله و فغان ، ناباورانه و با چشمانی از حدقه درآمده به روده های خود که بر روی سفره چرمین ریخته شده بود و از آن بخار بلند می شد می نگریست ، دقیقه ای نگذشته بود که سرِ قوللر آغاسی (مسئول تدارکات سپاه) نیز با فرود آمدن شمشیر جلاد بر گردنش ، با پیچ و تاب بر روی سفره چرمی غلتید و بعد از آن نیز ، چشمان توپچی باشی محبوب نادر ، از حدقه درآمده بود


روز بعد ، نادر هنگام بازدید از اردوگاه ، دیوان ببگی (مسئول امور اداری سپاه) را بهمراه جوانی زیبا و خوش اندام دید که در حال رسیدگی به امورات لشگر بودند ، نادر رو به دیوان بیگی کرد و گفت ، دیوان بیگی ، این جوان رعنا پسرت است ، دیوان بیگی کرنشی (ادای احترام همراه با تواضع و فروتنی) کرد و گفت

- بله قبله عالم
نادر گفت ، پسرت را خیلی دوست داری
- بله ، قربانت گردم
# راستی ، چند روز پیش که رضا قلی را کور می کردند کجا بودی
- در خدمت شما بودم قربان
# آیا آن صحنه دیدی
- بله ، حضرت والا
# چرا میانجی نشدی و درخواست بخشایش نکردی
- قربانت گردم ، من کجا و جسارت به شما کجا ، من که قدرت مخالفت با فرمان قبله عالم را نداشتم
# اگر اکنون دستور دهم چشمان زیبای پسرت را درآورند چه خواهی کرد
- قلب دیوان بیگی به یکباره فرو ریخت و زبانش بند آمد
# نادر : چرا خاموشی ، حرفی بزن
دیوان بیگی : وظیفه پدری من حکم می کند عاجزانه بخواهم چنین دستوری ندهید ، او سپس در حالیکه از وحشت نزدیک بود قالب تهی کند (سکته کند) به پای نادر افتاد و شروع به بوسیدن چکمه های نادر کرد که به پسر جوانش رحم کند
نادر گفت ، مردک پست فطرت که مانند سگ خود را به خاک می مالی ، اگر چند روز پیش مانند الان ، گریه و زاری می کردی اکنون پسر من کور نشده بود ، اینک برای اینکه به دردی که من می کشم آگاه شوی باید کور شدن پسرت را ببینی


دژخیم سنگدل که این روزها سرش خیلی شلوغ شده بود بدستور نادر ، پسر زیبا و رعنای دیوان بیگی را گرفت تا به محل مجازات ببرد ، دیوان بیگی بدنبال پسر می دوید و التماس می کرد ، دقایقی بعد در حالیکه پسر از درد چشم ، و پدر از غصه فرزند ، ضجه می زدند دستور نادر اجراء گردید ، دیوان بیگی که اینگونه دید دست از جان شسته و شروع به ناسزا گفتن به نادر کرد که بلافاصله نادر دستور داد خفه اش کنید ، در کسری از ثانیه ، از چهار طرف ریسمان کلفتی به گردن دیوان بیگی انداخته شد و صدایش برای همیشه قطع گردید ، پسر دیوان بیگی که درد چشمان خود را فراموش کرده بود رو به نادر ، دنباله ناسزاهای پدر را گرفت که ناگهان با سوزشی که توسط دشنه جلاد بی رحم بر قلبش رسید برای همیشه آرام گرفت و خاموش شد


وحشت هراس انگیزی اردوگاه ایران خراب در قفقاز را فراگرفته بود ، هیچکس امنیت نداشت ، کار نادر از صبح علی الطلوع تا شامگاه ، باده گساری (شرابخواری) در حد افراط شده و امورات لشگر نیز ، دچار اختلال و نابسامانی گردیده بود ، فردای آن روز وقتی نادر از چادر خود بیرون آمد بطور اتفاقی ، میر آخور (مسئول اسب ها و قاطرهای سپاه) را دید ، نادر در حالیکه مست و لایعقل بود از میرآخور پرسید ، هنگامیکه رضاقلی را کور می کردند کجا بودی ، میر آخور بی نوا گفت در اصطبل بودم قبله عالم ، نادر گفت دروغ می گوئی ، مطمئنم که تو هم آنجا بودی ، هر چه میرآخور قسم میخورد که من در آنجا نبودم بخرج نادر نمی رفت و به میرآخور بیچاره که تا سرحد مرگ ترسیده بود گفت ، من بخاطر این دروغگوئی ، مجازاتی شایسته برایت در نظر دارم تا عبرت دیگران شوی


جلاد خون آشام دقایقی بعد بدستور نادر در محل حاضر شد ، نادر به دژخیم دستور داد دهان این مرد دروغگو را با سرب داغ ببندند ، هر چه میرآخور بدبخت ضجه می زد که من در مجازاتگاه حضرت والا نبودم فایده نداشت و مانند فریادهای غریق ، در زیر آب بود ، نادر که از شدت مستی به زحمت سر پا ایستاده بود با نهیبی به دژخیم از او خواست هر چه زودتر نفس میرآخور بدبخت را بگیرد ، جلاد بی رحم با گذاشتن چوبی در دهان میرآخور ، سرب مذاب را در دهان وی ریخت و او را از رنج خدمت در اصطبل شاهی خلاصی بخشید


روز هنوز به پایان نرسیده بود که نادر مجددا دژخیم را فراخواند ، درباریان که جانشان به لب رسیده بود با احوالی پریشان از یکدیگر می پرسیدند ، دیگر برای چه ، دیگر برای که


هنگامیکه دژخیم به سراپرده نادر رفت ، او در حالیکه چشمانش به سختی از مستی باز می شد به دژخیم گفت ، من دیگر دلم نمیخواهد چرخچی باشی (مسئول ارابه های لشگر ، شامل گاری ، کالسکه و غیره)، تفنگچی باشی (مسئول ساخت تفنگ و فشنگ و تعمیرات آن)، جُبه دار باشی (مسئول البسه سپاه) ، ایشیک آغاسی (مسئول تشریفات دربار) را ببینم ، اینک آنها را به تو می سپارم تا هر طور دلت میخواهد آنها را مجازات کنی ، آنهائیکه چاق هستند را شکمشان را پاره کن ، آنهائیکه چاپلوس هستند را سرب داغ در حلقشان بریز ، و یا با ریسمان خفه کن ، خلاصه هر طور که دلت خواست جان آنها را بگیر ، ولی زود بگیر و گزارش کارت را هر چه سریعتر به من بده


دژخیم که مات و مبهوت ، چشم به دهان نادر دوخته بود خواست بیرون برود که نادر به او گفت ، هر پدر سوخته و مفت خور دیگری هم که هنگام مجازات رضاقلی حضور داشته را هم بگیر و همه را بسته به میل خودت از نفس کشیدن محروم کن ، من دیگر نمیخواهم ریخت نحس و پلید هیچکدام از آنها را ببینم ، نادر باز هم شراب خواست و باز هم باده می نوشید ، چهره رضاقلی حتی برای یک لحظه از نظرش محو نمی شد

دژخیم با دریافت فرمان نادر ، مانند گرگی که به گله گوسفندان می زند بهمراه فرمانده گارد شاهی به سراغ تک تک افراد حاضر در مجازاتگاه رضاقلی می رفت و بیدرنگ سر از بدن آنان جدا می کرد ، با غروب خورشید در آن روز هولناک ، خورشید عمر بسیاری از درباریان نیز غروب کرد و یک به یک ، شربت تلخ مرگ را چشیدند ، شب هنگام دژخیم گزارش عملکرد خود را با اسامی افرادی که جانشان را گرفته بود ، تقدیم نادر کرد


در میان این همه جنایت های هولناکی که از نادر سر زد ، شگفتی آور آن بود در میان همه کسانی که در فهرست دستور اعدام نادر بودند حتی نام یک تن از سرداران و فرماندهان ارتش ، مشاهده نمی شد و در این میان فقط درباریان درو شدند


در آن شب غم انگیز ، نادر همانطور که بر روی تخت خود درازکش بود بطور غیر معمول ، از دو سوی چشمانش اشک جاری شد ، تجسم چهره پسر ناکامش او را تا سر حد دیوانگی ، به مرز جنون رسانیده بود ، آرام آرام صدای گریستن او بلند و بلندتر می شد و بدنبال آن با صدای بلند ، های های می گریست ، نگهبانان و پرده داران ، با تعجب صدای ناله های حسرت آلود او را می شنیدند ولی جرات داخل شدن نداشتند


مدتی به همین حال گذشت ، صدای گریستن نادر ، آهسته و آهسته تر شد تا اینکه پس از چند روز بی خوابی مداوم ، به خوابی عمیق فرو رفت ، خبر خوابیدن نادر به درباریان رسید ، همگی شادمان شدند و دانستند حداقل در آن شب ، خون کسی بر زمین نخواهد ریخت

*پایان قسمت شصت و یکم*

پسر شمشیر ، سردار نا آرام

*قسمت شصت و دوم*

روز بعد نادر با سر دردی شدید از خواب بیدار شد و حکیم باشی را احضار کرد ، دلهره ای کشنده سراسر وجود حکیم باشی را در بر گرفت و دست از جان شسته و با دوستان خود خداحافظی و اشهد خود را گفت و سپس نزد نادر آمد ، نادر که چشمانش به زور باز می شد از او داروئی طلب کرد ، حکیم باشی فی الفور داروی آرام بخشی تهیه ، که در آرام کردن نادر تاثیر بسزائی بخشید ، نادر تاکید زیادی در رابطه با درمان زخم های رضاقلی نمود و از حال او پرسید ، حکیم باشی به نادر گفت ، شاهزاده از شما رنجیده خاطر نیست و می گوید پدرم حق دارد با چنگ و دندان پیروزیهائی را بدست آورده حفظ کند ولی هیچکس بجز من نمی توانست دستاوردهای پدرم را نگهدارد و با کور شدن من ، چراغ روشن ایران بود که خاموش شد (در اینمورد ، پیش بینی رضاقلی تقریبا درست از آب درآمد)


بهار با تمام زیبائی هایش در قفقاز از راه رسید و نادر کم کم برای پایان دادن به غائله داغستانی ها که از سوی روس ها ، و در بعضی نواحی توسط دولت عثمانی با ارسال سکه های طلا و جنگ افزار ، حمایت ، تحریک و تجهیز می شدند آماده حمله به آنان شد


قبل از حمله به داغستان ، نادر سفیر عثمانی را احضار کرد و سپس سفیر ایران بنام حاجی خان چشم گزکی را با نامه ای در خصوص گزارش جاسوسان ایرانی مبنی بر حمایت های مخفیانه مالی و تسلیحاتی امپراطوری عثمانی از شورشیان قفقاز ، و خاتمه دادن به حمایت های دولت عثمانی و چند مورد دیگر و علی الخصوص به رسمیت شناختن مذهب شیعه اثنی عشری (شیعه دوازده امامی) ، راهی استانبول کرد


نامه نادر را به سلطان عثمانی دادند ، سلطان عثمانی که در آن روزگار ، علاوه بر اداره امپراتوری ، خلیفه بلامنازع (بی رقیب) مسلمانان جهان نیز بشمار می آمد با درخواست های دیگر نادر موافقت کرد ولی در مورد به رسمیت شناختن مذهب شیعه ، پاسخی به فرستاده نادر نداد


نادر پس از آگاهی از نظر امپراطوری با ارسال نامه ای ، بر درخواست خود پافشاری و اصرار نمود و اعلام کرد ، تا مسئله دین و مذهب در میان دو کشور حل نشود ، صلح بین دو دولت معنائی نخواهد داشت


*(ذکر این نکته ضروریست که یکی از علل چنین درخواستی از سوی نادر ، از یکطرف بد رفتاری با زوار ایرانی و شیعیان ، هنگام عزیمت به مکه و مدینه و عتبات عالیات شامل نجف و کربلا و کاظمین و سامرا در عراق که در آن زمان که همگی تحت سلطه امپراطوری عثمانی قرار داشتند بود ، از طرفی فتوای ارتداد و کفر و واجب القتل بودن شیعه از سوی باب عالی ، (خلیفه عثمانی و علمای مذهبی مکه) که این امر منجر به ایجاد بهانه هائی برای کسب امتیازات سیاسی و شورش های گسترده مذهبی در مناطق سنی نشین ایران شامل نقاطی از قفقاز و مناطق کرد نشین ایران و عراق فعلی ، ازبکستان ، ترکمنستان ، افغانستان ، بلوچستان ایران و پاکستان که در آن زمان جزء خاک ایران محسوب می شد می گردید)*


با بازگشت نماینده ایران از استانبول ، نادر که از عدم قبول خواسته خود مبنی بر به رسمیت شناخته شدن مذهب شیعه توسط باب عالی (بالاترین مقام مذهبی آن روز جهان اسلام که در اختیار عثمانیان بود) سخت برآشفته شده بود در جلسه ای که با حضور بزرگان لشگری و کشوری تشکیل شده بود اعلام کرد عنقریب (بزودی) شخصا به خاک عثمانی خواهد رفت و با نیروی شمشیر ، پیشنهادهای خود را عملی خواهد کرد و حرف خود را به کرسی خواهد نشانید ، پس از خاتمه جلسه ، نامه ای به امپراطوری عثمانی ارسال گردید که بشرح ذیل است


*امیدوار بودم پیشنهادهای من که از روی خیرخواهی بیان شده بود مورد قبول واقع شود ، اکنون برای طلب خود بسوی کشور شما رهسپارم و امیدوارم پس از رسیدن به مملکت شما ، پیشنهاداتم مورد قبول واقع شود (اعلام جنگی محترمانه)*


بلافاصله پس از ارسال این نامه به دربار عثمانی ، نادر منتظر پاسخ نامه نماند و با سرعت بسوی محل استقرار شورشیان داغستان و لزگی ها به سوی دژ قریش که به آن آشیانه عقاب می گفتند رهسپار شد


داغستانی ها که با کمک های بیدریغ روس ها ، به اندازه چشمگیری آذوقه و مهمات و توپخانه سنگین و تفنگ و غیره جمع آوری کرده بودند زمانی که شنیدند نادر از اردوگاه ایران خراب بسوی آنان در حرکت است با توجه به کوهستانی بودن منطقه و تنگه های باریک و خطرناک مسیر ، با خیالی آسوده منتظر ورود سپاهیان ایران شدند


هنگامیکه نادر به دامنه کوههای منطقه رسید ، سپاهیان خود را به دو بخش تقسیم کرد ، یک بخش از آنان را در پائین کوه مستقر کرد و بخش دیگر سپاه را ، مجددا به چهار بخش تقسیم و دستور داد که از دشوارترین مسیر که جنگلی با شیبی تند بود و گذر از آن تقریبا محال بود ، بسوی دژ آشیانه عقاب پیشروی کنند

پس از حرکت نیروهای بالا رونده بسوی دژ آشیانه عقاب ، نادر به نیمی از سپاه که در پائین کوه مانده بودند فرمان داد گرداگرد کوه را محاصره کنند تا اگر تونل و یا راههای پنهانی وجود داشته باشد را زیر نظر داشته باشند تا هنگام تصرف دژ ، راه فرار شورشیان بسته بماند


مدت زیادی نگذشته بود که دید بانهای دژ ، در کمال تعجب مشاهده کردند سربازان ایرانی دور تا دور دژ را به محاصره خود درآورده اند ، آنها هرگز در خواب هم نمی دیدند لشگری به آن بزرگی بتواند از میان جنگل های بشدت متراکم و پر شیب منطقه بتوانند خود را به دژ برسانند و بخاطر همین خیال واهی ، فقط از کوره راهها و تنگه های باریک و دره های عمیق آن ناحیه پاسداری می کردند ، آنها با شگفتی غیر قابل تصوری متوجه شدند علاوه بر پیشروی غیر قابل باور سربازان ایرانی ، سپاه ایران حتی از آن مسیر غیر قابل عبور ، توپخانه سنگین خود را نیز بهمراه آورده است ، به گواهی تمامی کارشناسان نظامی ، امری تقریبا محال و غیر قابل باور ، که نبوغ جنگی و بی مانند نادر ، این بار نیز نجات بخش سپاه ایران شده بود ، توپخانه با سرعت تمام آماده شلیک شد و گلوله باران دژ آشیانه عقاب آغاز شد


ساکنان دژ به دفاع پرداختند و تیراندازی و شلیک توپخانه از هر دو سو ، سکوت آرامش بخش کوهستان را در هم شکست ، داغستانی ها با اطمینان کامل دفاع می کردند زیرا می دانستند برای حداقل هشت ماه آذوقه و مهمات دارند ، آنها در برابر هر گلوله توپی که از سوی نیروهای ایران شلیک می شد دهها گلوله شلیک می کردند که این امر باعث وارد آمدن تلفاتی به سربازان ایران می شد


تصمیم نادر برای در هم کوفتن داغستانی ها با توجه به سوگندی که خورده بود قطعی بود ، دو طرف بی محابا یکدیگر را زیر آتش شدید قرار داده بودند با این تفاوت که مدافعان دژ ، از خطری که مانند ماری زهرآگین و خطرناک از زیر پای آنها در حرکت بود آگاهی نداشتند ، بدستور نادر از پائین دست دیوار دژ ، تونلی در دو جهت حفر شد و مقادیر زیادی باروت در پایه های دژ انباشته تا در پگاه روز بعد (صبح زود) منفجر شود


در روز سوم نبرد و آتش بازی دو طرف ، دیواره های دژ آشیانه عقاب ناگهان با صدای مهیبی به لرزه درآمد و حفره ای بزرگ در قسمت شمالی دیواره دژ ایجاد و بدنبال آن گرد و غباری شدید ، فضای دژ را در بر گرفت ، از میان غبار حاصله ، هنگ ترکمانان سپاه نادر ، با شمشیرهای آخته (واژه فارسی اصیل به معنای بیرون کشیده شده ، شمشیر برهنه و از نیام کشیده شده) مانند آواری سنگین و سهمگین (واژه فارسی اصیل به معنی ترسناک و خوفناک) بر سر مدافعان دژ فرود آمدند


جنگی هولناک و نفس گیر و بی رحمانه میان دو طرف در گرفت ، داغستانی ها خشمگینانه و با دلیری می جنگیدند بطوری که گام به گام باعث عقب نشینی سپاهیان ایرانی می گردید ، در این اثناء ، با انفجار دوم در قسمت دیگر دژ ، حفره بزرگ دیگری ایجاد و هنگ افغانان سپاه ایران مامور پیشروی و نفوذ بدرون دژ ، و تار و مار کردن شورشیان گردید


انفجار دوم و نفوذ سپاهیان ایران از دو سو بدرون دژ ، با وجود مقاومت شدید شورشیان ، باعث سردرگمی و اشفتگی مدافعان دژ شد ، دروازه های دژ یکی پس از دیگری گشوده می شد و سربازان بیشتری بدرون قلعه نفوذ می کردند ، کم کم آثار شکست در مدفعان دژ ، نمودار شده بود ، بزرگان و سرداران داغستانی که می دانستند در صورت اسارت ، با توجه به کینه نادر که دو سال او را در این منطقه زمینگیر و تلفات زیادی به سپاه وی وارد کرده بودند

🔺 سخت و شدید خواهد بود و با بدترین و دردناک ترین شیوه ، کشته خواهند شد ، خود را از بالای برج و باروهای دژ به پائین پرتاب می کردند و در میان تخته سنگهای کوه ، تکه و پاره می شدند ، تنها یکی از سران داغستانی بنام اوسمی ، توانست خود را از آن مهلکه هولناک برهاند و بگریزد


خبر خودکشی بسیاری از سران داغستانی که در حقیقت جیره خوار روس ها بودند روحیه سربازان را ضعیف کرد و به ناچار ، جنگ افزارهای خود را بر زمین نهاده و تسلیم شدند ، فردای آن روز ، گروهی از ریش سفیدان و بزرگان محلی درخواست دیدار با نادر را کردند و پس از حضور در پیشگاه نادر ، ضمن درخواست بخشش گفتند چاره ای جز حمایت و همراهی با شورشیان نداشته اند که نادر شرط بخشیدن آنان را ، در تخریب کامل دژ آشیانه عقاب قرار داد ، که به ناچار و با اکراه آنان و ترس از مجازات نادر ، دستور نادر اجراء و دژ طی شش روز بطور کامل ویران و از آن دژ عظیم بجز تپه ای خاک ، چیزی باقی نماند


ذکر این نکته ضروریست این دژ استوار و مستحکم ، با دسیسه های همیشگی روس ها و عثمانی ها ، بارها و بارها توسط مزدوران و شورشیان محلی ، بعنوان پایگاهی استراتژیک و کارآمد ، علیه نیروهای ایران در قفقاز بکار گرفته می شد و با توجه به کوهستانی بودن و صعب العبور بودن منطقه ، باعث تلفات مالی و جانی بسیاری علیه سپاهیان ایرانی می گردید

جنگ داغستان پایان گرفت ولی به درازا کشیدن آن و همچنین خبر کور کردن رضاقلی میرزا ، اثرات نامطلوبی در میان مردم و تیره های مختلف ایران کرد و محبوبیت و وجهه دوست داشتنی نادر را تا حد زیادی کاهش داد


با پایان یافتن جنگ های طولانی داغستان ، اینک نادر که تا حد زیادی از این منطقه آسوده خاطر شده بود پیگیر درخواست سفیر خود در عثمانی گردید که همزمان پیک عثمانی به اردوی نادر رسید و پاسخ خلیفه عثمانی را به شرح ذیل به آگاهی نادر رسانید


*خلیفه جلیل القدر دنیای اسلام (بخوانید سلطان امپراطوری عثمانی) به روشنی و صراحت تمام به آگاهی میرساند ، از پذیرفتن مذهب جعفری و شناختن امام صادق علیه السلام بعنوان پیشوای بخشی از پیروان دین اسلام خودداری کرده و هرگز رُکنی را در کعبه (که در آن زمان جزء خاک عثمانی بود) به شیعیان اختصاص نخواهد داد*


شایان ذکر است در آن دوران کعبه چهار رکن داست و هر رکن آن متعلق به یکی از مذاهب اهل سنت شامل شافعی ، مالکی ، حنفی و حنبلی بود ، سلطان عثمانی در پایان نامه نیز با لحنی تمسخر آمیز نوشته بود


*در صورتی که نادر شاه به خاک خلیفه مسلمین (امپراطوری عثمانی) قدم رنجه فرمایند نیروهای امپراطوری برای پذیرائی شایانی از ایشان ، آماده خواهند بود*


قابل توجه خوانندگان عزیز اینکه تا همین یکصد و پنجاه سال پیش ، تمامی مکاتبات درباریان و دولت ها ، از هند و کشورهای آسیای میانه و امپراتوری عثمانی که تا قلب اروپا و آفریقا و خاورمیانه را در تصرف داشت تماما به زبان فارسی بود که توسط انگلیسی ها و در قفقاز و آسیای میانه توسط روس ها تغییر یافت

*پایان قسمت شصت و دوم*

ماجرای خواب مقبل کاشانی و مرثیه خوانی مقبل و محتشم در حضور پیامبران در مرقد مطهر آقا امام حسین(

ع)

ماجرای خواب مقبل کاشانی و مرثیه خوانی مقبل و محتشم در حضور پیامبران در مرقد مطهر آقا امام حسین(ع)

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت نه سیٌدالشٌهداء بر جدال طاقت داشت

هوا ز باد مخالف چو قیرگون گردید عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید


اشعار سیٌد علی محتشم کاشانی رحمة الله علیه خصوصیٌتی دارد که با وجود اینکه اشعار او بسیار خوانده میشود، ولی با این وجود اثرش نمیرود و کهنه نمیشود، چون اغراق نگفته و اکثر اشعار او مطابق اخبار و روایت است و مقبول صاحب مصیبت شده است. گویند در بعضی از اوقات امیرالمؤمنین حضرت علی(ع) او را در گفتن شعر، کمک میکردند، چنانکه از خود محتشم نقل شده، وقتی که بند سوٌم مرثیه را انشاء مینمودم و این شعر را گفتم:

کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار تا دامن جلال جهان آفرین رسید

کلام ناقص و ناتمام بود و نمیتوانستم فرد بعد را بگویم که مرثیه بی عیب شود، تا اینکه شبی امیر مؤمنان حضرت علی(ع) را در خواب دیدم.
به من فرمودند: محتشم چرا مرثیه نمیگویی؟
عرض کردم این شعر را گفته ام، ولی برای شعر بعد معطٌل مانده ام و هر چه فکر میکنم چیزی به ذهنم نمیرسد که مطلب را بپروراند.
امام فرمودند: بگو

هست از ملال گرچه بَری ذات ذوالجلال او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

محتشم دارای مقام و رتبه بلندی بوده است و لهذا اشعار او را در بالای ایوان طلای مولی الکونین حضرت مولانا الحسین(ع) نوشته اند.

مرحوم حاج اسماعیل سبزواری در کتاب عددالسنه کیفیت خواب مقبل را از حزن المؤمنین نقل نموده و فرموده که خود احقر در اصفهان در خانواده مقبل کیفیت خواب را به خط او نیز دیدم که خوابش را چنین نقل نموده:

در سالی که زوار بسیاری، از اصفهان به جهت زیارت عاشورا عازم کربلا شدند و من مرد تهی دستی بودم، به یکی از دوستان خود گفتم که میترسم بمیرم و آرزوی زیارت سیدالشهداء روحی له الفداء در دلم بماند، پس او دلش بر من سوخت و بر حال من رقت برد. پس به اتفاق همه و این رفیق شفیق، روانه شدیم ولی در نزدیکی گلپایگان جمعی از قطاع الطریق (راهزنان) ، شبانه بر سر زوار ریختند و همه را غارت نمودند و ایشان برهنه و عریان وارد گلپایگان شدند.
بعضی قرض کردند و رفتند و من همانجا ماندم، نه اسباب رفتن داشتم و نه دل برگشتن، تا آنکه ماه محرم شد، حسینیه ای در آنجا بود که شبها، شیعیان در آن مشغول عزاداری بودند، من هم در آنجا به سر بردم و شب و روز میگریستم. در اواخر شب خوابم ربود، و در عالم واقعه دیدم وارد کربلا شدم، و رفتم به جانب حرم که مشرف شوم و اذن دخول میخواستم.
شخصی مرا مانع شد و به دست اشاره کرد که برگرد، که الآن وقت زیارت کردن تو نیست، گفتم بنا نبود حرم جناب ابی عبدالله الحسین(ع) حاجب و مانع داشته باشد.


هر که خواهد گو بیا و گو برو

کبر و ناز و حاجب و دربان در این درگاه نیست

گفت ای مقبل در این لحظه، حضرت زهرا(س) و مادرش خدیجه کبری(س) و مریم و حوا و آسیه و جمعی از حورالعین، با جمعی از انبیاء به زیارت آمده اند.
قدری تأمل کن، آن ها که فارغ شدند نوبت تو میشود.
گفتم تو کیستی؟ گفت من ملکی هستم از جمله حافٌین حول حرم مطهر، که دائم برای زوار استغفار میکنم.
پس در این لحظه دست مرا گرفت و در میان صحن گردش میداد، جمعی را در صحن مقدٌس میدیدم که شباهت به اهل دنیا نداشتند تا اینکه رسیدیم به موضعی که در آنجا محفلی بود آراسته، و جمعی موقٌر با خضوع و خشوع نشسته بودند، آن ملک پرسید: آیا اینها را میشناسی؟
گفتم نه، گفت اینها حضرات انبیاء هستند، که به زیارت حضرت سیٌدالشٌهداء(ع) آمده اند.
آنکه بر همه مصدٌر (و مقدٌم) نشسته، حضرت آدم ابوالبشر صفیٌ الله علی نبینا و آله و علیه السٌلام است و آنکه در طرف راست او نشسته، حضرت نوح نجیٌ الله است و در طرف چپش حضرت ابراهیم خلیل الله است و آن یکی شیث است و دیگری ادریس است و آن هود و آن صالح و آن اسماعیل و آن اسحاق و آن داود و آن سلیمان و آن کلیم الله و آن روح الله است.
در این اثناء دیدم بزرگواری از حرم بیرون آمده، در حالتی که دو نقر زیر بغلهای او را گرفته بودند، پس همه انبیاء برخاستند و تعظیم او نمودند و آن بزرگوار رفت و در صدر مجلس نشست و بعد از لحظه ای سر بلند کرد و فرمود محتشم را بیاورید.
پرسیدم این بزرگوار کیست؟ گفت خاتم الانبیاء محمٌد مصطفی(ص) است. لحظاتی نگذشت که محتشم را آوردند و او مردی خوش سیما و کوتاه قد و عمامه ژولیده بر سر داشت، و چون وارد شد تعظیم کرد و ایستاد. حضرت رسول اکرم(ص) فرمودند: ای محتشم امشب شب عاشوراء است، پیامبران برای زیارت فرزندم حسین(ع) آمده اند و میخواهند عزاداری کنند، برو بالای منبر و از اشعار دلسوز خود بخوان تا ما بگرییم.
به امر پیامبر اکرم(ص) منبری گذاشتند، و محتشم رفت در پلٌه اول آن ایستاد، پیامبر(ص) اشاره کرد بالاتر برو، و در پلٌه دوم ایستاد فرمود بالاتر برو تا آنکه در پلٌه نهم منبر ایستاد حضرت فرمودند بخوان.
مقبل میگوید حواسم را جمع نمودم ببینم محتشم کدام بند مرثیه را میخواند که از همه دلسوزتر است، شروع کرد به خواندن این بند:


کشتی شکست خورده طوفان کربلاء در خاک و خون فتاده به میدان کربلاء

گر چشم روزگار بر او فاش میگریست خون می گذشت از سر ایوان کربلاء

از آب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلاء

عرض کرد: یا رسول الله

بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلا

صدای پیامبر(ص) به ناله بلند شد و رو به انبیاء کردند و فرمودند: ببینید امٌت من با فرزند من چه کرده اند، آبی را که خدا بر کلاب (سگها) و ذئاب (گرگها) و کفٌار مباح کرده، امٌت من، بر اولاد من حرام کرده اند. پس محتشم شروع کرد به این مرثیه:


روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه ابری به بارش آمد و بگریست زارزار

چون محتشم به این شعر رسید پیامبران همه دست بر سر زدند، محتشم رو به پیامبران کرده و گفت:


جمعی که پاس محملشان بود جبرئیل گشتند بی عماری و محمل شترسوار


پیامبر(ص) فرمود بلی این جزای من بود، که دختران مرا در کوچه و بازار مثل اهل زنگبار بگردانند. محتشم سکوت کرد و ایستاد که پیامبر(ص) او را مرخص فرماید و از منبر به زیر آید.
حضرت پیامبر اکرم(ص) فرمودند: محتشم هنوز دل ما از گریه خالی نشده است بخوان، محتشم شوقی پیدا کرد و به هیجان آمده که پیامبر(ص) میل دارد از اشعار او بگرید عمامه را از سر برداشت و بر زمین زد و با دستش اشاره نمود، به طرف قبر سیٌدالشٌهداء(ع) و عرض کرد: یا رسول الله منتظری من بخوانم و بشنوی؟ اینجا نظر کن


این کشته فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد


ملکی صدا زد، محتشم پیامبر غش کرد، در این هنگام محتشم از منبر به زیر آمد.
چون رسول خدا(ص) به هوش آمد، ردای مبارک خود را به عنوان خلعت به او عطاء فرمود. مقبل میگوید با خود گفتم خاک بر سرت، ای بی قابلیٌت، این همه شعر و مرثیه گفته ای، حال معلوم شد که پسند نشده، تو حاضر بودی و پیامبر(ص) اعتنا نفرمود به تو، محتشم را احضار فرمود و اشعار خود را خواند و پیامبران گریستند و به خلعت مفتخر گردید.
پس خود را بسیار ملامت نمودم و راضی بودم که زمین شکافته شود و من بر زمین فرو روم و خواستم زودتر از صحن بیرون روم که مبادا آشنایی مرا ببیند و خجالت بکشم.
چون روانه شدم، و نزدیک درب صحن رسیدم، دیدم حوریه سیاه پوش، از حرم بیرون آمد و دوان دوان رفت خدمت پیامبر(ص) و عرض کرد یا رسول الله (ص) دخترت فاطمه(س) میگوید: چرا دل مقبل را شکستی، او هم برای فرزندم حسین صلوات الله و سلامه علیه مرثیه گفته است.

در این هنگام فرمود مقبل بیا، دخترم فاطمه(س) میل دارد تو هم اشعار خود را بخوانی.
مقبل میگوید بدین شعف چیزی نمانده بود، که جانم از بدنم برود، آمدم تعظیم کردم و رفتم بالای منبر، در پله اول ایستادم، حضرت نفرمود بالاتر برو فرمود بخوان.
پس دانستم که میان من و محتشم، چقدر فرق است، با خود خیال میکردم که در مقابل آن مرثیه های دلسوز و پر گریه محتشم چه بخوانم، یادم آمد که واقعه شهادت را از همه بهتر به نظم آورده ام سه شعر خواندم و عرض کردم یا رسول الله:

روایت است که چون تنگ شد بر او میدان فتاده از حرکت ذوالجناح از جولان

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت نه سیٌدالشٌهداء بر جدال طاقت داشت

هوا ز باد مخالف چو قیرگون گردید عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

چون این شعر را خواندم، صدای شیون بلند شد، و پیامبر اکرم(ص) بر سر می زد و می گفت وا ولداه،‌ که یک مرتبه حوریه ای صدا زد، مقبل بس است. فاطمه زهرا(س) روی قبر حسین(ع) غش کرد.
مقبل میگوید از منبر فرود آمدم در دلم گذشت کاش مرا هم خلعتی مرحمت میکردند، که در نزد امثال و اقران، و نزد محتشم سرافراز میشدم.
که ناگاه دیدم از حرم مطهٌر، جوانی بی سر، و با بدن پاره پاره، بیرون آمد، و از حلقوم بریده فرمود: مقبل دلت نشکند، خلعت تو را هم خودم میدهم .....

فرمولاسیون رایگان مواد شوینده

استفاده می کرد ، تا از شیوع بیماری ها جلوگیری کند .

پر کاربرد ترین محصول شوینده ای که به دلیل کارایی فراوان ، مورد توجه همگان

قرار گرفته است ، مایع ظرفشویی می باشد . به طور معمول قدرت پاک کنندگی مایع،

توسط کاربر مورد قضاوت قرار می گیرد . زیرا به دلیل تماس طولانی بین دستها و

مایع ظرفشویی ، سازگاری مواد شوینده با دستها از عوامل مهم در انتخاب مایع ظرفشویی به شمار می رود .

فرمولاسیون مایع ظرفشویی شامل :

– خنثی کننده ها : سود سوز آور ؛ مانند : آلکنوآمینها
– فعال کننده های سطحی : سورفکتانت آنیونی ؛ مانند : تگزاپون
– نرم کننده ها : گلیسیرین
– غلظت دهنده ها : سولفات ها و نمک ها
– سایر افزودنی ها : رنگ و اسانس

ترکیبات شوینده حاوی سورفکتانت شیمیایی ، شامل حداقل یک

سورفکتانت آنیونی و یک سورفکتانت کمکی می باشد .
مواد فعال سطحی درفرمولاسیون مایع ظرفشویی ، باعث افزایش قدرت پاک کنندگی

و مقدار پایداری فوم می شوند . ملاک‌های پاک‌کنندگی سورفکتانت در

مایع ظرفشویی برگرفته از غلظت بحرانی میسل ، جذب سطحی زیاد

و قرارگیری مناسب ماده فعال در سطح بین دو فاز است . درواقع می‌توان گفت

که مولکول‌های ماده فعال در سطح ، متشکل از دو بخش آب دوست و آب گریز

می باشد ، و دُم آب گریزمولکول در سطح لایه چرک و چربی جذب می‌شوند و

این عمل سبب تغییر پتانسیل جذب سطحی بین لایه چربی و ظرف و از طرفی

دیگر بین چربی و آب می گردد . در نتیجه لایه چربی تکه‌تکه و از سطح ظرف

جدا شده و به صورت قطرات بسیار کوچک کلوئیدی که میسل نامیده

می‌شود ، در آب شستشو معلق شده و شسته می شوند .
بتائین به عنوان عامل تقویت کننده فوم و در جهت افزایش خاصیت کف کنندگی

مایع ظرفشویی به کار می رود . امروزه ترکیبات مختلف سورفکتانت حاوی

بتائین ، به عنوان بهترین مواد پاک کننده تجاری در بازار در دسترس می باشند .

اغلب مواد شوینده آنیونی ، به طور گسترده ای می توانند به عنوان

نمک های محلول در آب ، به ویژه” فلزات قلیایی ، فلزات قلیایی خاکی ،

آمین و آمونیوم” ، توصیف شوند .
نمونه ای از مواد شوینده آنیونی که می توانند به عنوان سورفکتانت در

فرمولاسیون مایع ظرفشویی به کار روند عبارت است از: سولفات سدیم ،

آمونیوم ، پتاسیم و منیزیم . در واقع نقش سورفکتانت در فرمولاسیون مایع ظرفشویی ،

کاهش تنش سطحی آب و در نتیجه افزایش حلالیت سورفکتانت ها در مایع ظرفشویی

می باشد ، که این امر باعث افزایش قدرت پاک کنندگی مواد شوینده می گردد

میرود

اموزش تولید مایع ظرفشویی رایگان
۲۰۰ میلی لیتر آب در یک ظرف تمیز بریزید.

۲۰ میلی لیتر سدیم هیدروکسید به آب اضافه کرده و با هم زن مخصوص خوب هم بزنید.

تقریبا ۵۰ میلی لیتر تری اتانول آمین به ظرف اضافه کرده و خوب ترکیب نمایید.

حدود ۰.۴ میلی لیتر (۴قطره) کوکونات به محتویات ظرف اضافه نمایید.

به اندازه ۲۰ الی ۴۰ گرم (نوک یک قاشق چای خوری) نمک خوراکی به محلول اضافه کرده و اینقدر هم بزنید تا محلولی

یکنواخت بدست آید.

همانطور که دارید محلول را هم می زنید به تدریج به صورت قطره قطره حدود ۷۰ میلی لیتر سولفونیک اسید به محتویاتچ

داخل ظرف اضافه کنید.

PH محلول را اندازه گیری نمایید باید نزدیک ۷ باشه. اگه خیلی اسیدی بود با قطره چکان آرام آرام، چند قطره هیدروکسید

سدیم اضافه کرده و اگر خیلی قلیایی بود یه چند قطره ای سولفونیک اسید اضافه نمایید.

به اندازه ۲۰ الی ۳۰ گرم (همون نوک قاشق چای خوری) سدیم لوریل سولفات اضافه کرده و هم بزنید.

حدود ۳ میلی لیتر (۳۰ قطره ) محلول اوره اضافه کنید و باز هم خوب محتویات ظرف را هم بزنید تا کاملا یکنواخت شود.

هم زدن در این مرحله بسیار مهم است.

اگر در این مرحله غلظت محلول بدست آمده رضایت کافی ندارید با افزودن تدریجی اندکی نمک خوراکی و هم زدن می

توانید غلظت آن را تاحد زیادی افزایش دهید.

در آخر کمی رنگ و اسانس اضافه کرده و بعد از هم زدن وقتی ظاهر کل محصولتان یکسان شد، به دلیل اینکه روی

محلول مقداری کف وجود دارد باید صبر نمایید تا ساکن بماند و کف های موجود آن از بین برود.

فرمول مایع ظرفشویی رایگان
در اینجا باید بگویم که فرمول تولید مایع ظرفشویی بالا به صورت ازمایشگاهی بوده و صرفه اقتصادی تولید انبوه را ندارد ولی ترکیبات اصلی ان

تقریبا در تمامی شوینده ها و فرمول های جدید بکار میرود که در زیر کمی شما را با کاربرد انها اشنا میکنم

اسید سولفونیک

ولی

یکنواخت بدست آید.

همانطور که دارید محلول را هم می زنید به تدریج به صورت قطره قطره حدود ۷۰ میلی لیتر سولفونیک اسید به محتویاتچ

داخل ظرف اضافه کنید.

PH محلول را اندازه گیری نمایید باید نزدیک ۷ باشه. اگه خیلی اسیدی بود با قطره چکان آرام آرام، چند قطره هیدروکسید

سدیم اضافه کرده و اگر خیلی قلیایی بود یه چند قطره ای سولفونیک اسید اضافه نمایید.

به اندازه ۲۰ الی ۳۰ گرم (همون نوک قاشق چای خوری) سدیم لوریل سولفات اضافه کرده و هم بزنید.

حدود ۳ میلی لیتر (۳۰ قطره ) محلول اوره اضافه کنید و باز هم خوب محتویات ظرف را هم بزنید تا کاملا یکنواخت شود.

هم زدن در این مرحله بسیار مهم است.

اگر در این مرحله غلظت محلول بدست آمده رضایت کافی ندارید با افزودن تدریجی اندکی نمک خوراکی و هم زدن می

توانید غلظت آن را تاحد زیادی افزایش دهید.

در آخر کمی رنگ و اسانس اضافه کرده و بعد از هم زدن وقتی ظاهر کل محصولتان یکسان شد، به دلیل اینکه روی

محلول مقداری کف وجود دارد باید صبر نمایید تا ساکن بماند و کف های موجود آن از بین برود.

فرمول مایع ظرفشویی رایگان
در اینجا باید بگویم که فرمول تولید مایع ظرفشویی بالا به صورت ازمایشگاهی بوده و صرفه اقتصادی تولید انبوه را ندارد ولی ترکیبات اصلی ان

تقریبا در تمامی شوینده ها و فرمول های جدید بکار میرود که در زیر کمی شما را با کاربرد انها اشنا میکنم

اسید سولفونیک
این ماده قهو ای رنگ یکی از مواد اولیه شوینده و پاک کننده است. شوینده ها و سورفکتانت ها موادی هستند که شامل

مواد متعدد قطبی و غیر قطبی هستند ، این ماده پاک کننده قوی چربی ها و لکه ها میباشد اما چون اسیدی هست در

فرمول باید با احتیاط و مقدار مناسب استفاده شود و همچنین خنثی شود

سدیم لوریل سولفات
سدیم لوریل اتر سولفات با نام تجاری تگزاپن شناخته می گردد تگزاپون خمیر نیمه شفاف سفید یا مایل به زرد است که

دارای بوی ملایم بوده. تگزاپون صدفی با درجه خلوص ۳۰% تگزاپون مالزی(N70) با درجه خلوص ۷۰%

هر دو نوع ان در محصولات شوینده کاربرد دارند با این تفاوت که تگزاپون N70 درتولید مایعات شوینده شفاف و تگزاپون

تفاوت که تگزاپون N70 درتولید مایعات شوینده شفاف و تگزاپون

صدفی درمحصولات شوینده صدفی و کدر مثل شامپوها کاربرد دارد

تگزاپون به دلیل خاصیت کف زایی خوبی که دارد بعنوان شوینده در محصولات بهداشتی بدن مصرف میشود. کف آن سبک

است و غلیظ نمی باشد. در مجاورت چربی ها از بین می رود و به آسانی در آبهای سخت ومعمولی با کف فراوان حل

میشود.

در صورت همراهی آن با دیگر مواد فعال سطحی آنیونی، آمفوتریک و غیر یونی کیفیت و میزان کف کنندگی و شویندگی

در سطح مطلوبی تامین می گردد. با افزودنی ها سازگار بوده و خاصیت تحریک کنندگی پوست دارد و با حذف چربی

پوست سبب خشکی پوست می گردد.

این ماده بدون نیاز به دما دهی و هم زدن با دور بالا با افزودن مواد دیگر در فرمولاسیون جای میگیرد

تری اتانول آمین
تری اتانول امین نوعی محلول قلیایی قوی است از واکنش اتیلن اکسید با آمونیاک آبی تولید می شود ، این محلول قلیایی مواد اسیدی را در شوینده ها را خنثی میکند به طور

معمول برای امولسیون استفاده می شود بیشترین کاربرد را در شامپو ها دارد ، اما همان گونه که گفته شد محلول قلیایی میباشد که PH محصول را بالا میبرد و همچنین با

بعضی از مواد ناسازگار هست که باید به مقدار درست و با ترکیب مناسب با مواد دیگر در فرمولاسیون استفاده شود

کوکونات فتی اسید دی اتانول آمید (لورامید)
لورامید از واکنش بین دی اتانول آمین با اسیدهای چرب به دست می آید ، ترکیب لورامید یا کوکونات فتی اسید دی اتانول آمید در دسته مواد فعال سطحی غیر یونی بوده

لورامید به عنوان تثبیت کننده کف ، امولسیفایر، ویسکوزیته محصول را بالا میبرد و این محصولی پر کاربرد در تولید بیشتر مواد شوینده بکار میرود مانند مایع ظرفشویی ، مایع

دستشویی ، شامپو ها و شوینده های بدن وغیره…

لورامید سورفکتانت نانیونیک بوده ، همچنین خواص مرطوب کنندگی ، نرم کنندگی پوست و حالت دهنده مو نیز میباشد

اوره کاربامید یا اورئوفیل
اوره فرمول آن CH4N2O می باشد. این ترکیب آلی دارای دو گروه NH2 است که توسط یک گروه عملکردی کربونیل متصل می شوند

در شوینده ها اوره عامل تنظیم‌کننده ویسکوزیته میباشد همچن برای از بین بردن حالت کدری ، از ان برای شفاف شدن محصول استفاده میشود

با افزایش اوره در مواد شوینده، غلظت بحرانی میسل به طور تصاعدی کاهش می‌یابد، همانطور که اندازه میسل نیز افزایش می‌یابد. و در نتیجه محصول حاصل ویسکوزیته

کمتری خواهد داشت.

در اینجا باید بگویم در فرمولهای جدید از این محصول دیگر استفاده نمیشود ، البته کارخانجات تولیدی هستند که هنوز به همین روش محصول تولید میکنند

سیل غزنین و سیل چهارمحال و بختیاری  کوهرنگ و شهرکرد

✅سیلاب هایی که بیهقی هزار سال پیش هشدارش را داده بود!!!

روز شنبه میان دو نماز، بارانکی خردخرد می‌بارید؛ چندان که زمین را اندکی تر می‌کرد و گروهی از گله‌داران در بستر رود غزنین فرود آمده و گاوها را آنجا نگه داشته بودند. هرچه گفتند از آنجا برخیزید که در راه گذر سیل ماندن خطاست، فرمان نمی‌بردند تا باران قوی‌تر شد. پس، کاهلانه برخاستند و خویشتن را به پای دیوارهایی افکندند  و پناهگاهی پیدا کردند که آن هم خطا بود.
 بر آن جانب رود در میان آن درختان  چادرها برپا کرده و بی‌خیال نشسته بودند؛ آن هم خطا بود که در راه گذر سیل بودند. 
باران در پسینگاهان چنان شد که همانندش را به یاد نداشتند و تا دیری پس از نماز خفتن پیوسته می‌بارید و پاسی از شب گذشته، سیلی در رسید که پیران کهن اقرار کردند چنین سیلی را به یاد نمی‌آرند و با درختان بسیاری که از بیخ برکنده و با خود می‌آورد، ناگهان سر رسید. گله‌داران جستند و جان به در بردند و نیز استرداران و سیل گاوان و استران را در ربود و به پل رسید و گذر تنگ بود. چگونه ممکن می‌شد آن‌همه گل‌ولای و درخت و چارپا یکباره بتوانند بگذرند؟ و دهانه بسته شد؛ چنان‌که آب راه گذر نداشت و روی پل افتاد و دنباله سیل، همچون لشکر آشفته، از راه می‌رسید و آب از بستر رودخانه بالا زد.
 این سیل بزرگ چندان به مردم زیان رساند که هیچ حسابگری از پس اندازه‌هایش برنمی‌آید و دیگر روز، مردم در دو سوی رود به تماشا ایستاده بودند و چیزی به ظهر نمانده سیل از پا افتاد.

*هزار سال پیش ابوالفضل بیهقی* روایت سیل غزنین را نوشت و هنوز هم ما همان را می‌نویسیم.
 مردمی که هزار سال ماجراهایشان مکرر است و دردها و رنج‌هایشان یکسان یعنی خود و اشتبا‌هات‌شان را تصحیح نمی‌کنند...!!

📚📚📚📚

"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"

 

انروز بقدری در استان چهارمحال ووبختیاری درذفصل تابستان 7 مرداد ماه باران بارید که بیرگان را از جا کند و گویی سیل تا کنون به این بزرگی نیامده بود 

چگونگی کشتن نادر شاه و کشمکش بین دودمان افشار و هرج و مرج ایران

♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️

*🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار*


*🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*


*قسمت پنجاه و دوم*📚


*هرج و مرج کشور*

*کشمکش شاهزادگان افشار و پایان کار آنان*

*تغییر اخلاق نادرشاه و بیدادگری‌های او*

*سال‌های 1159 و 1160 ه.ق را در تاریخ قرون اخیر ایران باید از سال‌های بدشگون دانست. در این سال‌های نامیمون نادرشاه از کثرت فشار روحی که بزرگ‌ترین علت آن نابینایی فرزند دلبنشد شاهزاده رضاقلی‌میرزا ولیعهد بود حالت طبیعی خود را از دست داده با یک سنگدلی و خشونت ناگهانی دسته به آزار مردم و کشتار رعایا دراز می‌کرد.*

نخست 50 تن از سران لشکری و بزرگان دربار را از خشم این که هنگام نابینا نمودن فرزندش حضور داشته و به میانجیگری برنخاسته بودند شربت مرگ چشانید سپس به فرمان او توانگران
زمامداران بزرگ کشوری را از هر گوشه و کنار به پایتخت خواسته به تشخیص سه تن از نمایندگان شاه که ریاست هیئت تعیین جرائم را داشت به دلخواه خود جرائم کمرشکنی برای آنان تعیین نمودند. کسانی را که از پرداخت جریمه کوتاهی و یا اظهار عجز می‌کردند به زور چوب و شکنجه چندان در فشار می‌گذاشتند که یا از جان خود سیر شده تن به مرگ دهند و یا آنچه به نامشان نوشته شده بدون اندک کوتاهی تسلیم نمایند.

*از یک سو گماشتگان دولت نیز چون بازار را آشفته دیدند دست به آزار رعیت بدبخت دراز کرده از هر که هر چه می‌توانستند به زور و به نام جریمه، افزایش مالیات و یا سرپیچی از فرمان دولت دریافت و به مکیدن خون مردم بی‌گناه پرداختند.*

ولی با این همه هنوز آتش خشم نادرشاه فرو ننشست و فرمان داد تا چندین تن از بازرگانان مسلمان هندی و ارمنی را در میدان نفش جهان اصفهان زنده در آتش بیداد بسوزانند.

*در ماه محرم سال 1160 هنگامی که از اصفهان به سوی خراسان می‌رفت به هر آبادی که می‌رسید از کله مردم بی‌گناه آن‌جا مناری ساخته به دیدن آن مناظر جانگداز آبی بر آتش خشم خود می‌ریخت. شاه مانند پلنگ خشمناکی که هیچ‌گونه حس ترحمی در دل نداشته باشد به خونریزی پرداخت و گماشتگان وی نیز مانند گرگان گرسنه آتش به خرمن جان و هستی مردم بی‌نوا می‌زدند*.

رفته‌رفته این رفتار ناهنجار همه را به ستوه آورده و مردم با این که شاهنشاه خود را از جان و دل دوست می‌داشتند، تاب این همه بیدادگری‌ها را نیاورده به شورش برخاستند.

*هنگامی که سرتاسر کشور ایران در آتش بیداد می‌سوخت مردم سیستان که بیش از همه در فشار کارگزاران درباری بودند به جان آمده شورش آغاز نمودند. از یک سو نیز هیئت تشخیص جرائم 500000 تومان به نام علی‌قلی‌خان و 50000 تومان به نام سردار جلایر فرمانفرمای کابل و فرمانده نیروی شرق تعیین نموده سوارانی چند برای دریافت جرائم به سیستان و کابل گسیل داشتند.*

علی‌قلی‌خان چون می‌دانست سرپیچی از فرمان شاه سودی ندارد با شورشیان سیستان همدست شده از پرداخت جریمه سرباز زد و نافرمانی آغاز نمود.

*نادرشاه از این رفتار برادرزاده‌اش سخت خشمناک گردیده فرمانی به نام تهماسب قلی‌خان جلایر فرستاده وی را مأمور نمود که علی‌قلی‌خان را*

*زنده یا مرده دستگیر و شورشیان سیستان را گوشمالی شدیدی بدهد سردار جلایر چون از تیرگی اوضاع کشور آگاه بود و می‌دانست که دیگر به نادرشاه امیدی نمی‌توان داشت، چنین اندیشید که یکی از شاهزادگان افشار را بر تخت نشانده علی‌قلی‌خان را به سپهسالاری ارتش بگمارد. ولی علی‌قلی‌خان که هوای سلطنت در سر داشت به اندرزهای خیرخواهانه آن سردار با وفا گوش نداده و او را زهر داده بکشت.*

رفته‌رفته دامنه شورش‌ها به کردهای قوچان و تیره‌های دیگر نیز سرایت نمود و کردها یکباره از فرمان نادرشاه سرپیچیده ایلخی شاه را که در دشت رادکان پراکنده بودند غارت نمودند.

*نادرشاه برای سرکوبی کردها با خشم بسیاری به سوی قوچان رهسپار و چون به آن‌جا رسید دست به خونریزی هولناکی دراز کرد.*

علی‌قلی‌خان همین که از چگونگی آگاه شد پیغامی برای فرمانده پاسداران و چند تن از نزدیکان شاه فرستاد آنان را به کشتن شاه وادار و وعده داد که در ازای این کار پاداش خوبی به آن‌ها خواهد داد.

*تا این که در یکی از  شب های سال 1160 ه.ق در فتح‌آباد (نزدیکی قوچان) قوجه‌بیک (خواجه بیک) قاجار ایروانی، موسی‌بیک امیرلوی افشار طارمی و قوجه کوندوز لوی افشار اورومی به همدستی صالح‌بیک قرخلوی افشار اورومی و محمدقلی‌خان افشار اورومی فرمانده پاسداران ویژه شاهی نیمه شب به سراپرده نادرشاه هجوم بردند. نادرشاه در اثر همهمه از خواب بیدار و با خنجری که همیشه زیر سر می‌گذاشت دو تن از آن تبهکاران را کشت ولی صالح‌بیک با ضربت سختی از پشت او را از پای درآورد و شاهنشاه افشار جان به جان آفرین تسلیم نمود.*

روز یکشنبه 11 ماه سال 1160 پس از این که خبر کشته شدن نادرشاه منتشر شد، کشمکش بزرگی در میان سپاهیان اردوی شاهنشاهی بروز نمود افغانی‌های ابدالی و ازبک‌ها به سرپرستی احمدخان ابدالی که از هواخواهان نادرشاه بودند با افشاریان سخت درآویخته پس از یک زد و خورد شدید افشاریان را پس نشانده اردوگاه را چپاول و به سوی نادرآباد رفتند.

*افشاریان چگونگی کار را به علی‌قلی‌خان که تا هرات پیش آمده بود گزارش دادند. علی‌قلی‌خان باشتاب بسیاری به مشهد آمد و برای این که مدعیان تاج و تخت را از میان بردارد سهراب نام گماشته خود را با گروهی از سپاهیان بختیاری برای کشتن شاهزادگان افشار به کلات فرستاد. شاهزادگان افشار چون بخت را واژگون دیدند به سوی مرو گریختند و کاظم‌بیک افشار برادر دیگر علی‌قلی‌خان که آن هنگام در کلات بود آن‌ها را تا بیرون دژ دنبال کرد ولی چون شاهزادگان دور شده بودند گروهی را به سرپرستی دوست محمد چهچهه‌یی قوشچی نصراله میرزا برای دستگیر نمودن آن‌ها روانه نموده خود به کلات بازگشت*

دوست محمد، شاهزاده امام قلی میرزا و شاهرخ میرزا را در 54 کیلومتری شرقی کلات دستگیر نموده قربان‌علی نامی از سواران خود را به دنبال شاهزاده نصراله میرزا فرستاد. نصراله میرزا به قربان‌علی نابکار حمله نمود و با یک ضربت شمشیر زخم کاری به او زده از اسب به زیرش انداخت و خود جان سالم بدر برد. ولی بدبختانه گروهی از پاسداران مرو در راه به او برخورده وی را دستگیر و به کلات آوردند.

*سهراب خیره سر، شاهزاده رضا قلی میرزای نابینا را با 16 تن از فرزندان و بستگان نزدیک شاه از دم شمشیر گذرانیده شاهزاده نصراله میرزا، امام قلی میرزا و شاهرخ میرزا را که هنوز بیش از 14 سال نداشت با خود به مشهد برد. علی‌قلی‌خان بدون هیچگونه شرمی شاهزادگان افشار را کشته و شاهرخ را در ارگ شهر زندانی نموده خبر کشته شدن او را در شهر منتشر ساخت به این اندیشه که اگر توده با سلطنت او از در مخالفت برآید، شاهرخ میرزا را بر تخت نشانده خود زمام امور را در دست گیرد و اگر توانست به زور سر نیزه بر تخت نشیند و شاهرخ را هم مانند دیگرشاهزادگان از میان بردارد.*

علی‌قلی‌خان افشار چون از کار شاهزادگان افشار و مدعیان تاج و تخت بپرداخت روز 27 ج 2 سال 1160 ه.ق در مشهد به نام علی شاه و عادل شاه بر تخت نشست. وزارت دربار را به حسن علی‌بیک معیرالممالک و اگذار و سهراب گمنام را به دستیاری او و پیشکاری خود برگزید. پس از تاجگذاری فرمان داد تا گنجینه‌های نادری را که برابر 750/000/000 ریال مسکوک و شمش‌های زر و سیم بود با همه جواهر و سنگ‌های گران‌بها و اشیاء نفیس دیگر از کلات به مشهد آورده برای دلجویی از درباریان به بخشش‌های بیهوده پرداخت و برادرش ابراهیم‌خان را به سرداری عراق گماشته به اصفهان فرستاد.

*در این هنگام ایلات افشار، بختیاری و تیره‌های دیگر که نادرشاه به خراسان کوچانیده بود، از آینده خود اندیشناک گردیده با کوچ و بنه از خراسان مهاجرت نموده پراکنده شدند و کردها نیز سر از فرمان پیچیده در قوچان آشوبی بر پا ساختند.*

علی‌شاه برای سرکوبی کردها به قوچان اردو کشیده آسیب بسیاری به آن‌ها رسانید و چون در خاک خراسان خشکسالی و نایابی به هم رسیده بود با سپاهیان به مازندران رفته 7 ماه در آن‌جا به سر برد.

*حسن‌علی‌بیک معیرالممالک که از تبهکاری‌های ننگین سهراب (کشتن فرزندان بی‌گناه نادرشاه) سخت خشمناک و از چنین ناسپاسی کینه شدیدی از وی در دل داشت با زبردستی هر چه تمام‌تر علی‌شاه را وادار نمود که او را به عراق نزد ابراهیم‌خان بفرستد تا کارهای او را بازرسی نموده گزارش دهد*.

ولی سهراب پس از این که به اصفهان رسید به کیفر کردار ناهنجارش به دست ابراهیم‌خان کشته شد و ابراهیم‌خان نیز به پشت گرمی سپاهیانی که اختیار داشت سر از فرمان برادر پیچیده روابط خود را باعلی‌شاه قطع نمود و اصلان‌خان افشار را که فرمانفرمایی آذربایجان را داشت با خود همدست نموده به کرمانشاهان تاخت آورد و امیرخان‌بیک فرماندار آن‌جا را دستگیر کرده به سوی آذربایجان روانه شد.

*در این میان علی‌شاه که از سرکشی ناگهانی برادرش بیمناک شده بود از مازندران به سوی آذربایجان لشکر کشید. از آن سو هم اصلان‌خان افشار به کمک ابراهیم‌خان آمد و نیروی دو برادر در نزدیکی سلطانیه بهم برخوردند.*

پیش از آغاز جنگ چندین هنگ از سپاهیان علی‌شاه از وی روگردان شده به نیروی ابراهیم‌خان پیوستند و به همین سبب علی‌شاه از برادر خود شکست یافته به تهران گریخت. ولی ابراهیم‌خان به کمک میرزا محسن‌خان فرماندار تهران علی‌شاه و همراهانش را دستگیر نموده و فرمان داد تا به خونخواهی عموزادگان و شاهزادگان افشار وی را از هر دو چشم نابینا و زندانی نمایند.

*این فرمان اجرا شد و علی‌شاه به پاداش رفتار ناهنجار خود رسید.*

پس از این که ابراهیم‌خان بر برادرش چیره شد، اصلان‌خان افشار را با سپاهیانش به تبریز فرستاده خود به اصفهان روی آورد. ولی اصلان‌خان که در آذربایجان نفوذ بسیاری بهم زده بود سر به سرکشی برداشته خواست آذربایجان را از چنگ ابراهیم‌خان گرفته به تنهایی در آن استان فرمانروایی کند. ابراهیم‌خان چون از داستان آگاه شد دوباره به آذربایجان برگشت و نیروی اصلان‌خان را در نزدیکی مراغه درهم شکسته پراکنده نمود. اصلان‌خان برای به دست آوردن نیروی دیگری به قراجه داغ گریخت ولی کاظم‌خان قراجه داغی دستگیرش نموده به فرمان ابراهیم‌خان وی را کشت در این هنگام ابراهیم‌خان همگی نیروی شمال غرب و مرکز ایران را که دارای 120/000 سپاهی سوار و پیاده و توپخانه بود در اختیار داشت. پس برای این که بتواند با نیرنگی شاهرخ و گنج‌های نادری را به چنگ آورد، حسین‌خان برادر خود را با دو تن از افسرانش به نام علی‌قلی‌خان و محمدرضا‌خان قراچورلو به سرداری خراسان فرستاده و چنین وانمود کرد که تاج و تخت کشور باید به شاهرخ میرزا واگذار شود و به شاهزاده پیشنهاد نمود که به اصفهان آمده تاجگذاری نماید. ولی بزرگان لشکری و کشوری که در خراسان بودند از اندیشه ابراهیم‌خان بدگمان شده برای او پیغام دادند که آمدن شاهرخ میرزا به صفهان ضرورت ندارد و ابراهیم‌خان به خراسان آمده در جشن تاجگذاری شاهرخ میرزا شرکت نماید.

)چون از ابراهیم‌خان پاسخی نرسید بزرگان کشور تاج و تخت را به شاهرخ میرزا واگذار نمودند ولی شاهزاده از پذیرفتن آن سر باز زد. سرانجام مردم پافشاری کرده با شاهزاده سوگند وفاداری یاد نمودند و روز نهم شوال 1161 ه.ق در مشهد او را بر اورنگ پادشاهی نشاندند.
ابراهیم‌خان نیز چون از این کار آگاه شد روز 17 ذیحجه به نام ابراهیم‌خان افشار بر تخت نشسته سکه به نام خود زد و پس از تاجگذاری برای دستگیر نمودن شاهرخ شاه به خراسان لشکر کشید.*

*در میان راه علی‌قلی‌خان نابینا را با بنه اردو به قم فرستاد و چون به آبادی سرخه نزدیک سمنان رسید سپاهیانش از او روگردان و دسته دسته پراکنده گردیدند. ابراهیم شاه چون کار را بدین‌گونه دید با گروهی از افغانی‌ها به قم بازگشت ولی مردم شهر وی را به خود راه نداده دروازه‌ها را به رویش بستند. ابراهیم شاه ناچار به دژ فلابور پناه برد و مردم دژ دستگیرش نموده چگونگی را به مشهد گزارش دادند*.

شاهرخ شاه فرمان داد تا او را از هر دو چشم نابینا نموده به مشهد بفرستند و هنگامی که او را به خراسان می‌آوردند به دست یکی از افسرانش کشته شد. علیقلی‌خان نابینا نیز از قم به مشهد احضار و در روز ورود به فرمان شاهرخ شاه شربت مرگ چشید.

*پس از کشته شدن همگی شاهزادگان افشار، شاهرخ شاه مشهد را پایتخت خود قرار داده زمام امور را به دست گرفت پس از چندی سید محمد پسر میرداوود که از متنفذین خراسان و شوهر خواهر شاه سلطان حسین صفوی بود به نام این که شاهرخ شاه پیرو مذهب تسنن است گروهی از اوباش شهر را به دور خود گرد آورده بر شاهرخ بشورید و وی را دستگیر و نابینا ساخته خود به نام شاه سلیمان در مشهد بر تخت نشست.*

ولی چون چندی گذشت یکی از سرداران شاهرخ شاه به نام یوسف علی بر شاه سلیمان تاخته او را کشت و دوباره شاهرخ را به پادشاهی گزید.

*در گیر و دار این کشمکش‌ها جعفر‌بیک نامی از سران کردهای خراسان با میرعالم سر دسته تازیان همدست شده یوسف علی را دستگیر نموده کشت و شاهرخ را به زندان انداخت. ولی پس از چند روزی میان خود آن‌ها نیز اختلافاتی تولید و منجر به کشته شدن جعفر‌بیک گردید و میرعالم چون جعفر‌بیک را از میان برداشت در مشهد به فرمانروایی پرداخت. در این هنگام احمد‌خان ابدالی درانی که به پادشاهی افغانستان رسیده بود برتاسر خاک افغانستان دست یافت و چون از هرج و مرج دربار ایران و گرفتاری شاهرخ شاه آگاه شد با لشکری از افغانیان ابدالی بر خراسان تاخته نیروی میرعالم تازی را در بیرون مشهد سخت درهم شکست و میرعالم در این جنگ کشته شد.*

سپس افغانی‌ها مشهد را محاصره و پس از یک رشته زد و خورد غیرمنظم آن‌جا را گرفتند. احمدخان پس از این که به مشهد آمد شاهرخ شاه را بر تخت نشانده از سران لشکری و کشوری پیمان گرفت که سر از فرمان شاهرخ نپیچند و خود چند روزی در مشهد خستگی گرفته به افغانستان بازگشت.

*بدینگونه شاهرخ نابینا دوباره زمامدار امور شد.
بدبختانه اوضاع کشور در این هنگام سخت درهم و پریشان بود زیرا هریک از ایلات نیرویی فراهم آورده آماده سرکشی بودند.*

*1ـ‌در شمال نیروی تازه نفسی به سرپرستی محمدحسن‌خان قاجار بسیج شد.*

2ـ‌آراد‌خان افغانی که فرماندهی نیروی غرب را داشت از همدان به آذربایجان تاخته آن استان بزرگ را بگرفت و خود را پادشاه آذربایجان نامید (1162 ه.ق)

*3ـ صالح‌خان بیات بر فتحعلی‌خان افشار استاندار فارس شوریده آن استان را از چنگ گماشته شاهرخ شاه بیرون آورد. (1163 ه.ق)*

4ـ در اصفهان کشمکش دیگری میان علی‌مردان‌خان بختیاری و ابوالفتح‌خان بختیاری برپا شد. (1164 ه.ق)

*همه این کشمکش‌ها با پیدایش یک سردار کار آزموده و رشیدی به نام کریم‌خان زند به پایان رسید.*

فرمانروایی شاهرخ منحصر به استان خراسان و
شهرستان‌های شمالی شد. رفته‌رفته کریم‌خان زند بر سرتاسر کشور دست یافت ولی استان خراسان تا سال 1210 ه.ق با همه اغتشاش‌های سیاسی کشور همچنان در دست شاهرخ بماند. سرانجام در سال 1210 ه.ق آقا محمدخان قاجار به خراسان هم تاخته شاهرخ را برای تسلیم گنجینه‌های نادرشاه سخت شکنجه داد ولی نادر میرزا فرزند شاهرخ که آخرین شاهزاده از دودمان افشار بود، هنگام اردوکشی آقا محمدخان به افغانستان پناهده شده جانی به در برد. آقا محمدخان پس از این که گنج‌های هنگفت نادرشاه را از شاهرخ گرفت، وی را به تهران احضار نمود ولی آن شاهزاده بینوا در میان راه زندگی را بدرود گفت

خصوصیات نادرشاه 

🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀

*🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار*


*🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*


📚 *قسمت پنجاه و سوم*

اخلاق، رفتار، کردار و گفتار نادرشاه

*جایمس فریزر انگلیسی نویسنده کتاب (تاریخ نادرشاه) که خود در هنگام جهانداری او می‌زیسته و شاه را نیز به چشم خود دیده است یاد داشت‌هایی درباره نادرشاه دارد که ما در این‌جا بخشی از آن را می‌آوریم*:

نادرشاه نزدیک 55 سال دارد. بلندی اندام او بیش از شش پا می‌شود (180 سانتی‌متر) کمی تنومند ولی نیروی او خوب و اندامش برازنده است.
رنج‌هایی که کشیده از فربهی او جلوگیری می‌کند.
چشم و ابرویی درشت و چهره‌ای گیرا و زننده دارد که مانند آن کمتر دیده‌ام. تابش آفتاب و هواهای گوناگون به چهره او یک گرفتگی مردانه و زیبنده داده. آهنگش بلند و خشن و بدون هیچ دشواری از 100 متری فرمان می‌دهد. می به اندازه می‌نوشد. به زن بسیار دلبستگی دارد و همواره خواهان تازه کردن دیدار آن‌ها است ولی این رفتار او از کارش جلوگیری نمی‌کند. در اندرون با زنان بیش از اندکی به سر نمی‌برد و کمتر دیده شده پیش از نیمه شب به اندرون برود. ساعت 5 بامداد از خواب برخاسته بیرون می‌آید. غذایش بسیار کم و بیشتر هم پلو و یا غذاهای ساده است.

*اگر کارهای روزانه‌اش بسیار باشد از غذا هم چشم می‌پوشد و با اندکی نخود برشته که همیشه در جیب دارد و کمی آب می‌گذراند*

در اردو یا در شهر همیشه در بیرون است و بار همگانی می‌دهد. اگر دربار همگانی هم نباشد هر کس می‌تواند به پیغام یا به تنهایی شاه را دیده دادخواهی کند.

*او معمولا به سان سپاه می پرداخت ماهیانه و تن‌پوش سپاهیان را خود به گردن می‌گیرد و نمی‌گذارد افسران هیچ‌گونه پولی به هیچ نام از سربازان بگیرند. هر ماه از همه جای کشور به او روزنامه و گزارش می‌رسد و خود نادرشاه با جاسوس‌هایی که دارد نامه‌نگاری می‌کند. گذشته از این‌ها در همه استان‌ها و شهرستان‌ها و شهرها یک افسر گماشته دارد که "همکلام" نامیده می‌شود. کار این افسر این است که در رفتار و اندیشه و برداشت کار استاندار یا بخشدار بررسی نموده آنچه می‌بیند یادداشت می‌نماید.*

هیچ کار بزرگ یا کوچکی در نبودن این افسر نمی‌گذرد و بجز روزنامه و گزارشی که استاندار یا
بخشدار می‌دهد همکلام نیز روزنامه جداگانه و پنهانی می‌فرستد و به استانداری یا بخشداری آگهی نمی‌دهد.

*این کار مزد ماهیانه ندارد. پاداش این افسران با خود شاه است. این شیوه بی‌مانند بسیاری از فرمانروایان را از جور و ستم و اندیشه سرکشی و شورش باز می‌دارد.*

نادرشاه بسیار بخشنده و دست باز است به ویژه درباره سربازانش.

*کسانی را که چندی در ارتش بوده و خوب کار کرده‌اند با دست گشاده از همه چیز بی‌نیاز می‌کند. با این همه بسیار سخت گیر و همیشه در کار بینا و بیش از هر چیز انتظامات را رعایت می‌کند.*

کسانی که گناه بزرگی کرده باشند به کشتن و آن‌هایی را که لغزش کارند به بریدن گوش‌ها کیفر می‌دهد. هرگز گناهکار را از هر پایه و دسته که باشد نمی‌بخشاید و اگر پس از این که به کاری رسیدگی کرد کسی میانجی شود، خشمناک می‌گردد. ولی پیش از این که گناه گناهکار آشکار شود هر کس می‌تواند رأی خود را پیشنهاد نموده میانجیگری کند.

*هنگامی که در جنگ یا با سپاه در اردوکشی و راه پیمایی است غذا و نوشابه او مانند یک سرباز است و همگی افسران انبوه خود را نیز بدین‌گونه نگاه می‌دارد.*

نیروی او به اندازه‌ای خوب است که بیشتر دیده شده در هوای سرد و یخ‌بندان زمستان هنگام آسایش در بیابان روی زمین خوابیده و تنها بالاپوش به خود پیچیده و زین اسب خود را به جای بالشت زیر سر گذاشته است.

*گاهی در جنگ‌ها که به پیشروی و شتاب در راه‌پیمایی نیازمند می‌باشد، پیش‌تر از پیشخانه*
*لشکر می‌تازد و هنگامی که به دشمن می‌رسد که هیچ گمان نمی‌برده‌اند.*
*در راهپیمایی‌های جنگی و اردوکشی بسیار شادمان و خوش است. در شهر به همان اندازه که خستگی سپاه به پایان رسد می‌ماند و پس از آسایش لشکریان برای پیشروی شتاب دارد.*

شام و نهار او بیش از نیم ساعت نمی‌کشد. پس از غذا بی‌درنگ به کار می‌پردازد.

*پاسداران او را در روز سه چهار بار برداشته دسته‌های تازه به جای آنان می‌گمارند.*

هرگز در روز به خوشی و خوشگذرانی نمی‌پردازد. پیش از شامگاهان پس از پنهان شدن آفتاب به اندرون می‌رود. در آن‌جا از هر کاری وارهیده با سه چهار تن از همدمان و همنشینان خود به خوردن و نوشیدن نوشابه می‌پردازد. بیش از سه جام می ‌نمی‌نوشد و در این گونه بزم‌های خودمانی با آزادی و خوشرویی و شوخی که در بیرون از او هیچ دیده نمی‌شود می‌گذراند.

*در این گونه مجالس هیچ‌کس نمی‌تواند از کارهای روزانه و کشوری یا لشکری سخن بگوید و در هنگام کار نیز هیچ ‌یک از همدمان او نباید به پشت گرمی شوخی و خوشرویی شبانه به شاه گستاخ شود و رفتار یا گفتاری بیش از دیگران بنماید. دو تن از همنشینان شب او در این کار سستی کردند و در هنگام رسیدگی به کارهای کشور با او به کردار پند و اندرز سخن گفتند.*

شاهنشاه فرمان داد فوراً سر از تنشان برگیرند و گفت:

*«این مردمان نادان که نمی‌توانند بدانند نادرشاه کیست و نادرقلی کدام است شایسته زندگی نیستند.»*

با کسانی که در مجلس خودمانی و در بیرون اندازه کار و کردار و گفتار خود را می‌دانند بیش از اندازه مهربان است و این گونه یاران او در هنگام کارهیچ‌گونه برتری بر دیگران ندارند وگفته‌هایشان بیشتر از دیگران ارزش ندارد.

*مادر نادرشاه در سال 1150زنده بود91 و به خواهش تنی چند از درباریان که به خانواده شاه تهماسب دلبستگی داشتند چندی پس از گرفتاری شاه تهماسب از نادرشاه خواهش کرد که دوباره او را به پادشاهی برداشته و تاج و تخت کشور را به او بسپارد و در پایان خواهش خود افزود که:*

تا زنده هستی شاه تهماسب سرداری و فرماندهی سپاه را به تو واگذار خواهد نمود.

نادرشاه از مادرش پرسید:

*آیا به راستی چنین می‌پنداری؟*

پاسخ داد: آری.

شاه خندید و گفت:

*اگر من هم پیرزنی بودم بدین‌گونه می‌پنداشتم ولی خواهش دارم از کارهای کشوری و لشکری با من سخن نگویی و بیهوده به خود رنج ندهی.*

همسر اوخواهر کوچک شاه سلطان حسین بود و شنیدم یک دختر از او بیش نداشت. چندین فرزند از زن‌های دیگر و دو پسر از زن‌هایی که درگذشته پیش از رسیدن به سپهسالاری گرفته بود، دارد.

*پسر بزرگ او رضا قلی میرزا بیست و پنج ساله است. از کودکی در ارتش بزرگ شده و از سربازی رفته رفته به درجه سرتیپی رسیده.*

هنگام اردوکشی نادرشاه به هندوستان جانشین او در ایران شد. هنگامی که افسر بود تنها با ماهیانه افسری گذران می‌کرد و به پایه‌های دیگر هم که رسید بیش از ماهیانه آن پایه به او چیزی نمی‌دادند و نادرشاه هم بیش از دیگر افسران به او نگاه نمی‌کرد. نادرشاه دستور داده بود که با افسران نشست و برخاست نماید و به او گوشزد و یادآوری نموده بود که چنانچه گناهی از وی سر
بزند یا در کار خود سستی کند به سختی دیگران پاداش خواهد یافت.

*هر چه او بهتر کار می‌کرد در چشم پدر گرامی‌تر می‌شد. من خود او را ندیده‌ام ولی آن‌هایی که این شاهزاده ارجمند را می‌شناسند، می‌گویند به اندازه پدرش در جهان نامی خواهد گشت. چرا که بارها در جنگ‌ها مردانگی و بی‌باکی‌های شگفت‌آوری از خود نمودار ساخت و هنگامی که نادرشاه به هند اردو کشید این شاهزاده همه کشور را آرام و ایمن نگاهداشت.*

فرزند دیگر نادرشاه شاهزاده نصراله میرزا است و او به نام استاندار خراسان است ولی نادرشاه یک پیشکار دارد که کارهای او را رسیدگی می‌نماید و این مرد همیشه گزارش‌های خود را آماده دارد که هر گاه شاه بخواهد بدون درنگ بدهد. ولی این پیشکار چندان به شاه نزدیک نمی‌شود و خود نادرشاه بیشتر کارهای بزرگ را رسیدگی می‌نماید

*نادرشاه دارای هوش شگفت‌آور و سرشاری است. کمتر کاری است که کرده و سخنی است که گفته و به یاد نداشته باشد. همه افسران سپاه بی‌شمار خود را به نام می‌خواند و بیشتر سربازهای خود را که چندی در ارتش بوده‌اند می‌شناسد. اگر به یکی از سربازان خود در گذشته پاداش خوب یا بدی داده باشد به یاد می‌آورد. یک یا دو تن نویسنده همیشه برای نوشتن فرامین و دستورات او آماده هستند. در هنگامی که سخن می‌گوید کارهای دیگری را نیز به خوبی و درستی انجام می‌دهد و از کارهای دیگر هم باز نمی‌ماند.*

شنیده‌ام در هنگام جنگ هنرهای شگفت‌آوری از او بروز می‌کند. باور نمی‌توان کرد که به چه زودی سیاه‌چیره یا شکست یابنده را شناخته و با چه زبردستی به هنگام به ستون‌های خود کمک می‌رساند. اگر یکی از افسران او پیش از چیرگی بر دشمن از میدان جنگ به در رود خود نادرشاه
رو به او می‌رود و با تبرزینی که همیشه همراه دارد کارش را می‌سازد و فرمان را به افسر زیردستش می‌دهد.

*در همه جنگ‌ها و نبردها و محاصره شهرها اگرچه همیشه پیشاپیش سپاه است ولی زخمی نشده (این گفتار جایمس فریزر درست نیست زیرا نادرشاه، هم در جنگ‌های باختر و هم در نبردهای خاور زخم برداشته است.) و چند اسب در زیر پای او کشته شده و گلوله‌ها به خفتانش خورده است.*

می‌توانم بسیار چیزهای دیگری از این مرد تاریخی که دیده و شنیده‌ام بنویسم.

*کارهایی که تاکنون از او سرزده برای جهانیان گواه بزرگی است که مانندش در روزگار پیشین کمتر دیده شده است. مردی که با نداشتن پول و لشکر چنان کارهای سترگ از او سر بزند و با این گنجینه و سرمایه بزرگی که اکنون به دست آورده*
*(مراد گنج‌ها و جواهرات هند است) چه کارهای شگفت‌آوردیگری باید از او امیدوار بود.*

شاید تا سی سال دیگر زنده بماند و در این میان اگر به آرزوهای بزرگی که دارد کامروا گردد، پیداست که چنین مرد نیرومند و دلاوری در پیمودن پایه بزرگی و شکوه تا چه اندازه اوج خواهد گرفت

 

گذری کوتا  دهکرد در سفرنامه  های خارجی

با درود
با توجه به قراین و شواهد گروه اندکی از کردها به دلیل وفور نعمت و ابادی و عمران سرزمین بختیاری ، در دوران حکومت، طلایی اتابکان لربزرگ (بختیاری) آن هم بعد از قرن هشتم وهمچنین مسجد اتابکان توسط حاکمان سرزمین بختیاری بوده است زیرا اگر آن زمان محلی تحت عنوان دهکرد وجود  داشت باید ابن بطوطه که در قرن هشتم(سال725ه. ق) به سرزمین بختیاری (لر بزرگ) سفر کرده بود و به جزئی ترین مسائل جغرافیایی و اجتماعی... پرداخته از دهکرد که در پنج کیلو متری فرخشهر(کریوه الرخ) قرار دارد نیز نام می برد. ابن بطوطه در خصوص گستره ی حکومت و سرزمین اتابکان بختیاری در آن زمان می‌نویسد: پس از چند روز از ایذه مرکز حکومت اتابکان حرکت کردیم... تا مدت ده روز در قلمرو حکومت اتابک راه پیمودیم .راه از میان کوههای بلند بود و هر شب در مدرسه ای منزل میکردیم که در آن همه ی وسایل خورد و خوراک مسافرین فراهم بود .... روز دهم به مدرسه ای رسیدیم که کریوه الرخ (فرخشهرفعلی ) نامیده میشد. این مدرسه آخرین نقطه زیر نظر حکومت اتابک بود و از آن پس مسافرت ما در سرزمین پهناور و پر آبی آغاز شد که از مضافات شهر اصفهان به شمار میرود.
در این میان تنها الیزابت مکبن رز که مقارن با انقلاب مشروطیت به سرزمین بختیاری سفر کرده است در مورد وضعیت دهکرد می نویسد: کمی قبل از غروب وارد دهکرد شدیم برف همه‌جا را پوشانده بود. هرکس در خانه خود خزیده و در دروازه را محکم بسته بود، ما برای پیدا کردن جا و محلی درب خانه ها را یکی پس ازدیگری دق الباب می کردیم سرانجام یک مرد سخاوت مند و مهمان نوازی من و سایر مسافران را درون خانه اش پذیرفت . دهکرد که تقریبا یکسال یا کمی بیشتر اقامتگاه من بود، یک شهری کوچک و کسل کننده است که در یک منطقه دور افتاده ای واقع شده است جمعیت این شهر تقریبا 2500 نفر است که اغلب در کلبه های روستایی روی یک قطعه زمین غیر مزروعی ساخته شده است

سرکوبی لزگی‌ها و گردنکشان دیگر نادر شاه افشار

🔘🔘🔘🔘🔘🔘🔘🔘🔘🔘

*🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار*


*🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*


*قسمت پنجاهم*✔️

سرکوبی لزگی‌ها و گردنکشان دیگر

*کشته شدن ابراهیم‌خان ظهیرالدوله به دست لزگی‌های داغستان آتش خشمی در دل نادرشاه برافروخته بود که فرونشاندن آن جز با یک خونریزی سهمناک امکان‌پذیر نبود، زیرا گذشته از رشته مهر و دلبستگی برادری،‌محبوب‌تر از برادر کیست؟ ابراهیم‌خان مردی بود کارآزموده و کافی که شاه به او سخت اطمینان داشت.*

چنان‌که در پیش گفتیم نادرشاه به خونخواهی برادر و هم برای این که زهرچشمی به مردم خودسر داغستان نشان داده باشد در بازگشت از عمرکوت چون به نادرآباد رسید یک لشکر به شماره 15000 تن از بهترین جنگجویان افغانی ابدالی و افشار را به فرماندهی عبدالغنی‌خان فرماندار نادرآباد و یکی از افسران خود

*(فتحعلی‌خان افشار)‌برای سرکوبی لزگی‌های به داغستان گسیل داشت*.

پس از این که موکب همایونی به مشهد رسید دوباره چندین هنگ از سپاهیان را به کمک دلاوران افغانی به داغستان فرستاد که تا رسیدن اردوی شاهنشاهی دشمن را آسوده نگذاشته دمار از روزگارشان برگشند.

*موکب همایونی پس از 56 روز توقف در مشهد از راه قوچان، دشت گرگان و مازندران به سوی داغستان رهسپار گردید.*

از قوچان تا گرگان راه‌پیمایی اردو بی‌اندازه دشوار بود زیرا به واسطه کمیابی خواربار و بارندگی‌های پی در پی بسیاری از چارپایان پی شده از رفتن بازماندند و آسیب بزرگی به بنه اردو رسید.

*پیشروی اردو در اثر سیلاب و طغیان رودخانه‌ها بسیار کند بود، چندان که در روز بیش از 9 کیلومتر راه‌پیمایی نمی‌توانستند انجام دهند .*

با این سختی موکب همایونی به دشت گرگان رسید و در بالای رود اترک اردوگاه ارتش برپا شد تا سپاهیان یک چند خستگی گرفته آماده پیشروی گردند.

*هنگامی که موکب همایونی در دشت گرگان بود گزارشی از فرماندهی نیروی اعزامی داغستان رسید بدین‌گونه که لزگی‌ها که از رشیدترین جنگجویان کوهستان داغستان بودند  در دامنه‌های جنوبی و شمالی کوه‌های مرکزی قفقاز پراکنده هستند و در سه نقطه از دامنه‌های جنوبی کوه‌های مرکزی به نام جار و جاوخ و آغزی‌بیر سنگرهایی ساخته آماده جنگ و ستیز هستند*

 نیروی اعزامی ایران به استحکامات دشمن رسیده بدون درنگ به جنگ پرداختند

*ستون یکم نیروی دشمن که در «جار» بود تاب فشار رزمجویان ایران را نیاورده پس از یک جنگ کوتاه سنگرهای خود را گذارده به خط دوم که در جاوخ بود گریختند و چون دامنه شرقی کوه در دست آن‌ها بود نتوانستند خود را از محاصره رهایی دهند.*

نیروی اعزامی پس از به دست آوردن سنگرهای جار به سوی جاوخ پیشروی نموده پس از چندین حمله مردانه و یورش‌های پی در پی ستون دوم دشمن را از سنگرها بیرون رانده با گرفتن اسیران بسیاری لزگی‌ها را به مواقع ستون سوم که بر فراز کوه بودند گریزاند.

*خط سوم یا استحکامات آغزی بیر با یک گذرگاه تنگ و بسیار سخت کوهستانی به دامنه کوه مربوط بود که دشمن به خوبی می‌توانست با یک دسته کوچک از تفنگداران راه را به روی مهاجمین ببندد. ولی با این همه جنگجویان رشید*

ابدالی برای نشان دادن بی‌باکی و فداکاری و جلب خشنودی شاهنشاه ایران، از فرمانده نیرو اجازه حمله به استحکامات خط سوم را خواسته و با یک از جان گذشتگی بی‌مانند از سنگلاخ‌های دشوار سینه کوه خود را بالا کشیدند.

*آن روز از بامداد تا شامگاه جنگ و تیراندازی در پیرامون کوه دنباله داشت.شامگاهان، دلاوران افغانی از تاریکی هوا استفاده نموده عرق ریزان و نفس‌زنان خود را به بالای کوه کشاندند.*

لزگی‌ها چون مرگ را در برابر چشم دیده و از پشت راه گریزی نداشتند کوشش نمودند که با پرتاب نمودن تخته‌سنگ‌ها از پیشروی تفنگداران جلوگیری نمایند و بدین‌گونه از تفنگداران چند تنی را از پای درآوردند. ولی به سبب تاریکی شب این کار چندان تأثیر ننموده و پیشروی پیادگان همچنان دنباله داشت.

*با این جانفشانی ؛ تفنگداران افغانی به بالای کوه رسیدند و از هر سو دوان دوان به سنگرهای دشمن رو آوردند.*
*لزگی‌ها چون چنین دیدند گروهی برای رهایی از چنگال جنگیان خشمناک افغان خود را از کوه پرت کرده و نابود شدند. دسته بزرگی از آن‌ها نیز در سنگرها زنده و زخمدار دستگیر و چند تنی توانستند از این کشتارگاه جانی بدر برند.*
*بدین‌گونه آخرین نیروی عمده داغستانی‌ها شکست یافته و اردوگاهشان با همه بنه، خواربار، توپ‌ها و دیگر افزار جنگی به دست نیروی اعزامی افتاد.*

این  گزارشی بود که فرمانده نیروی اعزامی داغستان به پیشگاه نادرشاه افشار تقدیم داشته بود.شاهنشاه پس از دریافت این گزارش فرمان داد خلعت‌های برازنده‌ای برای فرماندهان نیرو های تحت امر بیاورند 

پیشامد ناگوار

*هنگامی که موکب همایونی از مازندران به سوی داغستان رهسپار بود، نزدیک دژ اولاد میان زیرآب به بهیجان با 20 گام فاصله از میان جنگل کنار جاده ناگهان تیری به سوی شاهنشاه انداختند. گلوله تفنگ زیربازوی شاه را به اندازه یک انگشت خراش داده از آن‌جا به*

شست دست چپ که افسار را داشت رسید سپس به پشت گوش اسب برخورده، سرش را متلاشی نمود. اسب و سوار بر زمین غلتیدند.

شاهزاده رضا قلی میرزا که در دنبال شاهنشاه اسب می‌راند بی‌درنگ برای دستگیر نمودن تیرانداز سپاهیان را در جنگل پراکنده نمود و شاه را از زمین بلند نموده زخمش را بست.

*پس از جستجوی بسیار با همه کوششی که سپاهیان و سواران گارد شاهی برای پیدا کردن تیرانداز نمودند کسی به دست نیامد و تیرانداز توانست فرار کند*

در اثر این پیشامد نابهنگام نادرشاه سخت خشمگین شد و به سوی تهران رهسپار گردید.

*اردوی شاهنشاهی به تهران رسید. چون نادرشاه به فرزند بزرگ خود رضاقلی میراز بدگمان شده بود او را در تهران گذاشته و به سوی قزوین حرکت کرد و از قزوین و از راه قراجه داغ به سوی قفقاز پیشروی نمود.*

در میان راه برخی از سردسته‌های تیره‌های لزگی داغستان به پای بوسی موکب شاهنشاه سرافراز گردیدند.

 *ارتش شاهنشاهی در گموخ که سامان شمالی خاک داغستان است اردو زد.*

پایان قسمت پنجاهم

✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️

*🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار*


*🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*


◀️ *قسمت پنجاه و یکم*


*پس از سوءقصد مازندران نادرشاه برای دستگیر نمودن مرتکبین این گستاخی بزرگ به همه استان‌ها و شهرستان‌های کشور دستور داد در کشف خیانت و دستگیر تبهکار از هیچ کوششی خودداری ننمایند.*

اندکی بعد هنگامی که شاهنشاه ایران در داغستان بود، گروهی از تیره تایمنی را که چندی پیش از تاریخ سوءقصد از اردوی شاهنشاهی گریخته بودند در نزدیکی هرات دستگیر و چون درباره آن‌ها بدگمان بودند، همه را دست بسته به داغستان گسیل داشتند. پس از بازجویی‌هایی که از آنان به عمل آمد نیکقدم نامی که غلام آقا میرزا فرزند دلاور‌خان تایمنی بود به گناه خود اعتراف و شاهزاده رضا قلی میرزا را محرک سوء قصد معرفی نمود. نادرشاه دلاورخان و همدستان او را به مرگ کیفر داده و چون با نیکقدم قرارجان بخشی شده بود وی را از دو چشم نابینا نمود و شاهزاده رضاقلی میرزا را به داغستان خواست.

*در باشلی دادگاهی به ریاست خود نادرشاه و کارمندان و سران لشکری و دربار تشکیل و شاهزاده را مورد بازپرسی قرار دادند. در این دادگاه شاهزاده رضا قلی میرزا با پدر خود به درشتی سخن گفت. نادرشاه در حالت خشم فرمان داد تا چشم‌های شاهزاده را بدر آوردند و بدین‌ گونه رشیدترین فرزندش را از هر دو چشم نابینا ساخت.*

شگفت این که به علت خشم شدید شاه هیچ یک از درباریان و سران لشکر به میانجیگری برنخاستند و فرمان پدر سنگدل بدون درنگ اجرا شد. بدین‌گونه نادرشاه به یک مسئولیت بزرگ و جوانی، فشار درونی و پشیمانی سختی دچار شد که تا آخرین دقایق زندگانی او را در شکنجه گذاشته بود

زمزمه کناره گیری نادر شاه 

*نابینایی شاهزاده رضا قلی میرزا برای نادرشاه بسیار گران و جانگداز بود زیرا گذشته از این که در اخلاق و رفتار و کردارش تغییرات ناگهانی داد، اساساً وی را از تخت و تاج پادشاهی بیزار نمود. چندان که این مرد نابغه پس از آن همه شاهکار و افتخارات تاریخی راضی شد دیهیم شاهی را به یکی از شاهزادگان افشار واگذار و خود در یکی از زوایای آرام کشور گوشه‌نشینی اختیار و بقیه عمر پرافتخار خویش را در گمنامی و فراموشی به سر برد.*

رفته‌رفته این اندیشه چنان شاه را به خود مشغول داشت که فرمان داد تا در کلات ساختمان‌های چندی برپا داشته از بیرون آبادی آب آشامیدنی گوارا به وسیله لوله‌کشی‌های زیرزمینی به داخل دژ آورده بازار و ساختمان‌های دیگری که برازنده باشد بسازند. ولی اوضاع سیاسی کشور در این هنگام چنان درهم و مغشوش بود که نگذاشت آرزوی گوشه‌گیری شاه عملی شود.

*بدتر از همه دربار عثمانی در این مدت دراز به پیشنهادات وی پاسخ درستی نداده بلکه هر لحظه به بهانه‌جویی و دفع‌الوقت سپری می‌شد و پیمانی که نادرشاه را از جبهه غرب آسوده خاطر نماید هنوز بسته نشده بود.*

در این هنگام دو تن از نمایندگان دربار عثمانی به نام نظیف افندی و حنیف افندی به همراهی حاجیخان جمشکزک که نماینده کشور شاهنشاهی در اسلامبول بود به پیشگاه نادرشاه آمدند. چون پادشاه عثمانی در پاسخ پیشنهادات پنجگانه نادرشاه از پذیرفتن مذهب جعفری و واگذاری رکن در کعبه خودداری نموده بود از این رو شاهنشاه ایران نامه‌ای که به منزله اعلان جنگ بود به دربار عثمانی فرستاده و چنین نوشت:

*هنگامی که در دشت مغان به تخت پادشاهی ایران جلوس فرمودیم، یادآوری شد که برای تأمین صلح دوستانه میان دو کشور پیشنهادات پنجگانه ما را پذیرفته و به این کشمکش‌های ناروا که آتش جنگ را بین دو کشور اسلامی برافروخته است سرانجامی داده شود و امیدوار بودیم این پیشنهادات را که از روی خیرخواهی و دوستی تهیه شده بود بپذیرید. ولی چون انجام این کار تا امروز به درازا کشیده و اکنون از پذیرفتن آن سرباز زده‌اید و از آن‌جایی که در دور و نزدیک و میان دوست و دشمن سخنی گفته‌ایم اینک به طلب گفته خود به سوی کشور شما رهسپاریم. امیدواریم چنان که پس از رسیدن به سرزمین عثمانی از پذیرفتن پیشنهادات ما دریغ نگردد.»*

پایان قسمت پنجاه و یکم


✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️