ماجرای کور شدن رضاقلی میرزا و جنگ داغستان
🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار
🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام
*قسمت پنجاه و نهم*
در پی سخنان آقا میرزا نیک قدم ، نادر پیکی به تهران که رضاقلی میرزا در آنجا بود فرستاد و دستور داد رضاقلی هر چه سریعتر به اردوی نادر در قفقاز حرکت کند ، رضا قلی بی خبر از همه جا به تصور آنکه پدرش بعلت جنگ های داغستان وی را احضار کرده بیدرنگ عازم قفقاز و اردوی پدرش گردید
در درازای راه تهران تا قفقاز ، از این سو نادر ، روزها و شب ها در خلوت پر درد و رنج خود بسر می برد و دگرگونی چشمگیری در اخلاق و رفتار وی بروز و ظهور یافته بود ، نادر در این زمان تنگ حوصله ، خشمناک شده بود و در مواقعی ، رفتارهای خطرناکی از او سر می زد و با کوچکترین تخلفی حتی از سوی نزدیک ترین یاران خود ، دژخیم (جلاد) را احضار و متخلف را اعدام می نمود ، اطرافیان وفادارش که زمانی حاضر بودند جانشان را در پیشگاه او قربانی کنند اکنون می کوشیدند هر چه کمتر با او روبرو شوند و از مقابل وی می گریختند
نادر با کج خلقی تمام ، ثانیه ها را می شمرد تا رضاقلی به حضور وی برسد ولی در همان حال نیز از ته دل آرزو می کرد آقا میرزا نیک قدم دروغ گفته باشد ، سردار دلاوری که نامش لرزه بر اندام یلان و شیران می انداخت اینک در گوشه سراپرده پادشاهی اش ، کنج عُزلَت (انزوا ، گوشه نشینی ، دوری کردن از اطرافیان) برگزیده بود ، خواب و خوراکش هم کم شده و علاقه ای نیز به مسائل ارتش نشان نمی داد و در یک کلام در خودش فرو رفته بود
دو هفته به همین منوال گذشت تا اینکه شبی از شب ها ، ورود رضاقلی به اردو را به آگاهی نادر رساندند ، نادر با همه شیردلی از روبرو شدن با عزیزترین فرزندش و آگاهی از حقیقت ماجرا بیم داشت و نمی دانست چه بگوید ، این بود که از پذیرفتن رضاقلی خودداری و ملاقات با وی را به وقت دیگری موکول کرد ، او اندیشید چگونه با فرزندش روبرو شود ، دو روز به همین منوال گذشت ، افکاری مختلف و پریشان ، روح و روان پدر ، و پسر را ، که اینک مطمئن شده بود بدلیل مبهمی مورد بی مهری پدر قرار گرفته ، آزار می داد
در نهایت رضاقلی بدستور نادر ، به چادر فرماندهی پدر وارد شد و با تعظیم و کُرنش (عرض ادب و احترام) در مقابل نادر زانو زد ، نادر با نگاهی عمیق ، رو به رضا قلی کرد و پرسید
- آیا از انگیزه احضار خود آگاهی - پاسخ رضا قلی منفی بود
- نادر ادامه داد ، آیا میدانی در جنگل های مازندران چه کسی به من تیراندازی کرد
- پاسخ رضاقلی باز هم منفی بود
- آیا آقا میرزا نیک قدم را می شناسی
- بله پدر ، او زمانی نزد من آمد و درخواست کار و کمک کرد
- آیا وقتی به او کمک کردی ، میدانستی او از من کینه دارد و می خواهد مرا بکشد
- بله پدر ، میدانستم
نادر به سختی یکه خورد (تعجب کرد) و خون به چهره اش دوید ، چشمانش سرخ شد و از شدت خشم لب هایش را می گزید و بی اختیار شروع به راه رفتن و مالیدن دستهایش نمود و با آوائی بلند و درشت از رضاقلی پرسید ، تو میدانستی او قصد قتل مرا داشته ولی باز هم او را به حال خود رها کردی تا بیاید و مرا بکشد ، رضا قلی گفت
رفتار بزرگوارانه و جوانمردانه قبله عالم ، همیشه سرمشق من بوده ، بارها و بارها دیدم و شنیدم بسیاری از کسانی که بر روی شما شمشیر کشیده اند مورد عفو و بخشش قرار گرفتند و از طرفی ، نیک قدم را کوچکتر از آن می دیدم که آسیبی به شما برساند ، به سر مبارکتان قسم میخورم هیچوقت گمان نمی کردم چنین غلطی از او سر بزند
نادر به میان سخن رضاقلی دوید و گفت ، تو چطور به سر من قسم میخوری در حالیکه این سر ، برای تو کوچکترین ارزشی ندارد ، رضاقلی که می دید پدرش تا چه اندازه ای به او بدبین شده و دفاعیات او را به هیچ می انگارَد و قبول نمی کند با آوائی بلند رو به آسمان کرد و گفت ، *خداوندا ، تو گواهی که من کوچکترین نقشی در این سوءقصد نداشتم و شاهنشاه ، بی جهت به من بدگمان شده و دچار اندیشه های ناخوشایند گردیده*
نادر مجددا رشته سخن را به دست گرفت و گفت ، وقتی که من در هند بودم و تو هنوز شاه نشده بودی هر کاری که دلت خواست کردی ، شاه تهماسب بیچاره و مفلوک و دو کودک بی گناهش را کشتی و دو خواهر او را که همسران من و خودت بودند نیز به همین انگیزه خودکشی کردند ، من به خاطر جوانی و ناپختگی ات ، عذرت را پذیرفتم و حتی در مغز خود تو را بخشیدم
تو خوب می دانی که من هرگز ، بی جهت و بی جا ، فرمان کشتار نمی دهم ، حال اگر با صداقت و راستی ، حقیقت را هر چند که تلخ و ناگوار باشد را برایم بازگو نمائی حتی اگر گناهکار باشی و گناهت نیز هر اندازه بزرگ باشد به مولایم علی علیه السلام که میدانی ، همیشه و همه وقت ، کلب (سگ) آستان او بوده و هستم سوگند می خورم از آن چشم پوشی کنم و کاری با تو نداشته باشم ، ولی اگر دروغ بگوئی میدانی من در مورد افراد خطاکار ، حتی اگر عزیزترین فرد باشد لحظه ای در مجازات او درنگ نخواهم کرد
رضاقلی اندکی خاموش ماند و سپس سر برآورد و گفت ، من در مقابل شما چه می توانم بگویم ، آیا این رفتار پدری است با پسرش ، و پادشاهی است با ولیعهدش ، شما در ذهن خود مرا محاکمه و خطاکار قلمداد کرده اید و هر چه بگویم سودی ندارد ، من اکنون هیچ ندارم ، نه حیثیت ، نه آبرو ، نه احترام و نه قدر و منزلتی ، چه خفتی از این بالاتر است ، حال که شما اینطور می اندیشید و همچنین ، از برخورد اطرافیان و خدمتگزاران ، و نگاههای معنا دار آنان می فهمم که دیگر در این دنیا هیچ ارج و اعتباری ندارم ، من این زندگی ذلت بار و خواری را نمی خواهم ، باز هم می گویم من اصلا نمی فهمم کدام گناه ، کدام خطا ، کدام توطئه ، به همین خاطر اکنون با تمام وجود از این دنیا دل بریده ام و از خداوند مرگ را آرزو می کنم ، دیگر چیزی برای گفتن ندارم هر چه صلاح می دانید انجام دهید
نادر در حالیکه از خشم می لرزید رو به نگهبانان گفت ، این پسر گستاخ را از جلوی چشمانم دور کنید ، نگهبانان در وضع بدی قرار گرفته بودند ، متحیر و سرگردان که چه بکنند ، فرمان ، فرمان نادر بود و رضاقلی فرزند محبوب و پسر ارشد نادر و نایب السلطنه پیشین ایران ، نادر که دو دلی نگهبانان را دید در حالیکه زبانش در کام ، تلخ و خشک شده بود و دیگر حتی قدرت فریاد زدن نداشت با دست خود اشاره کرد که فرمان را اجراء کنند
در این روزها ، نادر ضمن اینکه خواب و خوراک خوبی نداشت به باده (شراب) روی آورده بود ، او برای تسکین خود پیوسته شراب می نوشید و گهگاه از خود بیخود می شد و بی جهت فریادهای هراس انگیزی سر می داد ، در این زمان هیچکس قدرت و یارای روبرو شدن با او را نداشت
فردای آن روز ، نادر باز هم برای کشف حقیقت دستور داد آقامیرزا نیک قدم را به حضورش بیاورند و باز هم با سوگندی غلیظ از او خواست نترسد و راست بگوید تا مورد بخشش قرار گیرد ، ولی نیک قدم همان حرف های قبلی خود را تکرار کرد ، مسئله ، مسئله ساده ای نبود ، موضوع آن بود که نادر ، رضاقلی را که از لحاظ اخلاق و رفتار و دلاوری و دیگر شباهت های ظاهری بشدت به او می مانست بسیار دوست داشت و از طرفی در قانون نادر ، هیچ خطاکاری ، حتی اگر عزیزترین کسانش بودند ، بدون مجازات رها نمی کرد ، *نادر بشدت درمانده شده بود و نمی دانست چکار کند و چه تصمیمی بگیرد*
تا اینکه برای رهائی از این اوضاع سخت و دشوار ، دستور داد مشاورانش برای مشورت و رایزنی ، به سراپرده وی رفته و در این باره نظر بدهند ، پس از تشکیل جلسه ، نادر مشاهده می کرد مشاورانش مانند تندیس های سنگی (مجسمه های سنگی) در جای خود خشکیده بودند و هیچ صدائی از کسی در نمی آمد ، مسئله ، مسئله پیش پا افتاده ای نبود ، به زندگی نادر و رضاقلی مربوط بود ، نادر از خاموشی حاضران به تنگ آمد و با فریاد گفت چرا ساکتید ، تکلیف من چیست ، چیزی بگوئید ، در این زمان منشی مخصوص نادر میرزا مهدی استرآبادی با ترس و لرز ، لب به سخن گشود و گفت
هر چند گناه شاهزاده عظیم است ولی دریای لطف قبله عالم بسی بزرگتر است و می تواند او را عفو کند و ببخشد ، مشاور دیگری نیز سینه اش را صاف کرد و گفت ، گناهکار باید گوشمالی داده شود تا عبرت سایرین گردد ولی این گوشمالی باید طوری باشد که چنانچه روزی قبله عالم بر سر مِهر و لطف آمدند قابل جبران و درمانپذیر باشد ، در این میان نزدیک ترین سردار نادر ، یعنی سردار جلایر که معتمدترین فرد نزد وی بود گفت ، سوگند میخورم نیک قدم که کینه شما را به دل داشته حال که خود را گرفتار دیده ، خواسته است که با این کار ، آخرین زهر خود را بر جان شما بریزد و نور چشم شما را بدست خودتان مجازاتی سخت نماید و با این کار در حقیقت ، شما و خاندانتان را هم مجازات نماید
سخنان سردار جلایر در روان نادر اثر نیکوئی بخشید و نشانه های آرامش و خشنودی در چهره نادر هویدا گردیده و گره از ابرو ، و چینهای پیشانی نادر ، گشوده و نفس های عمیق و بعضا به شماره افتاده وی ، تا حدی منظم شد ، با رفتن مشاوران ، علت احضار رضاقلی از تهران و آمدنش به اردوی نادر در قفقاز ، مانند تشتی که از پشت بامی بیفتد مانند توپ در میان افراد سپاه ترکید و همگان از این توطئه ، آگاهی یافتند
بامداد روز بعد نیک قدم برای بار سوم برای بازجوئی فراخوانده شد ، نادر میخواست اگر فرمانی به سود یا زیان پسر دلبندش و یا نیک قدم صادر کند آن فرمان موجب پشیمانی اش در آینده نباشد ، طولی نکشید که نیک قدم را نزد نادر آوردند ، نادر به وی گفت
من هنوز بر سر پیمان و سوگندی که به رسول اله (ص) خورده ام هستم ، ولی برایم مسلم شده تو دروغ می گوئی ، حال باز هم سوگند میخورم اگر همین حالا هم اظهارات قبلی خود را انکار کنی و به من راست بگوئی همین حالا دستور آزادی ات را می دهم و از هر گونه مجازات معاف خواهی بود
نیک قدم که سراسر وجودش را وحشت فرا گرفته بود گفت ، قبله عالم ، من از این همه پرسش و پاسخ و زجر روانی و شکنجه روحی به تنگ آمده ام ، سوگند میخورم هر چه را تا کنون گفته ام راست بوده و جز آن هیچ چیز دیگری ندارم که بگویم ، من از همان اول به سوگند شما اطمینان داشتم و جز حرف راست ، چیز دیگری بیان نکردم
با سخنان محکم و استوار نیک قدم ، چشمان نادر دوباره سیاهی رفت و کامَش خشک شد و بر پیشانی آفتاب سوخته اش چروک های عمیقی ظاهر شد ، لذا دوباره دستور داد رضاقلی را به حضورش بیاورند ، رضاقلی که دو شب نخوابیده بود و زجر روانی شدیدی را تحمل کرده بود را با چشمانی گود رفته و رنگ رخساری پریده و زرد به حضور پدر آوردند ، قلب پدر و پسر با دیدن یکدیگر ، به تپش در آمد
نادر با دیدن رنگ و روی رضاقلی دلش به درد آمد ، لذا نگاهی ترحم آمیز ، به سراپای رضاقلی انداخت و آرام و شمرده و با نگاههائی مهربانانه و التماس گونه رو به فرزندش کرد و گفت ، پسرم ، نه بعنوان پادشاه مملکت بلکه بعنوان یک پدر ، که اشتباهات جوانش را می بخشد و می پوشاند ، از تو میخواهم به من راست بگوئی و مرا از این افکار پریشان و کمرشکن که دامنگیرم شده نجات داده و بِرَهانی
رضاقلی که از دنیا بریده و دل به مرگ نهاده بود گفت ، سخن گفتن من برای شما سودی ندارد و هر چه بگویم باور نمی کنید ، هر چه زودتر مرا راحت کنید که دیگر تحمل این همه سرشکستگی در میان درباریان را ندارم ، نادر در مخمصه بدی گیر افتاده بود و نمی دانست چه بگوید و چه تصمیمی بگیرد ، لذا دستور داد تا نیک قدم را نزد او و رضاقلی بیاورند تا با مواجهه حضوری و رو در روئی این دو نفر ، حقیقت امر برای همیشه روشن شده و از این دو راهی رنج آلود رهائی یابد
*پایان قسمت پنجاه و نهم*
🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام
*قسمت شصتم*
بامداد روز بعد نیک قدم برای سومین بار ، پا به درون چادر نادر گذاشت و رو در روی رضا قلی میرزا قرار گرفت ، نادر رو به نیک قدم کرد و گفت ، آنچه در چند جلسه قبل به من گفتی در حضور رضاقلی نیز تکرار کن ، نیک قدم همان حرفهای قبلی خود را تکرار می کرد
به هنگامیکه نیک قدم سرگرم صحبت کردن بود و رضاقلی سخنان او را می شنید ، آنچه مورد تائیدش بود را با تکان دادن سر ، تائید میکرد و در برخی مطالب که مورد قبولش نبود می گفت دروغ می گوید ، دروغ می گوید
زمانیکه صحبتهای نیک قدم پایان یافت نادر به رضا قلی گفت ، حال تو هم هر صحبتی داری بگو ، رضاقلی آهی کشید و گفت ، هر چند دفاع من سودی ندارد ولی با اینهمه عرض می کنم بخش هائی از سخنان این مرد پلید درست است و بخش هائی از آن نادرست و دروغ
نادر مجددا پرسید ، هنگامیکه با این مرد سخن می گفتی آیا کسی هم حضور داشت ، رضاقلی پاسخ داد هیچکس نبود ، نادر با خشم فریاد زد ، چطور چنین چیزی ممکن است ، یعنی حتی یک مستخدم و یا یک محافظ که همیشه در کنارت هستند نیز در آنجا نبودند ، آیا توقع داری من این حرف ها را باور کنم ، نادر سپس خنده ای بلند و اِستِهزاء آمیز سر داد (خنده ای که حاکی از تمسخر و ریشخند طرف مقابل باشد) و گفت ، این حرف های بچگانه ات در هیچ محکمه ای خریداری ندارد
رضاقلی که دلاوری و بی باکی و صراحت لهجه را از پدرش به ارث برده بود ناگهان برآشُفت (عصبانی شد ، اختیار از کف داد) و نتوانست خود را نگهدارد و بی اختیار با فریادی رعدآسا رو به پدر کرد و گفت
بخندید ، بخندید ، این خنده های خشم آلود ، یعنی فرمان کشتن من ، یعنی پذیرفتن دروغ های این مرد پلید و حیله گر و بی سر و پا ، یعنی قبول نکردن دفاعیات من و محکومیت بی جای من
شما هیچ رحمی در وجودتان نیست ، شما هزاران تن را تا به امروز بی دلیل کشته اید و از دیدن رنگ خون لذت می برید ، شما اگر روزی ، خونی نریزید آرامش پیدا نمی کنید ، چرا معطلید ، دنبال بهانه های پوچ نگردید ، تبرزین تان را بردارید و من ، و این مردک بدبخت را از این زندگی نکبت بار خلاص کنید ، حاضرم بمیرم و دیگر روی شما را نبینم
نادر با شنیدن این سخنان تند و گزنده ، یکه ای خورد و شگفت زده ، لحظه ای خاموش ماند ولی ناگهان دیگ خشمش بجوشش درآمد و زبانه کشید ، رگ های پیشانی پر چین و چروک و آفتاب سوخته اش متورم شد ، سفیدی چشمانش را خون فرا گرفت و به میان سخنان رضاقلی دوید و گفت ، ای پسر ناخلف ، چه گفتی
رضاقلی بی توجه به پدر و بدون اینکه مهلت بدهد یکسره حرف می زد ، او سپس رو به نیک قدم گفت ، خدا تو ملعون و دروغگو را که برای انتقام از پدرم ، آبرو و جان مرا نیز به خطر انداختی را لعنت کند ، ایکاش تو را می کشتم و یا تیرت به هدف می خورد و دنیائی آسوده می شد و من این روزگار نکبت بار را نمی دیدم
نادر که در طول عمر خویش هرگز چنین سخنانی را از کسی نشنیده بود سخن آخر رضاقلی را اعتراف صریح او به شمار آورد ، اطرافیان نادر مشاهده کردند نادر با آن همه توانمندی که در میادین جنگی با وجود زخم های بی شمار مانند کوهی استوار بود ، اینک تعادل خود را از دست داده و مانند آن است که دنیا دور سرش به گردش درآمده ، دو نفر از محافظان دویدند تا او را نگهدارند که با فریاد ترسناک و عکس العمل تند نادر ، وحشت زده به کناری رفتند
سکوتی خفه کننده ، دردآور ، سنگین و تحمل ناپذیر ، سراپرده نادر را فرا گرفت ، دست های نادر بشدت میلرزید و از شدت خشم ، لب هایش را می گزید ، دانه های درشت عرق بر گونه های نادر نشسته بود و به آرامی ، بر زمین می چکید و خیره ، به لب های پسرش چشم دوخته بود ، پسری که علاوه بر اتهامی به آن سنگینی ، چنان سخنانی گستاخانه و بی پروا ، در برابر او بر زبان آورده بود که تا کنون سابقه نداشت
آن سکوت مرگبار برای دقایقی بر چادر نادر سایه افکند ، و نادر نیز کمی بخود مسلط شده بود و نفس های به شماره افتاده اش ، کم کم به حالت عادی باز می گشت ، او در حالیکه عرق را از روی پیشانی اش پاک می کرد با کلماتی شمرده و آرام که از درون اما ، توفانی بود گفت ، پس تو آرزوی مرگ مرا داشتی و دوست داشتی تیر این مرد به هدف بخورد ، آفرین بر تو ، آفرین
رضاقلی که حالات روحی پدر را دید در حالیکه دلش به درد آمده بود با حالتی نزار و دلسوخته در مقابل نادر به زانو درآمد و گفت ، بس کن پدر ، به تمام اولیاء و انبیاء سوگند میخورم که بیگناهم ، التماس می کنم دشنه ای به من بدهید تا همین حالا به زندگی خودم پایان دهم ، دیگر حاضر نیستم هیچ سخن دیگری بشنوم ، خسته شده ام ، بس است ، دیگر بس است
نادر که به مانند کوه آتشفشان ، قبل از فوران آتش ، در ظاهر آرام و از درون در جوش و خروش بود رو به رضاقلی گفت ، من هرگز تو را نمی کشم ، چون اگر کشته شوی آسوده خواهی شد و فرصت نخواهی یافت تا درباره گناه بزرگی که مرتکب شده ای بیندیشی ، تو حتما باید زجر پشیمانی خود را بکشی ، شاید گوشه ای از لطمه ای که بر روح و روان من نیز روا داشتی ، جبران شود
نادر سپس دستهایش را بر هم کوفت ، نگهبانان بدرون جادر آمدند و رضاقلی و نیک قدم را با خود بردند ، پس از یکساعت از این ماجرا ، نادر مشاورانش را برای رایزنی و مشورت به چادر خویش فراخواند
ولادیمیر مینورسکی تاریخ نگار روس در این باره چنین می نویسد *نادر مجلسی را برای تعیین مجازات رضا قلی ترتیب داد و اعضای شورا متفقا رضاقلی میرزا را به جرم تحریک ضارب ، برای ترور نادرشاه محکوم کردند* و بدین ترتیب حکم کور شدن رضاقلی قطعی شد
خبر قطعی شدن مجازات رضاقلی به حرمسرای نادر و زودتر از همه به گوهر شاد خاتون مادر نصراله میرزا (ولیعهد) که خاله رضا قلی و زنی بسیار نیکدل و مهربان بود رسید ، *گوهرشاد خاتون همسر دوم نادر و دختر باباعلی بیک ، حاکم ابیورد بود و نادر مدتها سرباز پدرش بود*
این زن که سالمندترین همسر نادر بود با توجه به اینکه می دانست شفاعت هیچ کس بر تصمیم و اراده نادر اثری ندارد سراسیمه خود را به ستاره که سوگلی حرمسرای نادر بود رسانید و به پای او افتاد و در حالیکه بشدت میگریست ، عاجزانه از او خواست شفاعت و میانجیگری نماید
ستاره که حال و روز گوهرشاد خاتون را دید گفت ، من برای شفاعت حرفی ندارم ولی مگر شما نادر را نمی شناسید ، همه میدانیم چنانچه تصمیمی بگیرد یا حرفی بزند هرگز از آن بازنمی گردد ، لذا مطمئنم رفتن و شفاعت من بطور حتم بی فایده خواهد بود ، گوهرشاد اما دست بردار نبود و پیوسته لابه و زاری و التماس میکرد ، ستاره که اینگونه دید بغضش ترکید و گوهرشاد را در آغوش گرفت و تصمیم گرفت به نزد نادر برود
در پی این تصمیم ، ستاره خواجه باشی را احضار و از او در خواست ملاقات با نادر را نمود ، خواجه باشی وقتی از نیت ستاره آگاه شد وحشت زده به او گفت ، آفرین بر قلب پاک شما ، ولی ای بانوی بزرگوار و شیردل من ، بیهوده با جان خود بازی نکنید و هرگز برای چنین درخواستی نزد نادر نروید ، او در حال حاضر مانند پلنگی زخمی و خشمگین ، آماده هر گونه عکس العملی است ، من هرگز چنین کاری نخواهم کرد ، ستاره که اینچنین دید فریادی بر سر خواجه باشی کشید و خود به تنهائی ، بسوی سراپرده نادر به راه افتاد
خواجه بی نوا که اینگونه دید به پای ستاره افتاد ولی فایده نکرد ، بناچار قول داد نزد نادر رفته و درخواست ملاقات نماید ، در این حال ستاره انگشتر خود را نیز به خواجه باشی داد تا آنرا به نادر نشان دهد تا ضمن درخواست ملاقات ، اهمیت این حضور را نیز ، گوشزد کرده باشد
در این اوضاع سخت و خطرناک ، که هیچکس حاضر نبود با نادر روبرو شود ، خواجه باشی با ترس و لرز فراوان به سراپرده نادر رفت و انگشتری ستاره را به او داد و در گوشه ای خاموش ایستاد ، نادر با دیدن انگشتر ستاره نگران شد و رو به خواجه باشی گفت ، احمق ، چرا در این اوضاع اجازه دادی که ستاره وقت ملاقات بخواهد ، خواجه باشی که وحشت مرگ سراسر وجودش را فراگرفته بود ، لرزان گفت ، به سر مبارک هر چه کوشیدم اثری نکرد و ستاره خاتون اصرار داشتند به حضور قبله عالم برسند
نادر با توجه به پیمانی که با ستاره داشت ناگزیر بود هر وقت انگشتر او را ببیند او را به حضور بپذیرد ، پس به ناچار اجازه داد که ستاره را به نزدش بیاورند ، دقایقی بعد ستاره به حضور نادر رسید
نادر با دیدن ستاره در حالیکه عصبی و بی حوصله بود رو به او کرد و گفت ، آیا تو هم آمده ای در مورد این پسر نمک نشناس با من سخن بگوئی ، ستاره به یکباره شروع به گریستن کرد و خود را به پای نادر انداخت ، نادر که هاج و واج شده بود پرسید ، چه شده حرفت را بزن ، من دیگر طاقت شنیدن اخبار بد دیگر را ندارم ، ستاره با چشمان اشک بار گفت قبله عالم ، شنیده ام فرمان داده اید که شاهزاده را مجازات کنند و از نعمت بینائی محروم نمایند ، شاهزاده هنوز جوان است و هر چند که مستحق بدترین مجازاتها باشد ولی هر چه باشد او پاره تن شماست ، التماس می کنم از این کار صرفنظر کنید ، نادر با ناراحتی گفت ، من باید کشوری وسیع را اداره کنم اگر فرمانی که داده ام را نقض (لغو - شکستن) کنم همگان خواهند گفت ، نادر با سخن یک زن ، حکم خود را شکست و از این پس هر گنهکاری به زنان حرمسرا و امثال خواجه باشی متوسل خواهد شد و این باعث بهم ریختگی در اداره کشور می شود
ستاره دست بردار نبود و گفت شاهزاده با دیگران فرق دارد و مردم ایران علاقه زیادی به او دارند و معتقدند او قربانی توطئه ای بزرگ شده ، می ترسم پس از اجرای فرمان ، دچار پشیمانی و در پی آن پریشانی و اندوه همیشگی شوی
صحبت های آن دو اندکی به درازا کشید از ستاره اصرار و از نادر انکار ، نادر ناگهان خُلقش تنگ شد و دیگ سوء ظن و حسادتش زبانه کشید ، لذا رو به ستاره کرد و گفت ، اینهمه اصرار و پافشاری تو برای چیست ، چه شده که برای زندگی من ارزشی قائل نیستی ولی برای چشمان رضاقلی تا این اندازه ناراحتی ، ستاره اما بدون هیچ واهمه ای دست بردار نبود و در آخر کلام خود جمله ای گفت که نباید می گفت ، ستاره گفت
بخاطر رضای دل من هم که شده رضاقلی را به من ببخش ، ناگهان نادر از جای خود جنبید و با خشونت ستاره را به گوشه ای پرتاب کرد و گفت گمشو بیرون ، شرم داشته باش ، ستاره باز هم نادر را رها نمیکرد و با شجاعتی مثال زدنی ، پیوسته خواسته خود را تکرار می کرد ، نادر که تا به حال یکدنده تر از خود ندیده بود مانند شیری غرید و گفت ، زود از جلوی چشمانم دور شو نمیخواهم چهره نحس تو را ببینم ، کاری نکن همین حالا دستور دهم سر از بدنت جدا کنند ، ستاره باز هم میدان را خالی نمی کرد و در آخر با زبان شماتت و سرزنش گفت ، کسی که به پاره تن خود رحم نکند به هیچکس رحم نخواهد کرد
هنوز کلام آخر از میان لبهای ستاره خارج نشده بود که مشت نادر مانند پتکی سنگین بر صورت او فرود آمد ، زنی ظریف و لطیف ، مشت را از کسی خورده بود که مردان نیرومند هم تاب و توان تحمل آن را نداشتند ، چشمان ستاره سیاهی رفت و زانوانش سست شد و به زمین در غلطید و بیهوش شد ، نادر بی آنکه کاری کند از سراپرده خود بیرون رفت
با بیرون رفتن نادر ، خواجه باشی و نگهبانان که سخنان ان دو را شنیده بودند به درون چادر آمده و اندکی بعد ، پیکر بیهوش ستاره توسط خواجه باشی و چند کنیز دیگر ، به حرمسرا برده شد ، نادر نیز خشمناک و مانند ببر تیر خورده ، بسوی محل مجازات رفت و فرمان داد رضاقلی را حاضر کنند
برابر دستوری که داده شده بود گروهی از بزرگان و سرداران حاضر بودند ، سفره ای چرمین بر زمین گسترده شد و ابزار درآوردن چشم نیز آماده و مهیا گردید ، از چشمان نادر ، آتش خشم می بارید ، در محل مجازات بوی خشم و نفرت ، با بوی هیزم سوخته در درون کوره آماده شده دژخیم سنگدل ، در هم آمیخته و جَوّی سنگین و وهم آلود ، فضا را پر کرده بود ، نفس ها در سینه ، تنگ شده و به شماره افتاده بود و قلب ها از شدت تپش ، در حال از هم پاشیدن بود
در این هنگام رضاقلی میرزا همراه با دو دژخیم درشت اندام به مجازاتگاه آوردند ، رضاقلی با غروری که از پدر به ارث برده بود می کوشید با سینه ای سپر و گردنی افراشته در برابر دیگران بایستد و خود را نبازد ، این بود که با گام هائی بدون تزلزل به مقابل پدر آمد ، استواری رضاقلی در برابر این رویدادی که دل شیر را آب می کرد شگفتی و تحسین همگان را برانگیخته بود
سکوت مجازاتگاه به راستی کُشنده بود و مانند سنگی گران ، بر سینه حاضران سنگینی می کرد هیچکس جرات نمی کرد سخنی بگوید و همگان می دانستند فقط یک معجزه می توانست رضاقلی را از این مجازات وحشتناک برهاند
قلب نادر دوباره تپش افتاد و با صدائی خشک رو به رضاقلی کرد و گفت ، ای کاش مادرت قبل از اینکه تو را به دنیا بیاورد می مرد و چنین ننگی را برای من بجای نمی گذارد ، رضا قلی نیز با لبخندی تحقیر آمیز رو به پدر کرد و گفت ، برای آخرین بار در مقابل همه می گویم ، من بی گناهم ، و مرا اینگونه مجازات نکن
نادر رو به دژخیم کرد و دستور داد که چشمان رضاقلی را درآوَرَد ، دژخیم که در بریدن گوش ، بینی ، دست ، پا ، زبان و درآوردن چشم استاد بود ولی اینک دستانش می لرزید و بر جای خود میخکوب شده بود و نمیدانست چه کند که ناگهان با فریاد نادر به خود آمد که می گفت ، احمق چرا ایستاده ای ، زود باش چشمان او را در بیاور ، وگرنه همین حالا سر از بدنت جدا خواهم کرد
رضاقلی که تردید دژخیم را دید پیش رفت و بر روی سفره چرمی زانو زد و به دژخیم گفت ، برای خودت دردسر درست نکن ، زود کارت را انجام بده ، من دیگر نمی خواهم این جهان و این پدر را ببینم ، بیا و کارت را شروع کن
نفرت و انزجار در میان حاضران موج می زد ولی از آن میان ، کسی جرات نکرد که به پا خیزد و به نادر بگوید این لکه ننگ را در زندگی درخشان خود نگذار و نام نیک ات را زشت نکن ، در این زمان که دقیقا نیمروز (ظهر) بود آوای اذان از مناره مسجد اردوگاه به پا خاست و به آنجا رسید که می گفت ، حی علی خیرالعمل ، حی علی خیرالعمل
در این میان دژخیم آهسته به رضاقلی گفت ، حضرت والا ، از شما میخواهم مرا ببخشید که جز اجرای دستور پادشاه ، چاره دیگری ندارم ، رضاقلی هم گفت معطل نکن و مرا راحت کن ، دژخیم نیز بیدرنگ و با سرعت تمام ، طوری که شاهزاده کمتر درد بکشد چشمان وی را درآورد و بر روی سفره چرمی انداخت
رضاقلی با دو دست ، صورت خود را پوشانید و در همان حال آهسته و لرزان گفت ، پدر ، از اینکه دنیا را در برابرم تاریک کردی تسکین پیدا کردی ، و سپس این جمله تاریخی را گفت که تقریبا تمامی تاریخ نگاران داخلی و خارجی و حاضرین در صحنه به آن اشاره کرده اند ، رضا قلی رو به نادر کرد و گفت
*ولی این را بدان تو تنها چشم فرزند خود را کور نکردی تو چشم امید ملت ایران را کور کردی و با این کار ، نام خود را در تاریخ لکه دار کردی*
این را گفت و سپس ادامه داد ایکاش مرا کشته بودی ، او سپس خواست از زمین برخیزد که به جهت درد سخت و کشنده و ضعف بدنی تعادل خود را از دست داد و به زمین افتاد ، نادر که اینچنین دید بدون اینکه به روی خود بیاورد سراسیمه و با حالتی زار و نزار ، محل مجازات را ترک و دستور داد چشمان نیک قدم را هم از کاسه درآورند و گفت درست است که قول دادم او را نکشم و آزاد کنم حالا هم همین کار را می کنم و او را زنده به میان قبیله اش میفرستم ولی کور و نابینا ، نادر این را گفت و از محل بیرون رفت
*قسمت شصت و یکم*
جهان در مقابل رضاقلی میرزا تاریک شده بود ، نادر بسرعت به چادر خود در اردوگاه رفت ، بسیاری از حاضران به گریه افتاده بودند و با رفتن نادر ، نفس های حبس شده خود را آزاد کرده و های های می گریستند
در این حال نیک قدم را نیز برای مجازات به محل آوردند ، دژخیم با خشونت لگدی بر پشت زانوی او زد و با زجر و شکنجه بیشتری ، شروع به درآوردن چشم های وی کرد ، فریادهای دردآلود نیک قدم به گوش رضاقلی میرسید ، او با اینکه از درد بی تاب شده بود به میان فریادهای نیک قدم دوید و گفت
بدجنس خبیث ، برای زنده ماندن چرا دروغ گفتی و مرا و پدرم را به این روز انداختی ، سزای تو مرگ است نه کور شدن ، خدا تو را لعنت کند
نادر در خلوت خود دستور داد هیچکس را به سراپرده اش راه ندهند ، اندیشه های ناخوشایندی ، سراسر وجود او را فراگرفته بود و مانند ببری تیر خورده ، از این سو به آن سو می رفت و زیر لب می غرید ، او ده ها نقشه جنگی در سر داشت ولی هر چه می کوشید نمی توانست افکار خود را متمرکز کند و این حادثه شوم ، تمام اندیشه او را به هم ریخته بود ، روز رفته رفته در اردگاه ایران خراب در قفقاز ، به پایان خود نزدیک می شد که رئیس جاسوسان نادر اجازه ملاقات خواست و حرف های رضاقلی را در حضور نیک قدم را به نادر بازگو کرد
کم کم فشار درد و رنج ، و پشیمانی کمرشکنی بر روی افکار نادر سایه می انداخت ، او مردی بود که گریستن در وجودش جائی نداشت ، او نمی خواست و نمی توانست گریه کند ، این بود که دستور داد برایش شراب بیاورند و در آن شب غم انگیز ، تا می توانست در نوشیدن آن افراط کرد تا به خیال خود ، از فشار اندوهی که نزدیک بود شانه هایش ، در زیر سنگینی آن خُرد شود ، بکاهد
تا صبح روز بعد تا بالا آمدن آفتاب نیمروز ، کسی نادر را ندید ، دو روز بعد هم به همین منوال گذشت ، چشمان نادر بر اثر بی خوابی و باده گساری (شرابخواری) و خشم و اندوه ، سرخ و اعصاب او بشدت خسته و حساس شده بود
روز سوم بالاخره نادر از سراپرده خود بیرون آمد و ضمن بازدید از اردوگاه با گوشهای تیز خود صدای خنده چند نفر را شنید ، نادر به طرف صدا رفت و قوللر آغاسی (مسئول تدارکات و حقوق سپاهیان) قورچی باشی (مسئول سلاح و مهمات لشگر) و شیخ السلام ( ملا باشی ، مسئول امور مذهبی سپاه) و چرخچی باشی و توپچی باشی و چند نفر دیگر از مقامات را دید که سرگرم گفتگو و خنده و شوخی هستند ، آنها آنقدر گرم صحبت بودند که نادر را در چند قدمی خود ندیدند ولی ناگهان با فریاد نادر به خود آمده و مانند چوبی خشک در مقابل او به زانو درآمدند ، نادر نگاهی غضب آلود به آنان انداخت و به سراپرده خود رفت
هنوز دقایقی چند نگذشته بود که افراد یاد شده به چادر نادر فراخوانده شدند ، نادر در حالیکه سعی می کرد خشمش را پنهان کند رو به آنان گفت ، روزی که من رضا قلی را مجازات می کردم شما کجا بودید ، همگی بالاتفاق گفتند در حضور قبله عالم بودیم ، و ایکاش کور می شدیم و آن صحنه را نمی دیدیم ، نادر به آنان گفت ، پس چرا وساطت و میانجیگری نکردید ، آنها گفتند ، حضرت ظل الله (سایه خدا) ، چه کسی جرات مخالفت با فرمان شما را دارد
در اینحال شیخ الاسلام نیز که نزد نادر احترام ویژه ای داشت بدون اطلاع از خلق و خوی به هم ریخته نادر ، و برای تبرئه خود و حاضرین به او گفت ، قبله عالم ، هیچکس در مقابل فرمان خداوند و قضاء و قدر الهی قدرت مقاومت ندارد و در حقیقت این سرنوشت و تقدیر رضاقلی بوده و هیچکس مقصر نیست ، نادر ناگهان برآشفت و با فریادی رعدآسا ، دژخیم را فراخواند و گفت
زود باش ، قضاء و قدر الهی ، که بر پاره شدن شکم حضرت شیخ قرار گرفته را اجراء کن ، شیخ السلام تصور کرد نادر شوخی می کند ، ولی وقتی چشمان به خون نشسته نادر و نزدیک شدن دژخیم سنگدل را دید متوجه وخامت اوضاع شد و با گریه و زاری خود را به پای نادر انداخت و شروع به التماس کرد ، نادر با فریاد رو به جلاد کرد و گفت چرا معطلی ، قضاء و قدر الهی را اجراء کن ، ثانیه ای نگذشته بود که شیخ الاسلام با ناله و فغان ، ناباورانه و با چشمانی از حدقه درآمده به روده های خود که بر روی سفره چرمین ریخته شده بود و از آن بخار بلند می شد می نگریست ، دقیقه ای نگذشته بود که سرِ قوللر آغاسی (مسئول تدارکات سپاه) نیز با فرود آمدن شمشیر جلاد بر گردنش ، با پیچ و تاب بر روی سفره چرمی غلتید و بعد از آن نیز ، چشمان توپچی باشی محبوب نادر ، از حدقه درآمده بود
روز بعد ، نادر هنگام بازدید از اردوگاه ، دیوان ببگی (مسئول امور اداری سپاه) را بهمراه جوانی زیبا و خوش اندام دید که در حال رسیدگی به امورات لشگر بودند ، نادر رو به دیوان بیگی کرد و گفت ، دیوان بیگی ، این جوان رعنا پسرت است ، دیوان بیگی کرنشی (ادای احترام همراه با تواضع و فروتنی) کرد و گفت
- بله قبله عالم
نادر گفت ، پسرت را خیلی دوست داری
- بله ، قربانت گردم
# راستی ، چند روز پیش که رضا قلی را کور می کردند کجا بودی
- در خدمت شما بودم قربان
# آیا آن صحنه دیدی
- بله ، حضرت والا
# چرا میانجی نشدی و درخواست بخشایش نکردی
- قربانت گردم ، من کجا و جسارت به شما کجا ، من که قدرت مخالفت با فرمان قبله عالم را نداشتم
# اگر اکنون دستور دهم چشمان زیبای پسرت را درآورند چه خواهی کرد
- قلب دیوان بیگی به یکباره فرو ریخت و زبانش بند آمد
# نادر : چرا خاموشی ، حرفی بزن
دیوان بیگی : وظیفه پدری من حکم می کند عاجزانه بخواهم چنین دستوری ندهید ، او سپس در حالیکه از وحشت نزدیک بود قالب تهی کند (سکته کند) به پای نادر افتاد و شروع به بوسیدن چکمه های نادر کرد که به پسر جوانش رحم کند
نادر گفت ، مردک پست فطرت که مانند سگ خود را به خاک می مالی ، اگر چند روز پیش مانند الان ، گریه و زاری می کردی اکنون پسر من کور نشده بود ، اینک برای اینکه به دردی که من می کشم آگاه شوی باید کور شدن پسرت را ببینی
دژخیم سنگدل که این روزها سرش خیلی شلوغ شده بود بدستور نادر ، پسر زیبا و رعنای دیوان بیگی را گرفت تا به محل مجازات ببرد ، دیوان بیگی بدنبال پسر می دوید و التماس می کرد ، دقایقی بعد در حالیکه پسر از درد چشم ، و پدر از غصه فرزند ، ضجه می زدند دستور نادر اجراء گردید ، دیوان بیگی که اینگونه دید دست از جان شسته و شروع به ناسزا گفتن به نادر کرد که بلافاصله نادر دستور داد خفه اش کنید ، در کسری از ثانیه ، از چهار طرف ریسمان کلفتی به گردن دیوان بیگی انداخته شد و صدایش برای همیشه قطع گردید ، پسر دیوان بیگی که درد چشمان خود را فراموش کرده بود رو به نادر ، دنباله ناسزاهای پدر را گرفت که ناگهان با سوزشی که توسط دشنه جلاد بی رحم بر قلبش رسید برای همیشه آرام گرفت و خاموش شد
وحشت هراس انگیزی اردوگاه ایران خراب در قفقاز را فراگرفته بود ، هیچکس امنیت نداشت ، کار نادر از صبح علی الطلوع تا شامگاه ، باده گساری (شرابخواری) در حد افراط شده و امورات لشگر نیز ، دچار اختلال و نابسامانی گردیده بود ، فردای آن روز وقتی نادر از چادر خود بیرون آمد بطور اتفاقی ، میر آخور (مسئول اسب ها و قاطرهای سپاه) را دید ، نادر در حالیکه مست و لایعقل بود از میرآخور پرسید ، هنگامیکه رضاقلی را کور می کردند کجا بودی ، میر آخور بی نوا گفت در اصطبل بودم قبله عالم ، نادر گفت دروغ می گوئی ، مطمئنم که تو هم آنجا بودی ، هر چه میرآخور قسم میخورد که من در آنجا نبودم بخرج نادر نمی رفت و به میرآخور بیچاره که تا سرحد مرگ ترسیده بود گفت ، من بخاطر این دروغگوئی ، مجازاتی شایسته برایت در نظر دارم تا عبرت دیگران شوی
جلاد خون آشام دقایقی بعد بدستور نادر در محل حاضر شد ، نادر به دژخیم دستور داد دهان این مرد دروغگو را با سرب داغ ببندند ، هر چه میرآخور بدبخت ضجه می زد که من در مجازاتگاه حضرت والا نبودم فایده نداشت و مانند فریادهای غریق ، در زیر آب بود ، نادر که از شدت مستی به زحمت سر پا ایستاده بود با نهیبی به دژخیم از او خواست هر چه زودتر نفس میرآخور بدبخت را بگیرد ، جلاد بی رحم با گذاشتن چوبی در دهان میرآخور ، سرب مذاب را در دهان وی ریخت و او را از رنج خدمت در اصطبل شاهی خلاصی بخشید
روز هنوز به پایان نرسیده بود که نادر مجددا دژخیم را فراخواند ، درباریان که جانشان به لب رسیده بود با احوالی پریشان از یکدیگر می پرسیدند ، دیگر برای چه ، دیگر برای که
هنگامیکه دژخیم به سراپرده نادر رفت ، او در حالیکه چشمانش به سختی از مستی باز می شد به دژخیم گفت ، من دیگر دلم نمیخواهد چرخچی باشی (مسئول ارابه های لشگر ، شامل گاری ، کالسکه و غیره)، تفنگچی باشی (مسئول ساخت تفنگ و فشنگ و تعمیرات آن)، جُبه دار باشی (مسئول البسه سپاه) ، ایشیک آغاسی (مسئول تشریفات دربار) را ببینم ، اینک آنها را به تو می سپارم تا هر طور دلت میخواهد آنها را مجازات کنی ، آنهائیکه چاق هستند را شکمشان را پاره کن ، آنهائیکه چاپلوس هستند را سرب داغ در حلقشان بریز ، و یا با ریسمان خفه کن ، خلاصه هر طور که دلت خواست جان آنها را بگیر ، ولی زود بگیر و گزارش کارت را هر چه سریعتر به من بده
دژخیم که مات و مبهوت ، چشم به دهان نادر دوخته بود خواست بیرون برود که نادر به او گفت ، هر پدر سوخته و مفت خور دیگری هم که هنگام مجازات رضاقلی حضور داشته را هم بگیر و همه را بسته به میل خودت از نفس کشیدن محروم کن ، من دیگر نمیخواهم ریخت نحس و پلید هیچکدام از آنها را ببینم ، نادر باز هم شراب خواست و باز هم باده می نوشید ، چهره رضاقلی حتی برای یک لحظه از نظرش محو نمی شد
دژخیم با دریافت فرمان نادر ، مانند گرگی که به گله گوسفندان می زند بهمراه فرمانده گارد شاهی به سراغ تک تک افراد حاضر در مجازاتگاه رضاقلی می رفت و بیدرنگ سر از بدن آنان جدا می کرد ، با غروب خورشید در آن روز هولناک ، خورشید عمر بسیاری از درباریان نیز غروب کرد و یک به یک ، شربت تلخ مرگ را چشیدند ، شب هنگام دژخیم گزارش عملکرد خود را با اسامی افرادی که جانشان را گرفته بود ، تقدیم نادر کرد
در میان این همه جنایت های هولناکی که از نادر سر زد ، شگفتی آور آن بود در میان همه کسانی که در فهرست دستور اعدام نادر بودند حتی نام یک تن از سرداران و فرماندهان ارتش ، مشاهده نمی شد و در این میان فقط درباریان درو شدند
در آن شب غم انگیز ، نادر همانطور که بر روی تخت خود درازکش بود بطور غیر معمول ، از دو سوی چشمانش اشک جاری شد ، تجسم چهره پسر ناکامش او را تا سر حد دیوانگی ، به مرز جنون رسانیده بود ، آرام آرام صدای گریستن او بلند و بلندتر می شد و بدنبال آن با صدای بلند ، های های می گریست ، نگهبانان و پرده داران ، با تعجب صدای ناله های حسرت آلود او را می شنیدند ولی جرات داخل شدن نداشتند
مدتی به همین حال گذشت ، صدای گریستن نادر ، آهسته و آهسته تر شد تا اینکه پس از چند روز بی خوابی مداوم ، به خوابی عمیق فرو رفت ، خبر خوابیدن نادر به درباریان رسید ، همگی شادمان شدند و دانستند حداقل در آن شب ، خون کسی بر زمین نخواهد ریخت
*پایان قسمت شصت و یکم*
پسر شمشیر ، سردار نا آرام
*قسمت شصت و دوم*
روز بعد نادر با سر دردی شدید از خواب بیدار شد و حکیم باشی را احضار کرد ، دلهره ای کشنده سراسر وجود حکیم باشی را در بر گرفت و دست از جان شسته و با دوستان خود خداحافظی و اشهد خود را گفت و سپس نزد نادر آمد ، نادر که چشمانش به زور باز می شد از او داروئی طلب کرد ، حکیم باشی فی الفور داروی آرام بخشی تهیه ، که در آرام کردن نادر تاثیر بسزائی بخشید ، نادر تاکید زیادی در رابطه با درمان زخم های رضاقلی نمود و از حال او پرسید ، حکیم باشی به نادر گفت ، شاهزاده از شما رنجیده خاطر نیست و می گوید پدرم حق دارد با چنگ و دندان پیروزیهائی را بدست آورده حفظ کند ولی هیچکس بجز من نمی توانست دستاوردهای پدرم را نگهدارد و با کور شدن من ، چراغ روشن ایران بود که خاموش شد (در اینمورد ، پیش بینی رضاقلی تقریبا درست از آب درآمد)
بهار با تمام زیبائی هایش در قفقاز از راه رسید و نادر کم کم برای پایان دادن به غائله داغستانی ها که از سوی روس ها ، و در بعضی نواحی توسط دولت عثمانی با ارسال سکه های طلا و جنگ افزار ، حمایت ، تحریک و تجهیز می شدند آماده حمله به آنان شد
قبل از حمله به داغستان ، نادر سفیر عثمانی را احضار کرد و سپس سفیر ایران بنام حاجی خان چشم گزکی را با نامه ای در خصوص گزارش جاسوسان ایرانی مبنی بر حمایت های مخفیانه مالی و تسلیحاتی امپراطوری عثمانی از شورشیان قفقاز ، و خاتمه دادن به حمایت های دولت عثمانی و چند مورد دیگر و علی الخصوص به رسمیت شناختن مذهب شیعه اثنی عشری (شیعه دوازده امامی) ، راهی استانبول کرد
نامه نادر را به سلطان عثمانی دادند ، سلطان عثمانی که در آن روزگار ، علاوه بر اداره امپراتوری ، خلیفه بلامنازع (بی رقیب) مسلمانان جهان نیز بشمار می آمد با درخواست های دیگر نادر موافقت کرد ولی در مورد به رسمیت شناختن مذهب شیعه ، پاسخی به فرستاده نادر نداد
نادر پس از آگاهی از نظر امپراطوری با ارسال نامه ای ، بر درخواست خود پافشاری و اصرار نمود و اعلام کرد ، تا مسئله دین و مذهب در میان دو کشور حل نشود ، صلح بین دو دولت معنائی نخواهد داشت
*(ذکر این نکته ضروریست که یکی از علل چنین درخواستی از سوی نادر ، از یکطرف بد رفتاری با زوار ایرانی و شیعیان ، هنگام عزیمت به مکه و مدینه و عتبات عالیات شامل نجف و کربلا و کاظمین و سامرا در عراق که در آن زمان که همگی تحت سلطه امپراطوری عثمانی قرار داشتند بود ، از طرفی فتوای ارتداد و کفر و واجب القتل بودن شیعه از سوی باب عالی ، (خلیفه عثمانی و علمای مذهبی مکه) که این امر منجر به ایجاد بهانه هائی برای کسب امتیازات سیاسی و شورش های گسترده مذهبی در مناطق سنی نشین ایران شامل نقاطی از قفقاز و مناطق کرد نشین ایران و عراق فعلی ، ازبکستان ، ترکمنستان ، افغانستان ، بلوچستان ایران و پاکستان که در آن زمان جزء خاک ایران محسوب می شد می گردید)*
با بازگشت نماینده ایران از استانبول ، نادر که از عدم قبول خواسته خود مبنی بر به رسمیت شناخته شدن مذهب شیعه توسط باب عالی (بالاترین مقام مذهبی آن روز جهان اسلام که در اختیار عثمانیان بود) سخت برآشفته شده بود در جلسه ای که با حضور بزرگان لشگری و کشوری تشکیل شده بود اعلام کرد عنقریب (بزودی) شخصا به خاک عثمانی خواهد رفت و با نیروی شمشیر ، پیشنهادهای خود را عملی خواهد کرد و حرف خود را به کرسی خواهد نشانید ، پس از خاتمه جلسه ، نامه ای به امپراطوری عثمانی ارسال گردید که بشرح ذیل است
*امیدوار بودم پیشنهادهای من که از روی خیرخواهی بیان شده بود مورد قبول واقع شود ، اکنون برای طلب خود بسوی کشور شما رهسپارم و امیدوارم پس از رسیدن به مملکت شما ، پیشنهاداتم مورد قبول واقع شود (اعلام جنگی محترمانه)*
بلافاصله پس از ارسال این نامه به دربار عثمانی ، نادر منتظر پاسخ نامه نماند و با سرعت بسوی محل استقرار شورشیان داغستان و لزگی ها به سوی دژ قریش که به آن آشیانه عقاب می گفتند رهسپار شد
داغستانی ها که با کمک های بیدریغ روس ها ، به اندازه چشمگیری آذوقه و مهمات و توپخانه سنگین و تفنگ و غیره جمع آوری کرده بودند زمانی که شنیدند نادر از اردوگاه ایران خراب بسوی آنان در حرکت است با توجه به کوهستانی بودن منطقه و تنگه های باریک و خطرناک مسیر ، با خیالی آسوده منتظر ورود سپاهیان ایران شدند
هنگامیکه نادر به دامنه کوههای منطقه رسید ، سپاهیان خود را به دو بخش تقسیم کرد ، یک بخش از آنان را در پائین کوه مستقر کرد و بخش دیگر سپاه را ، مجددا به چهار بخش تقسیم و دستور داد که از دشوارترین مسیر که جنگلی با شیبی تند بود و گذر از آن تقریبا محال بود ، بسوی دژ آشیانه عقاب پیشروی کنند
پس از حرکت نیروهای بالا رونده بسوی دژ آشیانه عقاب ، نادر به نیمی از سپاه که در پائین کوه مانده بودند فرمان داد گرداگرد کوه را محاصره کنند تا اگر تونل و یا راههای پنهانی وجود داشته باشد را زیر نظر داشته باشند تا هنگام تصرف دژ ، راه فرار شورشیان بسته بماند
مدت زیادی نگذشته بود که دید بانهای دژ ، در کمال تعجب مشاهده کردند سربازان ایرانی دور تا دور دژ را به محاصره خود درآورده اند ، آنها هرگز در خواب هم نمی دیدند لشگری به آن بزرگی بتواند از میان جنگل های بشدت متراکم و پر شیب منطقه بتوانند خود را به دژ برسانند و بخاطر همین خیال واهی ، فقط از کوره راهها و تنگه های باریک و دره های عمیق آن ناحیه پاسداری می کردند ، آنها با شگفتی غیر قابل تصوری متوجه شدند علاوه بر پیشروی غیر قابل باور سربازان ایرانی ، سپاه ایران حتی از آن مسیر غیر قابل عبور ، توپخانه سنگین خود را نیز بهمراه آورده است ، به گواهی تمامی کارشناسان نظامی ، امری تقریبا محال و غیر قابل باور ، که نبوغ جنگی و بی مانند نادر ، این بار نیز نجات بخش سپاه ایران شده بود ، توپخانه با سرعت تمام آماده شلیک شد و گلوله باران دژ آشیانه عقاب آغاز شد
ساکنان دژ به دفاع پرداختند و تیراندازی و شلیک توپخانه از هر دو سو ، سکوت آرامش بخش کوهستان را در هم شکست ، داغستانی ها با اطمینان کامل دفاع می کردند زیرا می دانستند برای حداقل هشت ماه آذوقه و مهمات دارند ، آنها در برابر هر گلوله توپی که از سوی نیروهای ایران شلیک می شد دهها گلوله شلیک می کردند که این امر باعث وارد آمدن تلفاتی به سربازان ایران می شد
تصمیم نادر برای در هم کوفتن داغستانی ها با توجه به سوگندی که خورده بود قطعی بود ، دو طرف بی محابا یکدیگر را زیر آتش شدید قرار داده بودند با این تفاوت که مدافعان دژ ، از خطری که مانند ماری زهرآگین و خطرناک از زیر پای آنها در حرکت بود آگاهی نداشتند ، بدستور نادر از پائین دست دیوار دژ ، تونلی در دو جهت حفر شد و مقادیر زیادی باروت در پایه های دژ انباشته تا در پگاه روز بعد (صبح زود) منفجر شود
در روز سوم نبرد و آتش بازی دو طرف ، دیواره های دژ آشیانه عقاب ناگهان با صدای مهیبی به لرزه درآمد و حفره ای بزرگ در قسمت شمالی دیواره دژ ایجاد و بدنبال آن گرد و غباری شدید ، فضای دژ را در بر گرفت ، از میان غبار حاصله ، هنگ ترکمانان سپاه نادر ، با شمشیرهای آخته (واژه فارسی اصیل به معنای بیرون کشیده شده ، شمشیر برهنه و از نیام کشیده شده) مانند آواری سنگین و سهمگین (واژه فارسی اصیل به معنی ترسناک و خوفناک) بر سر مدافعان دژ فرود آمدند
جنگی هولناک و نفس گیر و بی رحمانه میان دو طرف در گرفت ، داغستانی ها خشمگینانه و با دلیری می جنگیدند بطوری که گام به گام باعث عقب نشینی سپاهیان ایرانی می گردید ، در این اثناء ، با انفجار دوم در قسمت دیگر دژ ، حفره بزرگ دیگری ایجاد و هنگ افغانان سپاه ایران مامور پیشروی و نفوذ بدرون دژ ، و تار و مار کردن شورشیان گردید
انفجار دوم و نفوذ سپاهیان ایران از دو سو بدرون دژ ، با وجود مقاومت شدید شورشیان ، باعث سردرگمی و اشفتگی مدافعان دژ شد ، دروازه های دژ یکی پس از دیگری گشوده می شد و سربازان بیشتری بدرون قلعه نفوذ می کردند ، کم کم آثار شکست در مدفعان دژ ، نمودار شده بود ، بزرگان و سرداران داغستانی که می دانستند در صورت اسارت ، با توجه به کینه نادر که دو سال او را در این منطقه زمینگیر و تلفات زیادی به سپاه وی وارد کرده بودند
🔺 سخت و شدید خواهد بود و با بدترین و دردناک ترین شیوه ، کشته خواهند شد ، خود را از بالای برج و باروهای دژ به پائین پرتاب می کردند و در میان تخته سنگهای کوه ، تکه و پاره می شدند ، تنها یکی از سران داغستانی بنام اوسمی ، توانست خود را از آن مهلکه هولناک برهاند و بگریزد
خبر خودکشی بسیاری از سران داغستانی که در حقیقت جیره خوار روس ها بودند روحیه سربازان را ضعیف کرد و به ناچار ، جنگ افزارهای خود را بر زمین نهاده و تسلیم شدند ، فردای آن روز ، گروهی از ریش سفیدان و بزرگان محلی درخواست دیدار با نادر را کردند و پس از حضور در پیشگاه نادر ، ضمن درخواست بخشش گفتند چاره ای جز حمایت و همراهی با شورشیان نداشته اند که نادر شرط بخشیدن آنان را ، در تخریب کامل دژ آشیانه عقاب قرار داد ، که به ناچار و با اکراه آنان و ترس از مجازات نادر ، دستور نادر اجراء و دژ طی شش روز بطور کامل ویران و از آن دژ عظیم بجز تپه ای خاک ، چیزی باقی نماند
ذکر این نکته ضروریست این دژ استوار و مستحکم ، با دسیسه های همیشگی روس ها و عثمانی ها ، بارها و بارها توسط مزدوران و شورشیان محلی ، بعنوان پایگاهی استراتژیک و کارآمد ، علیه نیروهای ایران در قفقاز بکار گرفته می شد و با توجه به کوهستانی بودن و صعب العبور بودن منطقه ، باعث تلفات مالی و جانی بسیاری علیه سپاهیان ایرانی می گردید
جنگ داغستان پایان گرفت ولی به درازا کشیدن آن و همچنین خبر کور کردن رضاقلی میرزا ، اثرات نامطلوبی در میان مردم و تیره های مختلف ایران کرد و محبوبیت و وجهه دوست داشتنی نادر را تا حد زیادی کاهش داد
با پایان یافتن جنگ های طولانی داغستان ، اینک نادر که تا حد زیادی از این منطقه آسوده خاطر شده بود پیگیر درخواست سفیر خود در عثمانی گردید که همزمان پیک عثمانی به اردوی نادر رسید و پاسخ خلیفه عثمانی را به شرح ذیل به آگاهی نادر رسانید
*خلیفه جلیل القدر دنیای اسلام (بخوانید سلطان امپراطوری عثمانی) به روشنی و صراحت تمام به آگاهی میرساند ، از پذیرفتن مذهب جعفری و شناختن امام صادق علیه السلام بعنوان پیشوای بخشی از پیروان دین اسلام خودداری کرده و هرگز رُکنی را در کعبه (که در آن زمان جزء خاک عثمانی بود) به شیعیان اختصاص نخواهد داد*
شایان ذکر است در آن دوران کعبه چهار رکن داست و هر رکن آن متعلق به یکی از مذاهب اهل سنت شامل شافعی ، مالکی ، حنفی و حنبلی بود ، سلطان عثمانی در پایان نامه نیز با لحنی تمسخر آمیز نوشته بود
*در صورتی که نادر شاه به خاک خلیفه مسلمین (امپراطوری عثمانی) قدم رنجه فرمایند نیروهای امپراطوری برای پذیرائی شایانی از ایشان ، آماده خواهند بود*
قابل توجه خوانندگان عزیز اینکه تا همین یکصد و پنجاه سال پیش ، تمامی مکاتبات درباریان و دولت ها ، از هند و کشورهای آسیای میانه و امپراتوری عثمانی که تا قلب اروپا و آفریقا و خاورمیانه را در تصرف داشت تماما به زبان فارسی بود که توسط انگلیسی ها و در قفقاز و آسیای میانه توسط روس ها تغییر یافت
*پایان قسمت شصت و دوم*
