جایگاه و ارزش انسان در نظام هستی
سید اکبر سیدی نیا
چکیده: شناخت انسان، مقدمة شناخت خالق نظام هستی است. این موضوع و تعیین جایگاه انسان در عالم کائنات، از دیرباز مورد توجه ادیان و مکاتب گوناگون بوده است. اسلام نیز به این موضوع، به خوبی پرداخته و به انسان چنان جایگاه ویژهای عطا کرده که در هیچ مکتبی به این اندازه نبوده است. خدای متعال با دستان خود موجودی را از گل آفرید و از روح خویش بر او دمید و اسمای خویش را به او آموخت و چنان کرامتی عطا فرمود که به هیچ موجودی عنایت نفرموده بود. انسان را خلیفة خود در زمین انتخاب کرد، و ملائکه را به سجده امر فرمود و وی را به استادی فرشتگان مفتخر کرد.
انسان بالذات خلیفه و مظهر اسمای الهی است و برخی آنان که به مقام انسان کامل رسیدند، بالفعل به این مقام نائل شدند. طبیعت انسان دارای دو بُعد مثبت و منفی است که او را از دیگران متمایز میکند و در صورت ریاضت و تلاش و تقویت بُعد مثبت به مقامات عالیه میرسد و در صورت غفلت، از حیوانات هم نازل¬تر میشود؛ ولی در کل، نوع انسان بر دیگر موجودات کرامت و فضیلت دارد.
خدای متعال با لطف خویش، کرامت ذاتی، خلافت الهی، علم به اسما و کرامت بر موجودات دیگر را به انسان عطا فرمود؛ امانت خویش را که دیگر موجودات از قبول آن اجتناب کرده بودند، به گردن او نهاد و کل هستی را تحت اراده و تسخیر انسان قرار داد. درک جایگاه و ارزش حقیقی انسان برای فرشتگان مشکل بود و برای امثال ابلیس ممکن نبود، چنانکه همین عدم درک ارزش انسان، او را به وادی تباهی کشاند
مقدمه
انسان بهعنوان اشرف مخلوقات، جایگاه خاصی در جهان دارا است. تعیین جایگاه و منزلت انسان در نظام هستی، موضوع مهمی است که لزوماً باید به آن توجه شود.
زمانی که از جایگاه و منزلت آدمی در جهان هستی سخن میگوییم، مراد و مقصود، تعیین میزان قابلیتهای مادی و فیزیکی، و اقتدار و بهرهمندی انسان در مقایسه با دیگر حیوانات و موجودات نیست، زیرا بیتردید، انسان در سایة بهرهمندی از عقل، هوش، درایت، قدرت ابزارسازی و بهرهگیری از شرایط خود، تفوق فیزیکی و تکنیکی بر همه موجودات کرة زمین دارد و حاکمیت خود را بر دیگران تحمیل کرده، در این زمینه دارای جایگاه ویژه و ممتازی است. مقصود از تعیین منزلت و ارزش انسان، قضاوت دربارة ارزشهای معنوی و اخلاقی انسان است؛ به این معنا که نوع انسان، نه لزوماً تکتک افراد آن، دارای چه نوع جایگاه و ارزشی در نظام هستی است؟ جایگاه و ارزش انسان در مقایسه با دیگر موجودات چیست؟ آیا انسان از دیگر موجودات برتر است؟ در بررسی ارزش انسان، در مقایسه با دیگر موجودات نظام هستی، با سه مفهوم «کرامت انسان»، «خلافت الهی» و «امانتداری انسان» به این معنا برمیخوریم که انسان دارای کرامت بوده و خلیفة خدای متعال است و وظیفة امانتداری را به عهده گرفته است که به تفصیل در مباحث آینده به آن میپردازیم. هدف مقاله این است که جایگاه و ارزش انسان در نظام هستی را از دیدگاه اسلام بررسی و مشخص کند.
جایگاه و ارزش انسان
انسان در میان موجودات مرتبهای والا و جایگاه و ارزشی خاص دارد. موجودی که پس از ذات اقدس الله جل و جلاله، عنوانی کامل و شایسته یافت و آن عنوان «خلیفةالله» بود: وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً.... و این حقیقت قابل کتمان نیست که ملائکه عاجز از شناخت او بودند: أتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ... و با قابلیّتی که داشت و با فضل و کرم خداوند، اسماء حسنی را یاد گرفت و به مقامی رسید که ملائکه به سجده بر او امر شدند: وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّهَا... وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوْا لآِدَمَ فَسَجَدُوا... و تا جایی رشد کرد که به مقام معلمی فرشتگان مفتخر گردید: قَالَ یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ.... این موجود چگونه موجودی است که فرشتگان به تعظیم و سجده در مقابل او امر میشوند و این چه نوع خلقی است که انسان را شایسته این مقام میگرداند تا جایی که خداوند، خلقت جهان را برای او میداند. خدای متعال با دستان خود انسان را آفرید و از روح خود در او دمید و امانتی را بر دوشش نهاد که هیچ موجود دیگری تاب حمل آن را نداشت.
گرچه اکتناه ذات خلیفة الهی ممکن نیست؛ اما باید این حقیقت مخفی و گنج پنهانی را شناخت تا با معرفت او، شناخت خدای متعال میسر شود و شهود حقیقت او، نشانی از شناخت او باشد که با شناخت انسان، خدای متعال شناخته میشود:
من عرف نفسه فقد عرف ربّه؛ هر کس خود را شناخت، به درستی که خدایش را خواهد شناخت.
این شناخت، از راهها و وجوه گوناگونی امکان دارد. گاهی به دنبال شناخت بُعد مادی انسان و گاه به دنبال شناخت روحی و معنوی او هستیم؛ ولی شناخت ارزش و جایگاه انسان، از اهمیت ویژهای برخوردار است تا با شناخت آن متوجه مسئولیت و در فکر حفظ امانت الهی بود و با این شناخت، زمینة عروج انسان تا «سدرة المنتهی» و مظهر اسمای الهی شدن فراهم آید. خدای متعال با تعلیم اسمای حسنی، خلیفه قراردادن و اعطای ویژگیهای خاص، انسان را بر دیگر موجودات برتری داد که به بررسی هر یک از این موارد میپردازیم.
خلافت الهی
خلافت و جانشینی انسان از خدای متعال، یکی از مسائل مهم، و معیار و ملاکی برای ارزش و جایگاه انسان در میان موجودات جهان هستی است که به تفصیل به آن میپردازیم.
1. معنای خلافت الهی
خلافت، در لغت، به معنای پشت سرآمدن و جانشینشدن و از پی چیزی درآمدن است. بنا به فرمودة قرآن کریم، انسان بهعنوان جانشین خداوند در زمین انتخاب شده است:
وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُوا أتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَتَعْلَمُونَ؛ و هنگامی که پروردگار تو به فرشتگان گفت: من بر روی زمین جانشینی قرار میدهم و فرشتگان گفتند: آیا کسی را بر زمین قرار میدهی که فساد و خونریزی کند؟ در حالی که ما تسبیح و حمد تو را به جای میآوریم و تو را تقدیس میکنیم. خداوند گفت: من حقایقی را میدانم که شما نمیدانید.
انسان خلیفة خدای متعال بر روی زمین است و استعداد و توانایی این امر مهم به او عطا شده است. در موضوع خلافت انسان چندین بحث وجود دارد که یک یک به آنها میپردازیم. یکی از این بحثها این است که حضرت آدم(ع) جانشین چه کسی بوده است؟
2. مقصود از جانشینی آدم(ع)
در این مورد چند نظر وجود دارد:
الف. جانشینی موجودات گذشته
برخی بر این نظر هستند که حضرت آدم و فرزندانش، جانشین موجودات گذشتهاند که قرآن از آنها با کلمه «جان» نام میبرد.
ب. جانشینی فرشتگان
برخی نیز آدم را جانشین ملائکه میدانند؛ یعنی خدای متعال خواسته، موجودی را که میتواند جانشین ملائکه در زمین شود بیافریند.
شایان ذکر است که این دو نظر، صحیح به نظر نمیرسد، چون اگر اینچنین بود، اعتراض ملائکه وجهی نداشت. افزون بر این برای جانشینی موجودات گذشته و فرشتگان، تعلیم اسمای الهی که ملائکه هم دانا به آن نبودند، لازم نبود و وجهی نداشت.
ج. جانشینی خدای متعال
نظر دیگر اینکه خدای متعال نمونهای از صفات خود را در موجودی به نام آدم و نسل او متجلّی ساخته است؛ یعنی موجودی را خلق کرده که پرتوی از صفات خود او را دارا است.
به نظر میرسد که نظر آخری قابل قبول باشد و خدای متعال با خلق آدم و دمیدن روح خود در او، اراده فرموده که جانشینی بر زمین قرار دهد که پرتوی از صفات و اسمای خویش باشد و با تعلیم اسما بر تمام خلایق برتریش داد تا جایی که انسان کامل را توان کون جامع عطا فرمود و او را قادر ساخت تا در امور تکوینی عالم تصرف داشته باشد و زمین و آسمان را در تسخیر خود گیرد. مرحوم استاد علامه جعفری در این باره میفرماید:
مقصود از خلیفه در آیة ِإنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ، نمونهای از عظمتها و صفات الهی است که در آدم و نسل او تجلی میکند. این معنی برای خلیفه را نظر به تعلیم اسما و دستور به سجدة ملائکه برای آدم مناسبتر و منطقیتر به نظر میرسد؛ نه خلیفه به معنای جانشین به مفهوم معمولی آن که برای خدا قابل تصور نیست و به جانشینی از موجوداتی که در روی زمین بودهاند.
برای وجه خلیفه بودن انسان میتوان، چند مطلب را بیان داشت، نخست اینکه طبق آیة 30 سوره بقره، وقتی موضوع خلافت انسان مطرح شد، ملائکه با بیانی محترمانه به آن اعتراض کرده و فضل خود را برشمردند و تقاضا کردند که خدای متعال، فرشتگان را برای جانشینی انتخاب فرماید و این نشانگر این است که منظور از خلافت، خلافت الهی بوده؛ و الا وجهی برای جانشینی ملائکه بر موجودات دیگر نمیتوان متصور شد.
دوم اینکه ملائکه پس از تعلیم اسما و امر خدای متعال بر سجدة بر آدم، تسلیم امر الهی شدند و همگی بر او سجده کردند که نشان از خلافت الهی دارد. سوم اینکه فقط خلیفة خدا میتواند به تمام اسمای الهی آگاه باشد و موجودی میتواند خلیفةالله باشد که هم در صفات تشبیهی و هم در صفات تنزیهی آیت حق باشد و مظهر تام حضرت حق، جل و جلاله و چون فرشتگان کون جامع نیستند، نمیتوانند مظهر تام الهی باشند.
3. اختصاص مقام خلافت الهی به آدم(ع) یا ذات بشری
بحث دیگر در موضوع خلافت این است که آیا مقام خلیفة اللهی، مخصوص شخص حضرت آدم(ع) است یا به تمام افراد انسانی اختصاص دارد؟ در پاسخ به این پرسش باید بگوییم که خلافت الهی، مخصوص حضرت آدم(ع) نیست، زیرا که اگر چنین بود، دیگر به اشاره فرشتگان به خونریزی و فساد انسان نیازی نبود؛ زیرا حضرت آدم(ع) دارای مقام عصمت بود و در روی زمین اعمال زشت، فساد و خونریزی انجام نمیداد. افزون بر این با خلقت آدم(ع) مقصود حاصل میشد و به خلقت فرزندان او نیازی نبود، پس خلافت الهی به حضرت آدم(ع) و برخی فرزندان او که به همة اسما علم دارند و حجت خدا بر روی زمین هستند، اختصاص دارد، همچنان که در قرآن آمده است:
هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاَئِفَ فِی الْأَرْضِ؛ او کسی است که شما را خلیفههایی در زمین قرار داد.
به این مفهوم، روایاتی از امامان معصوم بر این مطلب تأکید دارند که زمین از حجت خالی نیست و فرزندانی از آدم(ع)، خلیفه و حجت خدا بر روی زمین هستند.
پس در میان فرزندان آدم(ع)، مؤمنانی هستند که به مقام خلافت الهی نائل میشوند؛ البته همة انسانها بالقوه خلیفةالله هستند؛ یعنی بالقوه این توانایی را دارند؛ ولی بالفعل فقط انسانهای کامل و رشد یافته، به این مقام مفتخر میشوند و به همین علت است که در قرآن، برخی انسانها مذمت یا پستتر از حیوان خوانده شدهاند که بهطور قطع، این انسانها نمیتوانند خلیفة الهی باشند.
4. اقسام خلافت
جانشینی در سه امر ذیل تحقّق مییابد:
1. امور حسی؛
2. امور اعتباری؛
3. امور حقیقی ماورای طبیعی.
خلافت و جانشینی، برخی وقتها در امور حسی بهکار میرود؛ مثل آیة شریفة:
وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ الَّیْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً؛ و او (خدا) کسی است که شب و روز را جانشین یکدیگر قرار داد.
و گاه جانشینی در امور اعتباری است؛ مثل:
یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ؛ ای داوود! ما تو را در زمین جانشین قرار دادیم، پس بین مردم به حق قضاوت کن.
گاه خلافت و جانشینی در امور حقیقی، ماورای طبیعی است؛ مثل خلافت حضرت آدم(ع) که در آیة 30 سورة بقره بدان اشاره شده است.
خلافت انسان که در قرآن نیز به آن اشاره شده است، از نوع خلافت تکوینی است و انسان کامل توان کون جامع را دارد و خلافت او در امور اعتباری و قراردادی نیست. برای روشن شدن مفهوم خلافت، به معنا و حقیقت خلافت الهی میپردازیم.
5. حقیقت خلافت الهی
چنانکه گذشت، خلافت انسان از نوع حقیقی و تکوینی است؛ نه خلافت تشریعی به معنای عهدهدار شدن هدایت مردم و قضاوت میان آنان و مقصود از خلافت تکوینی این است که انسان، مظهر اسمای الهی باشد و صفات حق از طریق وی به ظهور برسد؛ به دیگر سخن، ولایت تکوینی دارد. از لوازم مقام خلافت الهی انسان، تصرف در امور تکوینی جهان هستی است و خدای متعال این مقام را به انسان عطا فرموده که در جهان دخل و تصرف کند.
خلیفه باید متّصف به اوصاف و صفات مستخلفعنه باشد و نوری از انوار او. انسان نیز مظهر صفات الهی است و با توجه به اینکه درک حقیقت ذات حضرت حق، جل و جلاله، امکان¬پذیر نیست، در بین موجودات هستی، خلیفه و جانشینی لازم است که مظهری از صفات الهی شود. انسان کامل نوری از انوار الهی است که وجودش هدایتگر و نشانهای از خالق هستی است و این همان مفهوم آگاهی اسماست که انسان با داشتن آن، بر نظام هستی برتری مییابد و لایق مسجود شدن میشود.
استاد علامه حضرت آیتالله حسنزاده در مورد معنای خلافت الهی میفرماید:
در این آیة مبارکة إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ به لحاظ تعدّد اسمای الهیه و اتصاف خلیفه به صفات مستخلفعنه، وجوب و استمرار وجود انسان کامل در زمین تمام است که پیوسته در اقرار نوع انسان، فرد اکمل از جمیع افراد کائنات در جمیع اسما و صفات جمالی و جلالی موجودات است تا نمایندة حضرت اله باشد؛ مثلاً حق تعالی واحد احد است که دلالت بر یگانگی ذات او در کمال مینماید، در افراد نوع انسانی که اکمل و اتم و اشرف انواع است نیز او را مظهر باید که در تمام کمال یگانه باشد.
و حق جل و علی، عالم و علیم است که دلالت بر احاطة او به جمیع ما سوی دارند، او را مظهری در افراد انسانی باید که علمش اتم از علم همة ما سوی باشد.
و هکذا در صفات قادر، مدیر، سامع، سمیع، بصیر، خبیر و دیگر اسمای بینهایت او: وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا حتی در اسمای مستأثره الهی به یک معنا.
حضرت امام خمینی(ره) با دید وسیع و عرفانی خود، دربارة حقیقت، لزوم و معنای خلافت الهی میفرماید:
هرگاه بر نهان ضمیرت آشکار شد که این حقیقت غیبی والاتر از آن است که ژرفاندیشان به حضرتش دست یابند یا احدی بتواند از بارگاه مقدسش بهره برد، و هیچ کدام از اسما و صفات به سبب تعیّنشان، محرم سرّ او نیستند و به هیچ یک از موارد مذکور، اجازة راهیابی به سراپردهاش داده نشده است. به ناچار برای ظهور و بروز اسما و کشف اسرار خزاین او، خلیفة الهی غیبیّهای لازم است که در ظهور در اسما جانشین وی شود و نور او را در آن آینهها منعکس سازد تا بدین وسیله، درهای برکات گشوده شود و چشمههای خیرات سربرآورند و صبح ازل بدمد و اول و آخر به هم پیوندند؛ از این رو، از منبع غیب با زبان غیبی ما به حجاب اکبر و فیض اقدس انور، امر شد که در لباس اسما و صفات و پوشش تعیّنات ظهور نماید و او اطاعت امر کرده، فرمان غیب را به مرحله اجرا درآورد.
این خلیفة الهی و حقیقت قدسی که اصل ظهور است، ضرورتاً یک وجهه غیبی به سوی هویت غیبی دارد که هرگز به آن وجه ظهور نمیکند، و وجهی هم به سوی عالم اسما و صفات دارد که با آن، در آن عوالم تجلّی میکند و در حضرت واحدیت جمعی در آینه اسما و صفات ظهور مییابد.
ایشان در جای دیگر، دربارة حقیقت خلافت الهی میفرماید:
... حقیقة الخلافة هی الفقر المحض المشارالیه بقوله(ص): «الفقر فخری»؛ حقیقت خلافت، عبارت است از فقر محض که رسولالله(ص) در فرمودة خود: «فقر، مایة فخر من است» بدان اشاره کرده است.
6. ملاک شایستگی انسان برای خلافت
از مفهوم و محتوای آیاتی که در این باره آمده، مشخص میشود که ملاک شایستگی آدم، برای خلافت خدای متعال، یادگرفتن و آگاهی از همة اسمای الهی است، چنانکهایة شریفه به این مطلب اشاره دارد:
وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْمَاءِ هؤُلاَءِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ؛ و خداوند همه نامها را به آدم آموخت و آنگاه آنها را بر فرشتگان عرضه کرد و فرمود: مرا از نامهای اینان خبر دهید، اگر شما در کلام خود صادق هستید.
و از این آیه شریفه چنین استفاده میشود که منشأ و ملاک رسیدن آدم به مقام خلافت، علم و معرفت به «اسما» است، علمی که فرشتگان از آن بیبهره بودند و با تمام تقدس و مقامی که داشتند، ظرفیت چنین معرفتی را نداشتند.
7. مراد از تعلیم اسما
حال این بحث مطرح است که مراد از «اسما» چیست و آن چه بود که تمام ملائکه از آن بیخبر بودند و استعداد یادگیری آن را نداشتند؟ در قرآن کریم بیان صریح و روشنی از حقیقت «اسما» به میان نیامده است. روشن است که مقصود از اسما، اسم به مفهوم قراردادی و اعتباری آن نیست که بشر برای شناخت دیگران بهکار میبرد و تعلیم آن نیز به مفهوم پر شدن ذهن از این الفاظ و کلمات نیست، بلکه مقصود، پی بردن به حقیقت اشیا و معرفت حضوری به اسمای الهی است.
دربارة مراد از اسماء، احتمالاتی داده شده است که میتوان بهصورت ذیل دستهبندی کرد:
در برخی روایات به این مطلب اشاره شده است که مراد از اسماء، نام موجودات است و در برخی دیگر روایات نیز مقصود از «اسماء» را نامهای مبارک چهارده معصوم(ع) دانستهاند.
و بعضی مفسران نیز بر این باورند که «اسماء» متعلق به عالمی ماورای عالم ملائکه است که از آن بیخبر بودند و آن عالم، عالم اسماء است که اصل و ریشة همه اشیا آن¬جاست و در حقیقت موجودات و اشیای این عالم، تنزل یافته آن حقایق و قرینهها هستند.
آیة شریفه به این موضوع اشاره دارد:
وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ؛ و هیچ چیز نیست، مگر آنکه گنجینههای آن نزد ماست و ما آن را جز بهاندازهای معین فرو نمیفرستیم.
استاد علامهایتالله حسنزاده مراد از تعلیم اسماء را چنین بیان میدارد:
مراد از تعلیم اسماء، داشتن استعداد و خلقتی است که با این سرمایه تواند کون جامع گردد. سخن در این بود که دلالت آیة مبارکة إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً، صریح بر استمرار وجود خلیفه منصوب از جانب حق تعالی است و خلیفه باید به صفات مستخلفعنه باشد و چون ذات واجبالوجود مستجمع جمیع اسمای حسنا و صفات علیاست، خلیفة او نیز باید متصف به صفاتش باشد، لذا فرمود: وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا و چنین کسی مطاع ملائکه است.
حضرت امام خمینی(ره) مراد از تعلیم را، ودیعه نهادن حقیقت اسمای الهی میداند:
پیرامون فرمودة خداوند: «به او بیان آموخت»، مراد از تعلیم به ودیعه نهادن در خمیره و نهفته بودن در طینت است، چنانکه مراد از «بیان»، مسمّای اسمایی است که خداوند متعال به پدر ما حضرت آدم(ع) آموخت. پس، در انسان کامل که حقایق اسما در مقتضیاتشان از لطف و مهر و رحمت و غضب و هدایت و ظلالت و ظهور و بطون به ودیعه نهاده شده است. تمامی این حقایق، به طریق لفّ و بساطت متحقّق و ثابت است.
در جای دیگر میفرماید:
بدان انسان وجود کاملی است که جامع همة مراتب عقلی و مثالی و حسی بوده و عوالم غیب، و شهود و آنچه در آنها است، در او منطوی است، چنانچه خداوند متعال فرموده: «همه اسما را به آدم آموخت».
کرامت انسان
از دیرباز، دربارة انسان و کرامت او، نکتهها و سخنان فراوانی بیان شده است. مسئلهای که در زمان خلقت آدم(ع)، ملائکه آن را مطرح کردند و با طرح سؤالی مؤدبانه، کرامت خود را بیان کردند و حضرت حق جل و جلاله در پاسخ آنان بر کرامت و ارزش انسان اشاره فرمود. ادیان و مکتبهای گوناگون فلسفی، انسانشناسی، روانشناسی و حقوقی و سیاسی به این موضوع پرداخته و بر اهمیت آن تأکید کردهاند و امروزه در گفتار و نوشته¬های گوناگون مربوط به حقوق بشر، به جایگاه و ارزش انسان اشاره شده است. اسلام به کرامت انسان به تفصیل پرداخته، به آن ارزش ویژهای داده است. در اسلام، کرامت انسانی اصل پذیرفته شده روابط سیاسی اجتماعی، و فردی اجتماعی است.
پیش از بحث از کرامت انسان، به واژهشناسی کرامت میپردازیم.
1. معنای لغوی کرامت
کرامت، اسمی است که بر بخشش، بزرگواری و بزرگمنشی گذاشته میشود و از واژة «کَرُمَ» به معنای بخشندگی، دست و دلبازی، سودمندی و کریم بودن گرفته شده است.
ابنمنظورکرامت را برای بیان قدر و منزلت میداند: «والکَرامةُ: الطبَق الذی یوضع علی رأس الحُبَّ و القِدْر. ویقال: حَمَلَ الیه الکرامةَ وهو النُّزُل، قال وسألت عنه فی الباریة فلم یُعرف».
فیّومی هم در مورد کرامت مینویسد:
کرم الشیء کرماً: نَفسُ و عزّ؛ کَرَم: کرامت شیء، نفیس و عزیز شدن آن است.
راغب نیز مینویسد:
کل شیء شرف منی باله فإنّه یوصف بالکرم؛ هر چیزی که در مجموعه و نوع خود شرافت پیدا کند متصف به کَرَم میشود.
مصطفوی دربارة معنای شرافت و کرامت مینویسد:
أمّا الشرافة فأکثر استعماله فی علوّ وامتیاز مادی وعلی هذا لا یقال: إنّ الله تعالی شریف؛ اکثر استعمالات «شرافت» در برتریها و امتیازات مادی است؛ از این رو خدای سبحان بدان متصف نمیشود.
هو ما یقابل الهوان؛ کرامت در مقابل هوان و حقارت میآید.
در قرآن کریم نیز هوان، در مقابل کرامت قرار گرفته است:
وَمَنْ یُهِنْ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ مُکْرِمٍ؛ کسی که خدا حقیرش کند، اکرامکنندهای ندارد.
2. معنای اصطلاحی کرامت
کرامت، توان، شایستگی و شأنی است که خدای متعال به انسانهای وارسته و پرهیزگار عطا میکند که آنان در سایة آن عنایت، کارهایی را انجام میدهند که دیگران قادر به آن نیستند.
کرامت مطلق، همان ارزش وجودی انسان است؛ و الا کرامت مطلق حقیقی، مخصوص خدای متعال است و بس. تنها خدای متعال است که بهطور مطلق، از حقارت مبراست و وصف کریم برای او، وصفی حقیقی و ذاتی است.
کرامت، صفتی است که بر امور متعددی اطلاق میشود؛ مانند رسول کریم، زوج کریم، القرآن الکریم، قولاً کریماً و....
حضرت استاد جوادی آملی دربارة معنای کرامت میفرماید:
استاد گرامی مرحوم علامه طباطبایی (رضوانالله تعالی علیه) کراراً در جلسة درس میفرمود: «کرامت» معادل دقیق فارسی ندارد و برای بیان آن، از چند لفظ باید استفاده کرد. آنگاه میفرمودند: اگر انسان به مقامی برسد که در برابر خدا عبودیت محض پیدا کند و حاضر نباشد در مقابل غیرخدا سر بر زمین بساید، میتوان گفت: به مقام «کرامت» رسیده است. کلام ایشان را اینگونه میتوان تبیین کرد: انسان هر چه به عبودیت محض نزدیکتر شود، به همان مقدار از هوان و حقارت رهایی پیدا میکند و به کرامت میرسد. اگر به حد نهایی عبودیت خدا رسید، کاملاً از هوان و حقارت میدهد و این، همان کرامت مطلق است و اگر بهرهای از عبودیت خدا نداشته باشد، حقیر مطلق است و حظّی از کرامت نمیبرد.
3. اقسام کرامت
به طور کلی در نظام هستی سه گونه کرامت میتوان متصور شد:
1. کرامت ملکوتی: این نوع کرامت فراطبیعی بوده، مختص فرشتگان خدا، عرش الهی، کرسی الهی و حاملان آنها است.
2. کرامت طبیعی: این نوع کرامت مربوط به جمادات، حیوانات و موجودات طبیعی است؛
3. کرامت انسانی: این نوع کرامت که از تلفیق طبیعت و فراطبیعت به دست آمده است و به دو نوع ذاتی و اکتسابی تقسیم میشود.
4. کرامت ذاتی انسان
کرامت ذاتی، یعنی بهطور تکوینی، قابلیت و تواناییهای خاصی به انسان عطا شده است و برای کسب آنها تلاشی نشده است.
کرامت ذاتی نشان عنایت و لطف ویژة خداوند به نوع بشر است که همة انسانها از آن برخوردارند. این کرامت مایة فخر انسان و خودخواهی او نیست، بلکه موجب ستایش خدای متعال است که چنین موجودی را با این خصوصیات عالی آفریده است، چنانکه حضرتش فرمود:
فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ؛ خجسته و پربرکت باد بر خدا که بهترین آفریننده است.
پس این کرامت، عنایتی است از سوی خدای متعال و به وسیلة انسان، با اعمال صالح او به دست نیامده است و چه بخواهد و چه نخواهد، از آن برخوردار است. آیات دیگری نیز به این معنا اشاره دارد؛ مانند آیات کرامت و تسخیر:
وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً؛ به راستی ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا برنشاندیم و از چیزهای پاکیزه به ایشان روزی دادیم و آنها را بر بسیاری آفریدههای خود برتری آشکار دادیم.
این آیه به کرامت ذاتی انسان اشاره کرده و از دو واژة کرامت و تفصیل استفاده شده است که در ادامه به فرق میان این دو اشاره خواهد شد. کرامت ذاتی انسان مایة فخر او و برتریش بر دیگر مخلوقات، حتی فرشتگان است که در جای خود بهطور مبسوط به آن میپردازیم.
5. کرامت اکتسابی انسان
منظور از کرامت اکتسابی، کرامتی است که انسان در سایة ایمان و اعمال صالح خود به دست میآورد و هر کس فراخور معرفت و عمل خویش، از این نوع کرامت بهرهمند میشود؛ به عبارت دیگر، کرامت اکتسابی، منزلت و جایگاهی است که برخاسته از تلاش و کوشش انسان در سیر الی الله است و استعداد کسب این نوع کرامت در تمام انسانها وجود دارد؛ ولی تنها مؤمنان، در سایة تعلیم وحیانی به مراتب والای انسانی میرسند تا جایی که مسجود فرشتگان قرار میگیرند.
این مفهوم در روایتی از امامان معصوم(ع) آمده است:
ما خلق الله خلقاً اکرم علیالله عزّوجلّ من مؤمن لأنّ الملائکة خدّام المؤمنین؛ هیچ موجودی نزد خداوند گرامیتر از مؤمن نیست، زیرا ملائکه خادمان مؤمناناند.
شایان ذکر است که فرق کرامت ذاتی و اکتسابی انسان در این است که کرامت ذاتی به کسی اختصاص ندارد و شامل تمام انسانها میشود؛ ولی کرامت اکتسابی مختص به عدة خاصی از انسانها است که با اعمال صالح اختیاری خود به کمال رسیده باشند. بحثی که در کرامت انسان قابل ذکر است، تناقض ظاهری در آیات دال بر کرامت اکتسابی است که از یک طرف به کرامت مؤمنان اشاره شده و از طرف دیگر، برخی اعمال انسان، نکوهیده شده است.
6. عدم تناقض در آیات دال بر کرامت اکتسابی انسان
برخی بر این باورند که در زمینة کرامت انسان دو گونه آیات وجود دارد که برخی از آنها کرامت اکتسابی انسانی را نفی میکند و برخی دیگر، بر کرامت اکتسابی تأکید دارند و این دو دسته آیات با هم در تناقضاند.
الف. آیات نافی کرامت اکتسابی
در این باره چندین آیه وارد شده که به ذکر چند آیه بسنده میکنیم:
1. ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ؛ پس انسان را به پستترین پستها برگردانیم.
دلالت این آیه بر نفی کرامت اکتسابی به این صورت است که در آیة قبلی آن، از ساختار پسندیده و شایستة آفرینش انسان سخن به میان آمده است و در آیة بعدی، با مستثنا کردن افراد مؤمن و صالح، از سقوط در اسفل السافلین خبر داده؛ یعنی سقوط در اسفلالسافلین اختیاری نیست و کرامت اکتسابی را نفی میکند.
در این باره باید گفت که سقوط در اینجا اختیاری است که اگر اینگونه نباشد، آفرینش انسان لغو خواهد بود که با حکمت خدای متعال معارض است و صحیح نیست که خدا از یک جهت به انسان کرامت عنایت کند و از سوی دیگر او را در اسفل السافلین بیندازد؛ افزون بر آن، مفاد آیه بعدی نشان میدهد که انسانهای مؤمن و صالح میتوانند، با اختیار و تلاش خود، از این وضع رهایی یابند و این همان اختیار و معنای کرامت اکتسابی است؛ از این رو سقوط در اسفلالسافلین، امری اختیاری و اکتسابی است.
2. أُولئِکَ کَالْأَنْعَام ِبَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ؛ آنان همانند چارپایان، بلکه گمراهترند؛ آنان همان بیخبران و غافلان هستند.
در این آیه، انسان از حیوانات گمراهتر شمرده شده است و بهعلت بهکار نگرفتن عقل و اندیشه، و عمل نکردن به مقتضای آن، نکوهش شده است و این منافی کرامت اکتسابی است.
در این باره باید گفت: همین آیة شریفه نیز به کرامت اکتسابی مربوط است، زیرا در آیة بعد، نمازگزاران به سبب عملشان که اختیاری است، مستثنا شدهاند، پس انسان میتواند، با عمل صالح خود، به اختیار کرامت را کسب کند .
ب. آیات مثبت کرامت اکتسابی
در این باره آیات فراوانی وجود دارد که مفاد آنها کرامت اکتسابی انسان را به اثبات میرساند که به چند نمونه بسنده میکنیم:
1. مجموعة آیاتی که کرامت اکتسابی را بر همة انسانها میداند:
إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ؛ به راستی که گرامیترین شما در پیشگاه خدا، باتقواترین شماست.
2. مجموعة آیاتی که برخی انسانها را از نفی کرامت اکتسابی استثنا کرده است:
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ * إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْر؛ به راستی که انسان در زیان است؛ مگر کسانى کهایمان آورده و کارهاى شایسته کرده و همدیگر را به حق سفارش و به شکیبایى توصیه کردهاند.
ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ * إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ؛ سپس انسان را به پستترین پستها برگردانیم؛ مگر آنان کهایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند.
إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً... إِلَّا الْمُصَلِّینَ؛ به راستی که انسان حریص آفریده شده است.
7. تفاوت معنایی کرامت و فضیلت
چنانکه اشاره شد، در آیه 70 سورة مبارکه اسراء، به دو واژة «کرامت» و «فضیلت» اشاره شده است که از لحاظ معنایی با هم فرق دارند.
مرحوم علامه طباطبایی(ع) بین معنای تکریم و تفضیل فرق قائل است و دربارة کرامت و فضیلت انسان چنین میفرماید:
مقصود از تکریم، اختصاص دادن به عنایت و شرافت دادن به خصوصیتی است که در دیگران نباشد، و با همین خصوصیت است که معنای «تکریم» با «تفضیل» فرق پیدا میکند، چون تکریم معنایی است نفسی و در تکریم کاری با غیر نیست، بلکه فقط مشخص مورد تکریم مورد نظر است که دارای شرافتی و کرامتی بشود؛ برخلاف تفصیل که منظور از آن، این است که شخص مورد تفضیل از دیگران برتری مییابد؛ در حالی که او با دیگران در اصل آن عطیه شرکت دارد.
حال که معنای تکریم و فرق آن با تفضیل روشن شد، اینک میگوییم: انسان در میان سایر موجودات عالم خصوصیتی دارد که [در] دیگران نیست، و آن داشتن نعمت عقل است و معنای تفضیل انسان با سایر موجودات این است که در غیر عقل از سایر خصوصیات و صفات هم، انسان بر دیگران برتری داشته و هر کمالی که در سایر موجودات است، حد اعلای آن در انسان وجود دارد و خلاصه اینکه بنیآدم در میان سایر موجودات عالم، از یک ویژگی و خصیصهای برخوردار گردیده و به خاطر همان خصیصه است که از دیگر موجودات جهان امتیاز یافته و آن عقلی است که به وسیلة آن، حق را از باطل و خیر را از شر و نافع را از مضر تمیز میدهد. تفضیل و تکریم ناظر به یک دسته از موهبتهای الهی است که به انسان داده شد، تکریمش به دادن عقل است که به هیچ موجود دیگر داده نشده، و انسان به وسیلة آن خیر را از شر و نافع را از مضر و نیک را از بد تمیز میدهد؛ موهبتهای دیگری از قبیل تسلط بر سایر موجودات و استخدام و تسخیر آنها برای رسیدن به هدفها، از قبیل نطق و خط و امثال آن نیز زمانی محقق میشود که عقل باشد.
اما تفضیل انسان بر سایر موجودات به این است که آنچه را به آنها داده، از هر یک سهم بیش¬تری به انسان داده است، اگر حیوان غذا میخورد، خوراک سادهای از گوشت یا میوه یا گیاهان یا غیر آن دارد؛ ولی انسان که در این جهت با حیوان شریک است، این اضافه را دارد که همان مواد غذایی گرفته و انواع طعامهای پخته و خام برای خود ابتکار میکند، طعامهای گوناگون و فنون مختلف و لذیذ که نمیتوان به شمارهاش آورد، برای خود اختراع مینماید و همچنین آشامیدنی و پوشیدنی و اطفای غریزه جنسی و طریقة مسکن گزیدن و رفتار اجتماعی در حیوانات و انسان بدین قیاس است.
استاد علامهایتالله جوادی آملی نیز در بیان تفاوت تکریم با تفضیل چنین میفرماید:
خدای کریم به انسان هم کرامت داده است و هم فضیلت. کرامت، ناظر به شرافت ذاتی شیء است که ویژه اوست و مقایسه با غیر در آن لحاظ نمیشود؛ برخلاف تفضیل که مقایسه با غیر، رکن آن است. ذات اقدس الهی افزون بر تکریم انسان، وی را بر بسیاری از موجودات برتری داده است، بنابراین مقصود از فضیلت انسان نسبت به بسیاری از مخلوقات، این است که چیزی که به آنها داده شده، بیش¬ترین به انسان عطا شده است و ممکن است چیزی به انسان داده باشد که اصلاً اندکی از آن را به حیوان نداده است.
همچنین مرحوم علامه طباطبایی(ره) علل گرامی داشتن انسان بر دیگر مخلوقات را به این صورت بیان فرمودهاند:
1. قوة نطق داشتن؛
2. تعدیل القامة بودن؛
3. انگشتان دست انسان که قادر به هر کاری است؛
4. با دست غذا خوردن؛
5. خط نوشتن؛
6. حسن صورت؛
7. تسخیر موجودات دیگر؛
8. آفرینش حضرت آدم(ع) به دست خدای متعال؛
9. قرار دادن پیامبراکرم(ص) از انسانها؛
10. داشتن عقل.
برخی این اوصاف، به علت دیگری، یعنی عقل باز میگردد و برخی به کرامت مادی و جسمانی انسان مربوط است.
سجده فرشتگان بر انسان
یکی از نشانههای ارزش و جایگاه انسان، امر خدای متعال به فرشتگان، برای سجده به انسان است. زمانی که خلقت انسان با دستان خدای متعال به پایان رسید و از روح خود بر کالبد انسان دمید، تمام ملائکه به سجده امر شدند:
وَإِذ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکةِ اسْجُدوْا لآِدمَ فَسَجَدوا إِلَّا إِبْلِیسَ أَبَى وَاسْتَکبَرَ وَکانَ مِنَ الْکافِرِینَ؛ و هنگامی که به ملائکه گفتیم، بر آدم سجده کنید، پس همة آنها سجده کردند؛ جز ابلیس که تکبّر ورزید و از کافران بود.
چنان که در این آیه آمده است، همة ملائکه بر انسان سجده کردند و تنها ابلیس که آن هم از ملائکه نبود و در میان آنها بود، تمکین نکرد. لازم به یادآوری است که سجدة فرشتگان بر انسان، سجده پرستش نبود، بلکه سجدة تعظیم و تکریم انسان بود، زیرا سجدة پرستش تنها سزاوار خدای یگانه است و نمیتوان جز بر حضرت حق جل و جلاله، بر احدی سجدة پرستش کرد.
امر به سجدة ملائکه به انسان از سوی خدا و اطاعت کردن آنها نشانه ارزش و مقام والای انسان است که به دلیل خلافت الهی و تعلیم اسماء است. انسان کامل واسطة فیض موجودات جهان هستی با خالق هستی است و فرشتگان نیز از فیوضات او بهرهمند میشوند، چنانکه تحت تعلیم و تربیتش قرار گرفتند.
امام خمینی(ره) با اشاره به حقیقت و معنای اسم «الله»، سرّ خلافت انسان کامل بر جهانیان و سجود ملائکه بر آدم را چنین بیان میفرماید:
در تجلّی عینی نیز تجلّی به اسم «الله» بر انسان کامل، بدون واسطه شدن صفت یا اسمی، و بر سایر موجودات به وسیله اسماء بوده است و این یکی از اسرار فرمان خداوند به ملائک برای سجده بر آدم(ع) است؛ هرچند که شیطان لعین به سبب قصور خود، حقیقت آن را درنیافت و اگر «الله» با اسم محیط خود بر آدم(ع) تجلّی نکرده بود، او نمیتوانست همة اسماء را بیاموزد و اگر شیطان مربوب اسم «الله» بود، خطاب سجده بر آدم به او نمیشد و روحانیّتش از روحانیّت آدم(ع) کمتر نمیبود و مظهریّت آدم(ع) نسبت به اسم اعظم الله، اقتضای خلافت الهی او بر دو جهان را کرد.
تسخیر موجودات جهان آفرینش
ارزش و مقام انسان بهاندازهای است که خدای متعال موجودات جهان آفرینش را مسخر او گردانیده است و به امر حضرتش، تمام موجودات برای استفاده و بهره¬گیری در اختیار اویند و خدای متعال او را بهگونهای آفریده است که بتواند، با بهکارگیری عقل و درایتش، همة نیروهای طبیعی نظام هستی را به تسخیر خود درآورد و به نفع خود به کار ببرد و نهرها و نباتات و غیره را برای استفادة خویش در اختیار گیرد. در آیة شریفة ذیل، به این موضوع اشاره شده است:
)اللَّهُ الَّذی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَأَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَّکمْ وَسَخَّرَ لَکُمُ الفُلْکَ لِتَجرِیَ فِی البَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ الأَنْهارَ خداست که آسمانها و زمین را آفریده و از آسمان باران فرو فرستاد تا بهوسیلة آن میوهها برای روزی شما به ثمر برسد و کشتیها را به امر خود بر روی دریا جاری ساخت و نهرها را مسخر شما گردانید.
در جای دیگر هم آورده است، روز و شب مسخر انسان است تا در روز به کار و تلاش بپردازد و در شب به آرامش برسد و خستگی روز را در پناه آن برطرف سازد:
)وَسَخَّرَ لَکمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دائِبَینِ وَسَخَّرَ لَکمُ اللَّیلَ وَالنَّهَارَ؛ و خورشید و ماه را به تسخیر شما درآورد و همچنین شب و روز را مسخر شما ساخت.
در آیه شریفة دیگری، تسلط بر زمین و حکومت بر آن به انسان عطا شده و لوازم و وسائل زندگی مادی انسان فراهم شده است که این مواهب، ارزش و مقام انسان را در نظام هستی میرساند و موجب شکرگزاری است که انسانِ غافل از آن غفلت میکند:
)وَلَقَد مَکّنّاکمْ فِی الْأَرْضِ وَجَعَلْنَا لَکمْ فِیهَا مَعَایشَ قَلِیلاً مَاتَشْکرُونَ؛ و ما تسلط و حکومت بر زمین را برای شما قرار دادیم و در آن انواع وسائل زندگی را برای شما مهیا ساختیم؛ اما کمتر شکرگزاری میکنید.
همة عالم طبیعت مسخر انسان (کامل) بوده و در برابر او خضوع دارند و تحت ارادة انسان هستند. امام خمینی(ره) در این باره اشاره میفرماید:
انسان کامل دارای ارادة کاملهای است که به نفس اراده، انقلاب عنصری به عنصری کند و عالم طبیعت خاضع در تحت ارادة اوست.
وقتی انسان راه حق را پیمود و از انانیّت، بهطور مطلق خارج شد و ذات، صفت، فعل و شأن خود را در پروردگار متعال فانی کرد و در مقابل عظمتش سر فرود آورد و با قلب سلیم به محضر خدای متعال شرفیاب شد و به مقام عبودیت مفتخر گردید و با خدای متعال معامله کرد، خدای متعال عالم و تمام موجودات را به تسخیر او درمیآورد و فرمانروایی را به انسان میبخشد.
چنانکه امام(ره) با اشارهای زیبا به این موضوع میفرماید:
پس، خدای متعال به او در برابر تسلیم روح جزئیاش، روح کل و در برابر نفس جزئیاش، نفس کل و در برابر جسم جزئیاش، جسم کل عطا میفرماید و عالم وجود، مملکت وجود وی و جایگاه سلطنت و پایگاه فرمانرواییاش میگردد.
برتری انسان بر موجودات هستی
انسان در میان همة مخلوقات نظام هستی، برای بهعهده گرفتن مقام امانتداری و خلافت الهی برگزیده شد و به یادگیری اسمای خدای متعال مفتخر گشت و از این جهت بر موجودات دیگر برتری یافت. در قرآن کریم انسان با پنج گروه از مخلوقات مقایسه شده است: جن؛ ملائکه؛ حیوانات؛ نباتات و جمادات.
طبق تعالیم و آموزههای اسلامی، انسان بر این موجودات برتری دارد که به اختصار به بررسی آن میپردازیم. انسان با توجه به قوه عقل، ساختار پیکری و دست و پای خویش، میتواند دیگر موجودات را مسخر خود سازد و بر آنها حکومت کند که این نشان برتری انسان است.
انسان بر جن نیز برتری دارد. جن هم مثل انسان، صالح و غیرصالح، و نیک و بد دارد و برخی آنها بیدین و برخی دیندار هستند؛ ولی از خود پیامبر ندارند و از پیامبر انسانها تبعیت میکنند، چنانکهایة ذیل، از ایمان آوردن گروهی از جنها خبر داده است:
)قُلْ أُوحِی إِلَی أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقَالُوا إِنَّا سَمِعْنَا قُرْآناً عَجباً * یهْدی إِلَى الرُّشْد فَآمَنَّا بِهِ وَلَن نُشْرِک بِرَبِّنَا أَحَداً؛ بگو: به من وحى شده است که جمعى از جنّ به سخنانم گوش فرا دادهاند، سپس گفتهاند: «ما قرآن عجیبى شنیدهایم... که به راه راست هدایت مىکند، پس ما به آن ایمان آوردهایم و هرگز کسى را شریک پروردگارمان قرار نمىدهیم».
1. برتری انسان بر ملائکه
برخی قائلند که چون انسان دارای اراده و اختیار است و در اطاعت خدای متعال مختار است، بر ملائکه برتری دارد؛ زیرا ملائکه مختار نبوده، به اطاعت مجبور هستند و ارزش اطاعت اختیاری از اطاعت اجباری بیش¬تر است.
به نظر این نظریه مورد قبول قرآن نیست، چون ملائکه، مقرب درگاه حضرت حق جل و جلاله و حامل عرش هستند و اطاعت آنها ارزش فراوانی دارد. به این مفاهیم در قرآن اشاره شده است:
)وَتَرَى الْمَلاَئِکةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ یسَبِّحُونَ بِحَمْد رَبِّهِمْ؛ ملائکه را میبینی که از اطراف عرش میگذرند و پروردگارشان را با جهد تسبیح میکنند.
)وَهُم مِنْ خَشْیتِهِ مُشْفِقُونَ؛ و آنها همواره از خشیت خدا هراسان هستند.
)لَن یسْتَنکفَ الْمَسِیحُ أَن یکونَ عَبْداً لِلّهِ وَلاَ الْمَلاَئِکةُ الْمُقَرَّبُونَ؛ نه مسیح و نه ملائکه مقرب از اینکه بندة خدا باشند، سرباز نمیزنند.
آیات دیگری نیز وجود دارد که نشان فضل و برتری ذاتی ملائکه است و نیروی اختیار نمیتواند به تنهایی، ملاک ارزش و فضیلت باشد، بلکه معیار ارزش، خلوص و عبادت است و ملائکه از نظر ذاتی دارای شرافت بوده، در عبادتشان خلوص داشته، دچار شرک نمیشوند. بنابراین، از جهت ذاتی، ملائکه از انسان برتر هستند. مرحوم علامه طباطبایی(ره) در این باره مینویسد:
حق این است که صِرف امکان فعل و ترک آن و اینکه انسان بهطور مساوی به آن دو قدرت دارد، به خودی خود ملاک فضیلت و برتری طاعت نیست، بلکه برتری طاعت بیش¬تر به این است که از صفای درون و حسن سریرة او حکایت کند، و دلیل این مطلب نیز این است که طاعت فردی که میدانیم از زشتی باطن و پلیدی درون برخوردار است، ارزشی ندارد؛ هر چند چنین فردی در تصفیة عمل، منتها درجة کوشش را کرده باشد؛ مانند اطاعت منافق و آنها که به بیماری قلب گرفتارند. عمل این افراد در نزد خدا حبط است و خداوند حسناتشان را نیز از کارنامة اعمالشان محو میکند، پس ملاک ارزش و فضیلت و طاعت، صفای نفس فرد مطیع است که مشتاق جمال ذات الهی بوده و در عبودیت دارای خلوص است، و همین خلوص در عبادت است که او را از معصیت به سوی طاعت میکشاند، و واداراش میسازد تا در راه اطاعت از خدا و ترک معصیت او، مشقتها را تحمل کند، در نتیجه عمل و اطاعتش ارزش پیدا میکند.
بنابراین، ذات ملائکه که از نظر قوام وجودی بر طهارت و کرامت استوار است و در اعمالشان نیز جز ذات عبودیت و خلوص نیت چیزی نیست، از جنس و ذات انسان که با کدورتهای هوا و هوس غالب و شهوت آمیخته است، افضل و شریفتر است.
با این بیان، مشخص میشود که انسان از لحاظ ذاتی بر ملائکه برتر نیست؛ ولی اگر اراده کند و از امکانات و استعدادهای وجودی خویش بهره گیرد، در سایة عبودیت، از ملائکه برتر میشود و این همان معنای برتری اکتسابی انسان است. همچنان که با وجود برتری انسان بر حیوان، با تبعیت از نفس اماره، از حیوان پستتر میشود. برای برتری اکتسابی انسان، باید از کمالات وجودی استفاده کرد، تا جایی که انسان از فرشتگان برتری یافته، مسجود آنها قرار گیرد.
سجدة فرشتگان بر حضرت آدم(ع) و امامان معصوم(ع) بهعنوان مصادیق بارز انسان کامل، دلیلی بر برتری نوع انسان بر ملائکه است. در روایتی که از پیامبر اکرم(ص) وارد شده، به این مطلب اشاره شده است:
... ثمّ إنّ الله تبارک و تعالی خلق آدم فأودعنا صُلْبه و أمر الملائکة بالسجود له تعظیماً لنا و اکراماً و کان سُجودهم لله عزّوجلّ عبودیّةً و لِآدم اکراماً و طاعةً لکوننا فی صُلْبه، فکیف لانکون أفضل من الملائکة و قد سَجدوا لآدم کلّهم أجمعون...؛ آنگاه خداوند تبارک و تعالی آدم را خلق کرد و ما را در صلب او ودیعت نهاد و به ملائکه فرمان داد تا در مقابل او برای تعظیم و تکریم ما سجده کنند. این سجده، عبادت خدا بود و برای آدم اکرام و اطاعت، از آن جهت که ما در صلب او بودیم. چگونه ما برتر از فرشتگان نباشیم؛ در حالی که همة فرشتگان بر آدم سجده کردند؟
پیامبر اکرم(ص) در دنباله روایت، به امامت خود بر ملائکه در شب معراج و اظهار عجز جبرئیل(ع) در همراهی با آن حضرت و همسخن شدنش با خدای متعال سخن گفتهاند که دلیل برتری انسان بر فرشتگان است.
انسان با اتصالی که حضرت حق جل و جلاله و با معرفت و عبادت خویش به مراتب والایی دست مییابد، تا جایی که توان برتری یافتن بر فرشتگان را دارد و به علت یاد گرفتن و تجلی به اسمای الهی واسطة فیض موجودات قرار میگیرد. حضرت امام خمینی در این باره میفرماید:
بدان که نصیب و بهرة ملائکه از توحیدات سهگانه (ذاتی، صفاتی و افعالی) و از تنزیه، همانند بهرة کامل انسان کامل در همگی این مقامات نیست، بلکه هر یک از ملائکه دارای مقام معلوم و مشخص است که نمیتواند از آن فراتر رود، پس، تعلیم در آن نشئه، به تناسب استعدادهای ملائکه است که نبی اکرم(ص) بدان احاطه دارد. همو که به تمامی اشیاء و ترتیب تکمیل همة عوالم و نشآت، بر طبق فضای الهی محیط است.
حضرت آیتالله جوادی آملی نیز دربارة برتری امامان معصوم(ع) بر فرشتگان که مصادیق بارز انسان کامل هستند میفرماید:
این جمله زیارت گویای آن است که ائمه(ع) مقامی بالاتر از ملائکه دارند، زیرا آن حضرات، میزبان هستند و ملائکه بر آنان نازل میشوند و چون «الملائکة» جمع دارای الف و لام است و قرینهای برای عهد ذهنی یا عهد خارجی نیست و افادة عموم میکند، نشان میدهد که آن ذوات مقدس از همة ملائکه و حتی از مقربترین آنها نیز برترند. همانگونه که سجده ملائکه بر آدم(ع) دلالت بر همین مطلب دارد، زیرا آن سجده در مقابل شخص آدم(ع) نبود، بلکه آدم بهعنوان سمبل و نماد انسان کامل ـ که بارزترین مصداق آن ائمة اطهار(ع) هستندـ مسجود ملائکه قرار گرفت.
نحوه نشستن جبرئیل در نزد رسول خدا(ع) و استیذان او هنگام وارد شدن بر آن حضرت، گواه دیگری بر این ادعاست.
خلاصه اینکه انسان بالفعل بر ملائکه برتری ذاتی ندارد، بلکه بالامکان (امکان استعدادی) برتری دارد؛ به این معنا که میتواند همانند انسانهای کامل بر فرشتگان برتری اکتسابی داشته باشد و واضح است که بحث در مورد نوع انسان است که انسان کامل بهعنوان بارزترین مصداق آن است؛ نه تکتک افراد انسان و همچنین روشن است که برخی انسانها با تبعیت از هوای نفس و شیطان، از حیوانات هم پستتر میشوند و چنین انسانهایی هیچ برتریای بر ملائکه ندارند.
آفرینش انسان به دست خدای متعال
انسان موجودی دو بعدی است که یک بعد آن مادی و بعد دیگر غیرمادی است. انسان با توجه به ویژگیهای جسمی و روحی خویش، خصوصیات والایی دارد که به او ارزش و جایگاه ویژهای میدهد. یکی از این خصوصیات، نسبت دادن خلقت انسان به خدای تبارک و تعالی است که حضرتش خود در قرآن کریم میفرماید:
)إِذ قَالَ رَبُّک لِلْمَلاَئِکةِ إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ * فَإِذا سَوَّیتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدینَ؛ و هنگامی که خداوند به فرشتگان گفت که من بشر را از گِل میآفرینم، پس آنگاه او را به خلقت کامل بیاراستم و از روح خود در او دمیدم، به او سجده کنید.
خدای متعال روح انسان را به خود نسبت میدهد و این نسبت، شدت اتصال و ارتباط انسان با خدا و نیز شرافت انسان را میرساند. همین بُعد انسان است که به او چنان مقامی میدهد که ملائکه مأمور به سجده بر او میشوند و تمام فرشتگان بر انسان سجده کرده، تنها ابلیس که از جنّیان و در میان ملائکه بود، از سجده سرباز زد. خدای متعال از ابلیس دربارة علت سجده نکردنش پرسید:
)قَالَ یا إِبْلِیسُ مَا مَنَعَک أَن تَسْجُد لِمَا خَلَقْتُ بِیدی؛ ای ابلیس چه چیز تو را منع کرد، از اینکه به چیزی که با دستهای خودم آن را آفریدم، سجده کنی.
در آیه پیشگفته، خلقت انسان بهوسیله دستان خدای متعال بیان شد که نشان اهمیت خلقت اوست. مرحوم علامه طباطبایی(ره) در این باره میفرماید:
اینکه در آیه، خلقت بشر را به دست خود نسبت داده و فرمود: «چه مانعت شد از اینکه بر چیزی سجده نکنی که من آن را با دستهای خود آفریدم»، به این منظور بود که بر آن شرافتی اثبات نموده، بفرماید، هر چیز را به خاطر چیز دیگر آفریدم، ولی آدم را بهخاطر خودم. همچنان که جمله )وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی نیز این اختصاص را میرساند. اگر کلمة «ید» را تثنیه آورد و فرمود: )یدی با اینکه میتوانست مفرد بیاورد، برای این است که به کنایه بفهماند، در خلقت او اهتمام تام داشتم، چون ما انسانها هم در عملی هر دو دست خود را به کار میبندیم که نسبت به آن اهتمام بیش¬تری داشته باشیم.
انسان بزرگترین حجت الهی
جایگاه انسان در نظام هستی، بسیار والا است و ارزش فراوانی دارد، تا جایی که از سوی امامان معصوم(ع)، بزرگ¬ترین حجت الهی خداوند شده است.
امیرمؤمنان(ع) در بیانی در این خصوص میفرمایند:
أتزعم انّک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر
آیا میپنداری که تو ذرة کوچکی هستی؛ حال آنکه عالم اکبر در تو پیچیده شده است.
از حضرتش و امام صادق(ع) در این باره روایت شده است:
«اِعْلَمْ أنَّ الصورةَ الانْسانیَّةَ هِیَ أکْبَرَ حُجَجِ اللهِ عَلی خَلْقِهِ، و هِیَ الکِتابُ الّذی کَتَبَهُ بیدِهِ و هِیَ الْهَیْکَلُ الّذی بناهُ بحِکْمتِهِ، و هِیَ مجمُوعُ صورَةِ العالمینَ، وَ هِیَ المختَصَرُ مِنَ اللّوحِ المحفوُظِ، وَ هِیَ الشّاهِدُ عَلی کُلّ غائِبٍ، وَ هِیَ الطّریقُ المستقیمُ الی کُلِّ خَیْرٍ، والصِّراطُ المَمْدوُدُ بَینَ الجَنَّةِ والنّارِ»؛ بدان که صورت انسانی بزرگترین حجّت خداست بر مخلوقاتش، و او همان کتابی است که پروردگار با دو دست خود نگاشته و همان بنای بلند است که با حکمت خود آن را بنا نهاده و اوست مجموعه صورتهای عالمیان و چکیدة لوح محفوظ و شاهد بر هر غایبی و راه مستقیم به هر نیکی و صراط کشیده شده میان بهشت و جهنّم.
امام خمینی(ره) نیز با اشاره به این روایت چنین مینویسد:
بدان که انسان کامل چون وجود جامع و خلیفة خدا در زمین (مخلوقات) و نشانه و آیت او بر عالمیان است، گرامی¬ترین آیات خدا و بزرگ¬ترین حجّتهای اوست، چنانچه از مولا و آقایمان امیرالمؤمنین و یا از سرورمان حضرت صادق علیهما الصلوة والسلام نقل شده که «صورت انسانی بزرگ-ترین حجت خداوند بر مخلوقاتش است و او همان کتابی است که حق با دو دست خود نگاشته، و او مجموع صورتهای عالمیان است» تا آخر کلام که بر گویندهاش درود و سلام باد.
انسان، هدف نهایی خلقت
در نهان خلقت هر موجودی، غرضی نهفته است که بر اساس آن آفریده میشوند و این غرض از آغاز خلقت تا پایان با آن همراه است. مراحل کمال هر موجودی نیز بر پایة همان غرض پایهریزی میشود؛ مثل خلقت گیاهی که خوراک حیوانی شود و آن نیز مایة حیات موجودی دیگر. در کنار این، یک غرض و هدف نهایی نیز وجود دارد که به دلیل آن، موجودات دیگر آفریده شدهاند و آن، خلقت موجودی به نام انسان است تا با بهرهگیری و استفاده از نظام آفرینش، به تعالی وجودی رسیده، خود را به قرب ربوبی برساند و به کمال نائل شود، چنانکه در آیات قرآن به این امر اشاره شده که نظام هستی برای انسان آفریده شده است:
)هُوَ الَّذی خَلَقَ لَکم مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً؛ او کسی است که آنچه در زمین است، برای شما آفرید.
)الَّذى جَعَلَ لَکمُ الْأَرْضَ فِرَاشاً وَالْسَّمَاءَ بِنَاءً؛ کسی که زمین را برای شما گستراند و آسمان را برافراشت.
انسان با بر تن کردن لباس خلافت الهی، تجلی در اسم اعظم و مظهر بودن آن، مقامی مییابد که وجود همة موجودات در ظلّ وجود انسان کامل قرار میگیرد، چنانکه امام راحل(ره) در این باره میفرماید:
باید دانست که در محلّ خود مقرر است که عین ثابت انسان کامل، مظهر اسم «الله» الاعظم که امام ائمه اسماست، میباشد، و اعیان سایر موجودات در ظلّ عین انسان کامل در علم و عالَم اعیان، مقرر و در عین عالَم تحقّق موجود است.
پس، اعیان جمیع دایرة وجود، مَظهر عین انسان کامل است، در عالم أعیان و جمیع موجودات، مظاهر جمال و جلال او هستند در عالم ظهور.
حیات و مرگ یک انسان؛ حیات و مرگ همة انسانها
از نگاه قرآن، انسان چنان ارزشی دارد که حیات و مرگ او، مساوی با حیات و مرگ همة انسانها است؛ یعنی وقتی شخصی کشته میشود، مثل آن است که همة انسانها کشته میشوند و اگر فردی از مرگ نجات داده شود، مثل اینکه تمام انسانها از مرگ نجات یافتهاند. وجه آن این است که انسانیت وجه مشترکی است که در همة انسانها وجود دارد و اگر انسانی بیدلیل کشته شود، آن وجه مشترک از بین رفته است و چنین شخصی که انسانی را بیدلیل میکُشد، میتواند با همان انگیزه، انسانهای دیگر را نیز بکشد و در نجات انسان از مرگ نیز، نجاتدهنده میتواند، با همان انگیزه، به تمام انسانها کمک و یاری برساند. قرآن، به حیات انسان ارزش داده و جایگاه ویژهای به او عطا فرموده است و در مورد هیچ موجود دیگری، چنین بیانی وارد نشده است، چنانکه در مورد انسان میفرماید:
)مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَیرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَاد فِی الْأَرْضِ فَکأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً؛ هرکس فردی را بیآنکه کسی را کشته باشد یا فسادی در روی زمین کرده باشد، بکشد چنان است که تمام انسانها را کشته است و هر کس فردی را زنده بدارد، چنان است که همه انسانها را زنده کرده است.
این آیه نشانگر ارزش و مقام انسان در نظام هستی است و این نوع بیان، در هیچ یک از مکاتب وارد نشده است. مرحوم علامه جعفری(ره) کشتن انسان بیگناه را اهانت به مقام شامخ ربوبی دانسته و مینویسد:
در حقیقت اهانت بر کل است که انسان، با عظمتترین و باارزشترین اجزای آن است، پس قتل یک انسان با ملاکی که بیان شد، مانند قتل همة انسانهاست و احیای یک انسان، احیای همة انسانهاست.
انسان، امانتدار الهی
طبق آیة ذیل، امانت الهی که دیگر موجودات نظام هستی، از قبول آن سر باز زدند، بر دوش انسان نهاده شده است و انسان را امانتدار الهی میداند، آنجا که میفرماید:
)إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا؛ ما امانت را بر آسمانها، زمین و کوهها عرضه کردیم. (اینها) از جهل سر باز زدند و از آن ترسیدند، و انسان به آن عمل کرد. همانا او ستمپیشه و جاهل است.
حافظ شیرازی با بیانی شیوا در این باره میسراید:
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعة فال به نام من دیوانه زدند
بحث در موضوع امانت این است که این بار سنگین چه چیزی بوده که دیگر موجودات از آن سر باز زدند. مفسران در این باره نظرات گوناگونی دارند که به ده احتمال میرسد و ما برای اختصار تنها به مختار خود که ولایت الهیه (مطلقه) است، خواهیم پرداخت:
1. تکالیف الهی؛
2. شناخت خدای متعال؛
3. عقل؛
4. امور دیانت و فرایض شریعت؛
5. اطاعت و حدود شرع؛
6. پاکدامنی و تقوا؛
7. اعضای پیکر انسان؛
8. امانتهایی که از مردم میگیرند؛
9. اختیار و آزادی اراده؛
10. ولایت الهیه (مطلقه).
بیشتر احتمالات پیشگفته به مسئله تکلیف بازمیگردد؛ هر چند بعید بهنظر نمیرسد، ولی کافی نیست.
ولایت الهیه (مطلقه)
در واقع، منظور از امانت در آیه پیشگفته، همان ولایت الهیه است. اگر انسان ولایت و سرپرستی خدا را پذیرا باشد و بندگی خدای متعال را بپذیرد، به کمال وجودی خود خواهد رسید. کمال انسان در سایة شناخت خدای متعال و عبودیت تام و خالص دستیافتنی است؛ به بیان دیگر، با پذیرفتن ولایت الهیه در مسیر کمال قدم نهاده، با امانتداری صحیح، به کمال أعلا میرسد و مظهر صفات الهی میشود.
مرحوم علامه طباطبایی(ره) در این باره مینویسد:
تکلیف مقدمة رسیدن به ولایت الهیه، و رسیدن به صفت کامله است. آنچه عرضه شد، حقیقی و مطلوب باشد، و آن همان ولایت الهیه است.
امام خمینی(ره) مقصود از امانت را ولایت مطلقه میدانند و آن را مخصوص انسان میخوانند. ایشان در این باره مینویسند:
و امانت در مشرب اهل عرفان، ولایت مطلقه است که غیر از انسان، هیچ موجودی لایق آن نیست، و این ولایت مطلقه همان مقام فیض مقدس است که در کتاب شریف اشاره به آن فرمود: بقوله تعالی: )کلُّ شیءٍ هالِکٌ الّا وجهَهُ، و در حدیث شریف کافی، حضرت باقرالعلوم(ع) میفرماید: «نحن وجه الله».
به هر حال انسان امانتداری خود را فراموش کرده، از ولایت الهیه و فرامین الهی سرپیچی میکند. این همان نکتهای است که در آیة 72 سوره مبارکة احزاب آمده است:
)إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً؛ همانا او ستمپیشه و جاهل است.
این ستمپیشگی و جهالت، از باب خیانت در امانتداری است.
اوصاف نکوهیدة انسان در قرآن
طبیعت انسان، دارای دو بعد مثبت و منفی است که به ابعاد مثبت آن پرداختیم و حال به ابعاد منفی آن که از نفس اماره نشأت میگیرد، میپردازیم. نفس اماره که از ابعاد نفس انسان است، او را به سوی کارهای زشت و ناپسند میخواند، قرآن کریم در این باره میفرماید:
)إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ؛ همانا نفس به کارهای بد امر میکند؛ مگر آنکه پروردگارم رحم کند.
)وَلَقَد خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ؛ و ما انسان را آفریدهایم و مىدانیم که نفس او چه وسوسهاى به او مىکند.
نفس اماره انسان را به پستی میخواند. طبیعت انسان برخی اوصاف نکوهیده را دارد که با دعوت نفس اماره، انسان را به تباهی میکشاند.
در قرآن، بعضی اوصاف انسان نکوهیده شمرده شده است که این اوصاف برای ذم و تقبیح انسان نیست، بلکه هشدارهایی است برای انسان تا او را از خطا و لرزش حفظ کند. این اوصاف از جایگاه و ارزش انسانی نمیکاهد و مقام خلافت الهی را زیر سؤال نمیبرد؛ زیرا پیشتر اشاره شد که تمام انسانها خلیفة الهی نیستند و منظور از خلیفةاللهی انسان، خلافت نوع انسان است.
اوصاف منفی یاد شده را میتوان به سه دسته تقسیم، تحلیل و بررسی کرد.
الف. اوصاف بیانکنندة طبیعت انسان
آیات این اوصاف، در مقام ذم یا تقبیح وجود انسان نیست، بلکه اوصاف ذاتی و طبیعی انسان را بیان، و انسان را بدان آگاه و متنبّه میکند تا در اثر بیتوجهی و سهلانگاری، دچار لغزش و انحراف نشود. انسان با آگاهی به این موضوع میتواند، ضعفهای طبیعی خود را برطرف و جبران کند و با آگاهی به آن ضعف با اراده و استقامت، به سیر الیالله بپردازد و اگر از این اوصاف غافل باشد، دچار سستی شده، به انحراف کشیده خواهد شد؛ در نتیجه این اوصاف، زمینة مذمت و مجازات انسان را در پی خواهد داشت:
)وَخُلِقَ الْإِنسَانُ ضَعِیفاً؛ و انسان ضعیف خلق شده است.
این ضعف به جسم و روح انسان بازمیگردد که در قرآن به آن اشاره شده است.
ب. اوصاف ناشی از استفادة نادرست از طبیعت انسانی
برخی اوصاف منفی انسان، اوصاف طبیعی هستند که به خودی خود مذموم نیستند و انسان میتواند، از آنها در بعد مثبت و معنوی استفاده کند؛ ولی ممکن است با تبعیت نکردن از فطرت انسان، آنها را در بعد منفی به کار ببرد؛ مثل وصف «هلع» که همان «حرص» است و ذاتاً منفی نیست و میتوان آن را در جهت مثبت، مثل تحصیل علم، عمل صالح و کار خیر بهکار برد تا منشأ خیرات فراوانی شود.
اگر انسان در مسیر حق قرار گیرد و خود را در اختیار تعالیم وحیانی قرار داده، خود را به انجام تکالیف الهی ملزم بداند و از این اوصاف، در مسیر نیل به این اهداف استفاده کند، مسیر صحیحی را انتخاب کرده است و اگر از هوا و هوس و از شیطان درونی و بیرونی تبعیت کند، نخواهد توانست، از این اوصاف در مسیر صحیح و الهی استفاده کند و این اوصاف، زمینة انحراف را مهیاتر خواهد ساخت.
برخی از این اوصاف منفی انسان که در قرآن آمده چنین است:
هلع (حریص):
)إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً؛ همانا انسان سخت حریص آفریده شده است.
هلوع بودن، جزء خلقت انسان است و در صورت عدم استفادة صحیح، به صفت رذیله بخل میانجامد که نکوهیده و زشت است.
جزوع (بیصبر و نالان در مقابل سختیها):
)إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً؛ چون شر و زیانی به او برسد، سخت جزع (بیصبری) میکند.
منوع:
)وَإِذا مَسَّهُ الْخَیرُ مَنُوعاً * إِلَّا الْمُصَلِّینَ؛ و چون خیری به او برسد، منع احسان میکند؛ مگر نمازگزاران.
این وصف، جزو خلقت انسان نیست و در اثر سوء تدبیر بهوجود میآید؛ از این رو نمازگزاران از این دو وصف استثنا شدند.
کمظرفیت و خودمحور:
)فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَکرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیقُولُ رَبِّی أَکرَمَنِ؛ اما انسان، هنگامى که پروردگارش وى را مىآزماید، و عزیزش مىدارد و نعمت فراوان به او مىدهد، مىگوید: «پروردگارم مرا گرامى داشته است».
خودخواه در مقابل سختیها:
)فَإِذا مَسَّ الْإِنسَانَ ضُرٌّ دعَانَا ثُمَّ إِذا خَوَّلْنَاهُ نِعْمَةً مِنَّا قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَى عِلْمٍ بَلْ هِی فِتْنَةٌ وَلکنَّ أَکثَرَهُمْ لاَ یعْلَمُونَ؛ و چون انسان را آسیبى رسد، ما را فرا مىخواند. سپس چون نعمتى از جانب خود به او عطا کنیم، میگوید: «تنها آن را به دانش خود یافتهام»؛ نه چنان است؛ بلکه آن آزمایشى است، ولى بیش-ترشان نمىدانند.
ناامید:
)لاَ یسْأَمُ الْإِنسَانُ مِن دعَاءِ الْخَیرِ وَإِن مَسَّهُ الشَّرُّ فَیؤُوسٌ قَنُوطٌ؛ هرگز انسان از تقاضای نیکی (و نعمت) خسته نمیشود، و هرگاه شرّی به او برسد، مأیوس میگردد.
سرمست و ناسپاس بههنگام دستیابی به نعمتها:
)وَلَئِنْ أَذقْنَا الإِنْسَانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَاهَا مِنْهُ إِنَّهُ لَیئُوسٌ کفُورٌ؛ و اگر به انسان نعمتی بچشانیم، سپس از او بگیریم، بسیار ناامید و ناسپاس خواهد بود.
مغرور:
)وَلَئِنْ أَذقْنَاهُ رَحْمَةً مِنَّا مِنْ بَعْد ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیقُولَنَّ هذا لِی؛ و هر گاه به او پس از ناراحتی، رحمتی ببخشاییم، میگوید: این بهخاطر (شایستگی و لیاقت) من بوده است.
عجول:
)وَیدعُ الْإِنسَانُ بِالشَّرِّ دعَاءَهُ بِالْخَیرِ وَکانَ الْإِنْسَانُ عَجُولاً؛ و انسان (همانگونه که) خیر را فرا مىخواند، (پیشامد) بد را مىخواند و انسان همواره شتابزده است.
ضعیف در مقابل طوفان غرایز:
)وَاللَّهُ یرِید أَن یتُوبَ عَلَیکمْ وَیرِید الَّذینَ یتَّبِعُونَ الشَّهَوَاتِ أَن تَمِیلُوا مَیلاً عَظِیماً * یرِید اللَّهُ أَن یخَفِّفَ عَنکمْ وَخُلِقَ الْإِنسَانُ ضَعِیفاً؛ خدا مى خواهد تا بر شما ببخشاید و کسانى که از خواستهها (ى نفسانى) پیروى مىکنند، مىخواهند شما دستخوش انحرافى بزرگ شوید. خدا مىخواهد تا بارتان را سبک گرداند و (مىداند که) انسان، ناتوان آفریده شده است.
مجادلهکننده:
)وَلَقَد صَرَّفْنَا فِی هذا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِن کلِّ مَثَلٍ وَکانَ الْإِنسَانُ أَکثَرَ شَیءٍ جَدلاً؛ ما در این قرآن، از هر مثلی آوردیم و توضیح دادیم و انسان، فراوان¬ترین جدالکنندگان است.
فخور:
)وَلَئِنْ أَذقْنَاهُ نَعْمَاءَ بَعْد ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیقُولَنَّ ذهَبَ السَّیئَاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ؛ و اگر بعد از آسیبی که به او رسیده، نعمتی به او بچشانیم، میگوید: بدیها از من رفت. همانا او بسیار شاد و فخرفروش است.
افزونطلب:
)أَلْهَاکمُ التَّکاثُرُ؛ افزونجویی بر یکدیگر، شما را سرگرم ساخته است.
مالدوست:
)وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبّاً جَمّاً؛ و مال را دوست میدارد؛ دوست داشتنی زیاد.
دنیادوست:
)زُینَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِینَ وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَیلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذلِک مَتَاعُالْحَیاةِ الدنْیا وَاللَّهُ عِنْدهُ حُسْنُ الْمَآبِ؛ دوستىِ خواستنیها (ى گوناگون) از زنان و پسران و اموال فراوان از زر و سیم و اسبهاى نشاندار و دامها و کشتزار[ها] براى مردم آراسته شده؛ [لیکن] این جمله، مایة تمتّع زندگى دنیاست، و [حال آنکه] فرجام نیکو نزد خداست.
بخیل:
)وَکانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً؛ انسان سخت بخیل است.
ج. اوصاف ناشی از سوء اختیار انسان
این اوصاف که در قرآن به آنها اشاره شد، با توجه به فطرت الهی انسان، در خلقت و طبیعت او نیست؛ ولی در اثر بیتوجهی به ضعف وجودی که قابلیت پدید آوردن چنین وصفهایی را برای انسان دارد، بهوجود آمده که در حقیقت، ناشی از جهل علمی و عملی اوست. در ذیل به برخی از این اوصاف اشاره میشود:
ناسپاس بودن:
)إِنَّ الْإِنسَانَ لِرَبِّهِ لَکنُود؛ همانا انسان نسبت به پروردگارش بسیار ناسپاس است.
رویگردان بودن از خداوند متعال:
)وَإِذا أَنْعَمْنَا عَلَى الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأى بِجَانِبِهِ؛ و چون به انسان نعمت ارزانى داریم، روى مى گرداند و پهلو تهى مىکند، و چون آسیبى به وى رسد، نومید مىگردد.
طغیانگر بودن:
)کلاَّ إِنَّ الْإِنسَانَ لَیطْغَى؛ زنهار همین که انسان خود را بینیاز ببیند، سرکشی میکند.
توجیهگری:
)بَلِ الْإِنسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ * وَلَوْ أَلْقَى مَعَاذیرَهُ؛ بلکه انسان خود از وضع خود آگاه است؛ هر چند (در ظاهر) براى خود عذرهایى بتراشد!
غفلتکردن:
)اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِی غَفْلَةٍ مُّعْرِضُونَ؛ براى مردم (وقت) حسابشان نزدیک شده است، و آنان در بىخبرى رویگردانند.
جمعبندی و نتیجهگیری
انسان موجودی دوبعدی است که یک بعد آن مثبت و بعد دیگر آن منفی است. از سویی دارای نفس مطمئنه و از سوی دیگر، دارای نفس اماره است. انسان موجودی مختار در انجام اعمال و عبادات است. خصیصهای که در دیگر موجودات جهان آفرینش وجود ندارد. انسان با دستان خدای متعال از گِل آفریده، و از روح حضرت حق جل و جلاله بر کالبدش دمیده شد و با تعلیم اسمای الهی، مفتخر به نشانی شد که پیش از او هیچ موجودی به آن دست نیافته بود؛ بدینسان، مقام خلافت الهی را در زمین به دست آورد و مظهر اوصاف و واسطة فیض الهی گشت و بر ملائکه امر شد که بر او سجده زنند و تمام ملائکه بهجز ابلیس بر او سجده تعظیم فرو آوردند.
این مقام و ارزش انسان در نظام هستی است که او را از دیگر موجودات برتر ساخته و امانتدار الهی کرده است. امانتی که با پذیرش آن بر تمام هستی ولایت مییابد. انسان اگر ولایت الهیه را بپذیرد و در سایة آن، فرامین الهی را گردن نهد، با تعالیم وحیانی به مقام والایی دست مییابد که هیچ یک از موجودات را به آن راه نیست و این نشانگر ارزش و مقام انسان در نظام هستی است.
انسان دارای اوصاف نیکو و زشت است و میتواند از همه مخلوقات جهان آفرینش برتر باشد و نیز از حیوانات پستتر شود و این تنها از میزان اطاعت و عبودیت خالصانه انسان مشخص میشود؛ ولی در کل، نوع انسان و بهطور بارز انسان کامل، بر تمام هستی برتری دارد.
در این مقاله کوشیده شد، با بحث از ده مورد از ویژگیها و ارزشهای وجودی و اکتسابی انسان، جایگاه و ارزشش در نظام هستی مشخص و معین شود.
پینوشتها
منابع
1. قرآن کریم.
2. ادب فنای مقربان (شرح زیارت جامعه کبیره)، عبدالله جوادی آملی، اسراء، قم، 1381.
3. اصول کافی، محمد بن یعقوب کلینی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1388ق.
4. انسان از دیدگاه اسلام، دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، سمت، تهران، 1377.
5. انسان کامل در نهجالبلاغه، حسن حسن زاده آملی، انتشارات قیام، قم، سوم، 1381.
6. انسان کامل، مرتضی مطهری، صدرا، تهران، 1374.
7. انسان و قرآن، حسن حسن زاده آملی، انتشارات الزهراء، تهران، 1374.
8. انسانشناسی، محمود رجبی، انتشارات مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی، قم، 1381.
9. بحارالانوار، محمدباقر مجلسی، مؤسسة الوفاء، بیروت، 1403ق.
10. التحقیق فی کلماتالقرآن الکریم، حسن مصطفوی، مرکز نشر الکتاب سرای سعادت، تهران، 1395ق.
11. ترجمه و تفسیر نهجالبلاغه، محمدتقی جعفری، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1360.
12. تعلیقات علی شرح فصوصالحکم، امام خمینی، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1368.
13. التعلیقه علیالفوائد الرضویه، امام خمینی، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، اوّل، 1375.
14. تفسیر انسان به انسان، عبدالله جوادی آملی، اسراء، قم، اوّل، 1384.
15. خدا و انسان در قرآن، توشی هیکو ایزوتسو، ترجمة احمد آرام، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1368.
16. دیوان حافظ، خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی، تحقیق سیّدابوالقاسم انجوی شیرازی، جاویدان، قم، چهارم، 1361.
17. شرح چهل حدیث، امام خمینی، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، 1371.
18. شرح دعای سحر، امام خمینی، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، اول، 1374.
19. شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین(ع)، قاضی کمالالدین سیدحسین بن معینالدین میبدی یزدی، مقدمه و تصحیح حسن رحمانی و سیّدابراهیم اشک شیرین، میراث مکتوب، قم، دوم، بیتا.
20. کمالات وجودی انسان، محمد شجاعی، مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر، تهران، 1379.
21. لسان العرب المحیط، ابنمنظور، تصحیح شیخ عبدالله لعلایلی، بیروت، دار لسانالعرب، 1408ق.
22. مبانی انسانشناسی در قرآن، عبدالله نصری، مؤسسة فرهنگی دانش و اندیشة معاصر، تهران، اول، 1379.
23. المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر، مقری فیّومی، احمد بن محمد بن علی، قم، دارالهجرة، 1405ق.
24. مصباح الهدایة الیالخلافة والولایة، امام خمینی، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، اول، 1372.
25. مفاتیح الغیب، صدرالدین شیرازی (ملاصدرا)، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران، 1363.
26. مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانی، دارالقلم و الدارالشامیه، دمشق، 1416ق.
27. المیزان فی تفسیرالقرآن، محمدحسین طباطبائی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، دوم، 1394ق.
28. نهجالبلاغه، سیّدجعفر شهیدی، الشریف رضی، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1376.
منابع:
اصول و مبانی کرامت انسان 1386 جلد 4
نظرات بینندگان
نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر: